اختفا و ظهور از سرداب؟

آيا حضرت مهدى (عج) در سرداب غائب شده و از سرداب ظهور مى‌كند؟

طرح شبهه:

سرداب مقدس، زير زمينى است در كنار مرقد مطهر و منور امامين عسكريين حضرت هادى و امام عسكرى عليهما السلام در شهر سامرا، معمولا در كشور عراق و به ويژه در شهرهاى گرمسير رسم بر آن بوده كه مردم در كنار خانه‌هاى خود سردابى در زير زمين حفر مى‌كردند تا در روزهاى گرم تابستان به آن جا پناه ببرند، امام هادى و امام عسكرى عليهما السلام نيز علاوه بر اتاق‌هايى كه داشتند، سردابى را به همان منظور در كنار خانه خود حفر كرده بودند.

اين سرداب از ديدگاه شيعه از آن جهت مقدس است كه محل زندگى سه امام از ائمه شيعه بوده است.

يكى از تهمت‌هاى زشت و صد البته خنده‌دارى كه برخى از علماى سنى و وهابى‌ها به پيروان اهل بيت عليهم السلام زده‌اند، اين است كه گفته‌اند: شيعيان معتقدند حضرت مهدى عجل الله تعالى فرجه الشريف در سردابى در سامرا، حلّه يا بغداد و… غائب شده و از آن جا ظهور خواهد كرد.

سپس به شروع به تمسخر كرده و گفته‌اند كه شيعيان هر روز همراه با مركب‌هايشان جلوى در اين سرداب‌ها مى‌ايستند و آن حضرت را صدا مى‌زنند،‌ در اين مدت نماز نمى‌خوانند و…

شمس الدين ابن خلكان (متوفاى681هـ) در اين باره مى‌نويسد:

والشيعة يقولون إنه دخل السرداب في دار أبيه وامه تنظر إليه فلم يعد يخرج إليها وذلك في سنة خمس وستين ومائتين وعمره يومئذ تسع سنين.

شيعيان اعتقاد دارند كه او (حضرت مهدى) داخل سرداب پدرش شده و در حالى كه مادرش به سوى نگاه مى‌كرده غائب شده و ديگر از سرداب برنگشته است و اين اتفاق در سال 265هـ رخ داده كه ايشان در آن زمان 9 ساله بوده‌اند.

إبن خلكان، ابوالعباس شمس الدين أحمد بن محمد بن أبي بكر (متوفاى681هـ)، وفيات الأعيان و انباء أبناء الزمان، ج4، ص176، تحقيق احسان عباس، ناشر: دار الثقافة – لبنان.

ابن تيميه در منهاج السنة مى‌نويسد:

ومن حماقتهم أيضا أنهم يجعلون للمنتظر عدة مشاهد ينتظرونه فيها كالسرادب الذي بسامرا الذي يزعمون أنه غاب فيه ومشاهد أخر وقد يقيمون هناك دابة إما بغلة وإما فرسا وإما غير ذلك ليركبها إذا خرج ويقيمون هناك إما في طرفي النهار وإما في أوقات أخر من ينادي عليه بالخروج يا مولانا أخرج يا مولانا أخرج ويشهرون السلاح ولا أحد هناك يقاتلهم وفيهم من يقول في أوقات الصلاة دائما لا يصلى خشية أن يخرج وهو في الصلاة فيشتغل بها عن خروجه وخدمته وهم في أماكن بعيدة عن مشهده كمدينة النبي(ص) إما في العشر الأواخر من شهر رمضان وإما في غير ذلك يتوجهون إلى المشرق وينادونه بأصوات عالية يطلبون خروجه.

از حماقت‌هاى شيعيان اين است كه براى منتظر (حضرت مهدي) مكان‌هاى را قرار داده‌اند كه انتظار او را در آن جا مى‌كشند؛ همانند سردابى كه در سامرا است، آن‌ها خيال مى‌كنند كه او در آن جا غائب شده است و مكان‌هاى ديگر.

