اخلاق ؛ ضرورت عصر حاضر

حسين فرزانه
در ميان شاخه هاي گوناگون فلسفي و معرفتي «علم اخلاق» و «فلسفه اخلاق» جايگاهي خاص دارند و توجه و تأمل در اين باب بسيار زياد است. به قول برخي از فيلسوفان برجسته، دو شاخه از فلسفه هاي درجه دوم كه بيش و پيش از فلسفه هاي ديگر مورد توجه اند، يكي فلسفه اخلاق است و ديگري فلسفه ذهن. در اين ميان، توجه خواص و متخصصان علوم گوناگون به فلسفه ذهن زياد است؛ اما فلسفه اخلاق نه تنها مورد توجه خواص است، بلكه بيشتر افراد جوامع بشري نيز بدان توجه ويژه نشان مي دهند. با اين حال، بايد پرسيد چرا فلسفه اخلاق و علم اخلاق و در يك سطح كلي تر اخلاق تا بدين اندازه ذهنها و زبانهاي متفاوت را به خود جلب و جذب كرده است؟ آنچه مي خوانيد، قصد دارد بدين پرسش پاسخ دهد.

1) با نگاهي به تاريخ فلسفه اخلاق در مي يابيم پشت سر گذاشتن دو جنگ جهاني دهشتناك و عواقب و نتايج آنها، در رويكرد فيلسوفان مغرب زمين به فلسفه اخلاق مهم بوده است. اين دو حادثه و پديده باعث شد توجهات و نگاهها به سرشت اخلاقي انسان، موقعيت تراژيك وي و آينده او از نظر اخلاقي جلب شود. بعد از تبليغات بسياري كه بر علم جديد و عقل جديد تمركز مي كرد و دستاوردهاي شگرف و شگفت آن را پررنگ مي نمود، طبيعي بود اين فجايع (به صورت خاص دو جنگ جهاني)، انسان جديد را به ترديد در برخي دستاوردهاي علم جديد رهسپار كند و اين اتفاقي بود كه رخ داد.بعد از اين فجايع بود كه ما بيش از پيش شاهد واكاوي سرشت اخلاقي بشر جديد هستيم. با اين همه، تحولاتي ديگر هم در سده هاي اخير رخ دادند كه اين توجه را به فلسفه اخلاق بيشتر كردند. مشكلات بسياري كه در نسبت انسان و طبيعت رخ دادند و بشر شاهد تخريب محيط زيست به عنوان جايي كه در آن زندگي مي كرد، بود و… رويكردهاي قابل توجهي را در فلسفه اخلاق به وجود آوردند، به طوري كه ما با ادبياتي قوي در اين خصوص مواجه ايم. از يك جنبه مي توان تصور كرد هر جا بحث رابطه باشد، اخلاق به صورت عام و فلسفه اخلاق به صورت خاص از اهميت زيادي برخوردارند.بدين ترتيب، قدمت فلسفه اخلاق را مي توان به اندازه قدمت تاريخ تفكر بشري دانست و هميشه اين نحله از اهميت درخوري برخوردار بوده است. اگر نگاهي به تاريخ تفكر بشري بيندازيم، در مي يابيم اولين فيلسوفان مطرح جهان چون سقراط، افلاطون وارسطو همه دغدغه هاي جدي اخلاقي داشته اند. اين نكته حتي براي سقراط بيش از دو فرد ديگر مطرح است. به نظر برخي از مفسران، سقراط حتي به معرفت از جهت علاقه اي كه به اخلاق داشت، دلبستگي داشت. با وجود اين، نمي توان از نظر دور داشت كه توجه وافر به اخلاق در جهان جديد و بخصوص در مرحله اي كه با عنوان «پسامدرن» خود را نشان مي دهد، ريشه در بحرانهاي شگرفي دارد كه بشر معاصر با آن دست و پنجه نرم مي كند.