شيعيان در اين مكان‌ها چهارپايانى مثل قاطر، اسب و… را مى‌بندند تا وقتى (حضرت) خارج شد، سوار اين چهار پا بشوند.

آن‌ها صبح و عصر و ديگر اوقات در اين مكان‌ها جمع مى‌شوند و فرياد مى‌زنند كه اى مولاى ما بيرون بيا،‌ اى مولاى ما بيرون بيا. سلاح‌هايشان را از غلاف بيرون مى‌آورند؛ بدون اين كه كسى در آن جا باشد تا با او بجنگند. در ميان آن‌ها كسانى هستند كه نماز نمى‌خوانند از ترس اين كه مبادا او در حال نماز باشد و (حضرت) مهدى خروج كند و اين نماز او را از قيام و خدمت به آن حضرت باز دارد.آن‌ها در شهرهاى دورى همانند مدينه هستند.

و يا در اواخر ماه رمضان و غير آن رو به مشرق مى‌كنند و با صداى بلند فرياد مى‌زنند و خروج او را درخواست مى‌كنند.[1]

ابن القيم الجوزيه نيز كور كورانه سخن استادش را در كتاب المنار المنيف تكرار مى‌كند:

وأما الرافضة الإمامية فلهم قول رابع وهو أن المهدي هو محمد بن الحسن العسكري المنتظر من ولد الحسين بن علي لا من ولد الحسن الحاضر في الأمصار الغائب عن الأبصار الذي يورث العصا ويختم الفضا دخل سرداب سامراء طفلا صغيرا من أكثر من خمس مئة سنة فلم تره بعد ذلك عين ولم يحس فيه بخبر ولا أثر وهم ينتظرونه كل يوم يقفون بالخيل على باب السرداب ويصيحون به أن يخرج إليهم أخرج يا مولانا أخرج يا مولانا ثم يرجعون بالخيبة والحرمان فهذا دأبهم ودأبه

ولقد أحسن من قال:

ما آن للسرداب أن يلد الذي               كلمتموه بجهلكم ما آنا

فعلى عقولكم العفاء فإنكم                ثلثتم العنقاء والغيلانا

رافضى‌ها قول چهارم را (در باره مهدي) انتخاب كرده و گفته‌اند كه مهدى همان م ح م د بن الحسن العسكرى از فرزندان حسين بن على است نه از فرزندان حسن (عليهم السلام)، در تمام زمان‌ها حاضر؛ اما از ديدگان غائب است، همان كسى كه عصا را به ارث مى‌برد… وارد سرداب شده در حالى كه كودك خردسالى بوده، پانصد سال است كه چشمى او را نديده و خبرى از او شنيده نشده و اثرى ديده نشده است؛ اما شيعيان منتظر هستند و هر روز با اسب‌هايشان بر در سرداب مى‌ايستند و فرياد مى‌زنند او خارج شود و مى‌گويند: اى مولاى ما خارج شو، اى مولاى ما خارج شو، پس با نااميدى و خسران برمى‌گردند، و اين عادت آن‌ها و عادت او (حضرت مهدي) است.

چه زيبا سروده كسى كه گفته:

آيا وقت آن نشده كه سرداب بزايد آن كسى را كه با جهلتان هر آن با او سخن مى‌گوييد؟ واى بر شما و عقل‌هاى بى‏خاصيتتان كه فرد سومى را به سيمرغ و غول افزوديد.[2]

شمس الدين ذهبى در كتاب العبر فى اخبار من غبر بعد از تصريح به ولادت امام مهدى عجل الله تعالى فرجه الشريف، اين گونه به شيعيان تهمت مى‌زند:

وتلقبه بصاحب الزمان وهو خاتمة الاثنى عشر وضلال الرافضة ما عليه مزيد فإنهم يزعمون أنه دخل السرداب الذي بسامرا فاختفى وإلى الآن.

او را «صاحب الزمان» لقب داده‌اند، او آخرين امام از ائمه دوازدگانه است، گمراهان بيش از اين است؛ چرا كه آن‌ها خيال مى‌كند كه او داخل سردابى در سامرا شده و تا اين زمان در آن جا مخفى است.[3]

ابن خلدون در مقدمه‌اش مى‌نويسد:

منهم يزعمون أن الثاني عشر من أئمتهم وهو محمد بن الحسن العسكري ويلقبونه المهدي دخل في سرداب بدارهم في الحلة وتغيب حين اعتقل مع أمه وغاب هنالك وهو يخرج آخر الزمان فيملأ الأرض عدلا يشيرون بذلك إلى الحديث الواقع في كتاب الترمذي في المهدي وهم إلى الآن ينتظرونه ويسمونه المنتظر لذلك ويقفون في كل ليلة بعد صلاة المغرب بباب هذا السرداب وقد قدموا مركبا فيهتفون باسمه ويدعونه للخروج حتى تشتبك النجوم ثم ينفضون ويرجئون الأمر إلى الليلة الآتية وهم على ذلك لهذا العهد.

برخى از شيعيان خيال مى‌كنند كه امام دوازدهم‌شان كه م ح م د بن الحسن عسكرى باشد و لقب مهدى به او داده‌اند، وارد سردابى در خانه‌اش در شهر حله شده و در آن جا غائب شده است، در آن زمانى كه همراه با مادرش زندانى شده بود. او در آخر الزمان خارج مى‌شود و زمين را پر از عدل و داد خواهد كرد. آن‌ها با اين جمله اشاره مى‌كنند به حديثى كه ترمذى در باره مهدى نقل كرده است.

شيعيان تا اين زمان منتظر او هستند و او را منتظَر مى‌نامند،‌ به همين خاطر هر شب بعد از نماز مغرب جلوى در اين سرداب مى‌ايستند، مركبى نيز به همراه مى‌آورند و او را با نامش صدا مى‌زند و مى‌خواهند كه بيرون بيايد،‌ تا اين كه ستارگان ظاهر مى‌شوند؛ سپس متفرق مى‌شوند و شب بعد نيز دو باره همين كار را تكرار مى‌كنند، اين كار آن‌ها تا اين زمان ادامه دارد.[4]

احمد بن على قشقلندى، همانند ابن خلدون ادعا مى‌كند كه اين سرداب در حله واقع شده است:

ثم ابنه الحسن الزكي المعروف بالعسكري ثم ابنه محمد الحجة وهو المهدي المنتظر عندهم يقولون أنه دخل مع أمه صغيرا سردابا بالحلة على القرب من بغداد ففقد ولم يعد فهم ينتظرونه إلى الآن ويقال أنهم في كل ليلة يقفون عند باب السرداب ببغلة مشدودة ملجمة من الغروب إلى مغيب الشفق ينادون أيها الإمام قد كثر الظلم وظهر الجور فاخرج إلينا ثم يرجعون إلى الليلة الأخرى وتلقب هذه الفرقة بالاثني عشرية[5]

زبيدى حنفى ادعا مى‌كند كه اين سرداب در رى واقع شده و مردم هر جمعه بعد از نماز به همراه اسب‌هاى زين كرده خود به در سرداب مى‌آيند و امام‌شان را صدا مى‌زنند:

والسِّردابية: قَوْمٌ من غُلَاةِ الرَّافِضَة يَنْتَظِرُونَ خُرُوجَ المَهْدِيّ من السِّردَابِ الذي بِالرّي، فيُحْضِرُون لِذَلك فَرَساً مُسْرَجاً مُلْجَماً في كُلِّ يوم جُمُعَة بعد الصَّلَاةِ قَائِلِين: يا إِمَام، باسْم اللّهِ، ثَلَاثَ مَرَّات.

سردابيه، قومى از غلات رافضه هستند كه منتظر خروج مهدى از سردابى كه در رى واقع شده هستند، آن‌ها هر جمعه بعد از نماز جلوى اين در با اسب‌ هاى زين كرده و لجام زده حاضر مى‌شوند و سه بار مى‌گويند: اى امام به نام خدا (خارج شو).