2) واژه و مفهوم اخلاق بدون ابهام و ايهام نيست، زيرا هر وقت از اخلاق سخن مي گوييم؛ هم علم اخلاق، هم فلسفه اخلاق و هم فلسفه علم اخلاق را مدنظر قرار مي دهيم. در واقع، ابهام اين مفهوم در زبان فارسي بيش از ابهام و ايهام آن در زبان انگليسي است، زيرا در زبان انگليسي در برابر ارزشهاي اخلاق واژه «Morality» وجود دارد. به همين دليل، هنگامي كه از «Ethics» سخن مي گوييم، تنها معارف اخلاقي را مدنظر قرار مي دهيم؛ حال خواه اين معرفت، علم اخلاق باشد يا فلسفه علم اخلاق. اما در زبان فارسي از آن رو كه براي هر سه اين معاني واژه و مفهوم اخلاق وجود دارد، ابهامهاي بيشتري را شاهديم. بدين ترتيب، هر وقت با اين واژه رو به رو مي شويم، بايد از خود بپرسيم كدام يك از اين معاني را مدنظر داريم. آيا از هنجارها يا ارزشهاي اخلاقي سخن مي گوييم يا علم اخلاق را به عنوان علمي كه بايد و نبايدها، درسته او اشتباههايي را براي ما مشخص مي كند، در نظر مي گيريم؛ يا قصد ما بررسي علم اخلاق از منظر فلسفي يا اخلاق شناسي فلسفي است. هر يك از اين معاني كه مدنظر ما قرار گيرد، تحليل و تبيين ما را به سمت و سويي خاص رهسپار مي كند. اما طبيعي است، هنگامي كه اخلاق را ضرورت اين زمانه معرفي مي كنيم، هر سه اين معاني مدنظر است، يعني اولاً جامعه و فرهنگها به ارزشها و هنجارهايي نياز دارند كه زندگي خود را در ساحتهاي گوناگون سامان دهند و ضرورت توجه به اين ارزشها هم اكنون بيش از پيش حس مي شود.ثانياً علم اخلاق زمانه مي طلبد كه خود را با نيازها و ضرورتهاي جديد وفق دهد. به عنوان مثال، ما هم اكنون شاهد فناوريهاي شگفت انگيزي هستيم كه الزامهاي ارزشي فراواني بر آنها مترتب است و بدين جهت علم اخلاق بايد بدانها انديشه كند.از سوي ديگر، اخلاق زمان كنوني با توجه به گسستهاي معرفتي شگرف و عجيبي كه با آنها رو به رو است، نيازمند آن است كه به مباني و مبادي جديدي مجهز و مسلح شود و همچنين تحليلهاي جديدي را مبتني بر مفاهيم نوين پي گيرد.از اين رو، هنگامي كه از ضرورت توجه مجدد به اخلاق سخن مي رود، هر سه معنايي كه از مفهوم اخلاق در زبان فارسي مدنظر است به دست مي آيد و بايد بدانها توجهي ويژه داشت.

3) شاعر ايراني مي گفت؛ چراغ رابطه خاموش و ساكت است. حقيقت اين است كه مسأله رابطه در جهان جديد خود به مسأله اي مضاعف بدل گشته است و همين موضوع تفاوت رابطه در جهان جديد و قديم را نشان مي دهد. تكرار كنيم كه اخلاق هميشه از يك رابطه و ارتباط خبر مي دهد و تمايل دارد اين ارتباط را به بهترين نحو سامان دهد و تنظيم نمايد. اما اين رابطه با توجه تحولات مهم و عالم اندازي كه بشر جديد به خود ديده به كلي دستخوش تغيير شده و ماهيتي كاملاً جديد يافته است. بسياري در خصوص اين كه مهمترين تمايز جهان جديد و جهان قديم تأكيد بشر جديد بر فرديت و تأكيد بشر قديم بر جمع باشد، مناقشه كرده اند؛ اما تا اينجا مي توان پذيرفت، بسياري از مشكلاتي كه بشر جديد با آنها دست به گريبان است و اين مشكلات و مسايل با مسايل جهان قديم متفاوت هستند، ريشه در رويكرد فردگرايانه بشر جديد دارد.به همين دليل است كه ما در جهان قديم هيچ وقت با تنهايي به شكل مفرطش آنگونه كه در جهان جديد رو به رو مي شويم، مواجه نمي شويم. همچنان كه طيف وسيعي از يأسها و بي معناييها و بي هويتي هاي جهان جديد در جهان قديم قابل رديابي نيست. اين نكته نبايد اينگونه تأويل و تفسير شود كه بشر قديم و جهان قديم بدون مشكل بوده اند و به تعبير عده اي ما شاهد جهاني آرماني بوده ايم كه هم اكنون از آن فاصله گرفته ايم.آنچه مي گوييم بايد بدين معنا باشد كه هر يك از منظومه هاي جهان قديم و جهان جديد مشكلات خاص خود را داشته و دارند. در اين ميان اما مسايل جهان جديد هم كم و بيش مشخص هستند كه به تعدادي از آنها چون بي معنايي، يأس، تنهايي و بي اميد بودن اشاره كرديم.

اين وضعيت جديد به تحليلها و بررسيهاي جديد و نويني نياز دارد. نمي توان با جوابهاي قديمي با اين موقعيت روبرو شد و بايد ابزارهاي مفهومي پيشرفته تري به خدمت گرفته شوند. بي دليل نيست كه ما در منظومه جديد معرفتي با نحله اي فكري- فلسفي به نام «اگزيستانسياليسم» روبرو مي شويم كه به كلي نگاه و رويكردي جديد و نوين را نسبت به سرشت انساني و به تبع آن اخلاق معطوف به انسان اتخاذ مي كند. اين رويكردها و ديدگاههاي جديد ناشي از الزامهاي جديدي است كه بشر را در بر گرفته اند.

4) شكي نيست، بخشي از اهميت اخلاق بدان سبب است كه معرفتي كه آن را به وجود مي آورد در جهان جديد خدشه هايي مهم را به خود ديده است. به قول «ريكور» با حمله هايي كه افرادي چون هيوم، داروين، فرويد، نيچه و هايدگر و حتي ويتگنشتاين به عقل روا داشته اند، عقل به بحراني دچار شده كه شايد تا مدتها نتواند از آن راه برون رفتي بيابد.طبيعي است اخلاق به مبنايي نيازمند است و مهمترين و ضروري ترين مبنا هم عقل به شمار مي آيد. حال اگر عقلي كه بناست مبناي اخلاق باشد مورد هجمه واقع شود، اخلاق هم از آسيب آن در امان نمي ماند. بسياري از توجهاتي كه به اخلاق مي نمايند ريشه در ضرباتي دارد كه به عقل وارد شده است، زيرا همان طور كه گفتيم اخلاق بر اساس ارتباط انسان با محيط و افراد اطراف وي استوار است.با توجه به اين تعريف از اخلاق، هيچ انساني از آن بي نياز نيست. حال اگر با بحران عقل، اخلاق نيز به بحراني دچار شود، طبيعي است بخش مهمي از ارتباطهاي انساني به بحران دچار مي شود. اين بحران انگيزه بسياري از افراد براي توجه به اخلاق و كاويدن جنبه هاي مختلف آن و همچنين تأمل به نسبتش با عقل بوده است. به تعبير متفكري، نسبي انديشي بيش و پيش از هرجا، در بحث اخلاق اثرات انساني و اجتماعي اش را نشان مي دهد. از اين رو در ميان انواع و اقسام نسبي گرايي، نسبي گرايي اخلاقي اهميت بيشتري مي يابد و همين نكته توجه بي بديل به اخلاق در جهان را نشان مي دهد.

5) جدا از همه اين رويه ها و جنبه ها، يكي از مهمترين وجوه آدمي، وجه اخلاقي و ارزشي اوست كه اين سرشت، ريشه در مواجهه ديرين وي با معنويت دارد. آن كه به معنويت مي انديشد، نمي تواند دست از اخلاق بشويد و همان طور كه تعدادي از ژرف انديش ترين متفكران قرن به ما گوشزد كرده اند، انسان راهي جز حركت به سوي معنويت ندارد و هر مشي و شيوه اي كه در پيش مي گيرد، اگر بهره اي از اين معنويت نبرد، ره به خطا برده است.

با توجه به اهميت و نقش مهم اخلاق در معنويت مي توان نياز ارزش و اخلاق را نيز در زمانه ما بيش از دوره ها و زمانه هاي پيشين دانست.

منبع:روزنامه قدس