الزبيدي الحنفي، محب الدين أبو فيض السيد محمد مرتضى الحسيني الواسطي (متوفاى1205هـ)، تاج العروس من جواهر القاموس، ج3، ص57، تحقيق: مجموعة من المحققين، ناشر: دار الهداية.

محمد بن عبد الوهاب در رسالة على رد الرافضة مى‌نويسد:

قيل أن سبب جمعهم بين الظهرين والمغربين طول الدهر مع اختيار التأخير فيهما هو: أنهم ينتظرون القائم المختفي في السرداب ليقتدوا به فيؤخرون الظهر إلى العصر إلى قريب غروب الشمس فإذا يئسوا من الإمام واصفرت الشمس وصارت بين قرني الشيطان نقروا عند ذلك كنقر الديك فصلوا الصلاتين من غير خشوع ولا طمأنينة فرادى من غير جماعة ورجعوا خائبين خاسرين نسأل الله العفو والعافية وقد صاروا بذلك وبوقوفهم بالجبل على ذلك السرداب وصياحهم بأن يخرج إليهم ضحكة لأولى الألباب.

برخى گفته‌اند كه دليل جمع خواندن نماز ظهر و عصر شيعيان در طول تاريخ ـ با اين كه مى‌توانند جدا جدا بخوانندـ اين است كه آن‌ها منتظر قائم مخفى شده در سرداب هستند؛ تا به او اقتدا كنند؛ پس نماز ظهر خود را تا زمان نماز عصر و نزديكى‌هاى غروب به تأخير مى‌اندازند و زمانى كه نااميد مى‌شوند و خورشيد كم كم تاريك مى‌شود، صداى همانند صداى خروس از خود درمى‌آورند و سپس هر دو نماز را با هم، بدون خشوع و آرامش و بدون جماعت، مى‌خوانند و سرشكسته و نا اميد برمى‌گردند.

از خداوند طلب بخشش و عافيت داريم از اين رفتار‌ها و از ايستادن شيعيان در كوهى مشرف بر اين سرداب و فريادشان كه امامشان به سوى آنان خارج شود، كارهاى كه اسباب خنده عقلا را فراهم كرده است[6]

احسان الهى ظهير در كتاب فرق معاصرة مى‌نويسد:

وفي اثناء مرابتتهم لا يصلون خشيتأ أن يخرج وهم في الصلاة.

در زمانى كه در جلوى سرداب نگهبانى مى‌دهند، نماز نمى‌خوانند،‌ از ترس اين كه مباد (حضرت مهدي) خارج شود و آن‌ها در حال نماز باشند.[7]

عبد الله القميصى از بزرگان وهابى معاصر در اين باره مى‌گويد:

وإن أغبى الأغبياء، وأجمد الجامدين هم الذين غيبوا إمامهم في السرداب، وغيبوا معه قرآنهم ومصحفهم، ومن يذهبون كل ليلة بخيولهم وحميرهم إلى ذلك السرداب الذي غيبوا فيه إمامهم ينتظرونه وينادونه ليخرج إليهم، ولا يزال عندهم ذلك منذ أكثر من ألف عام.

كودن‌ترين كودن‌ها، كوته‌فكر ترين كوته‌فكران كسانى هستند كه امامشان به همراه قرآن و مصحفش در سرداب غائب شده است. كسانى كه هر شب با اسب‌ها و الاغ‌هايشان به اين سردابى مى‌آيند كه امامشان در آن جا غايب شده و منتظر او مى‌مانند و فرياد مى‌زنند كه به سوى آن‌ها خارج شود. اين كار آن‌ها بعد از هزار سال همچنان ادامه دارد.[8]

همين قضيه را مصطفى حلمى در نظام الخلافه، ص267، محمد على الجندى در نظرية الإمامة، ص38 تكرار كرده‌اند.

نقد و بررسي:

هر چند كه اين سخنان بى‌ارزش كه نشانگر بى‌اطلاعى و عدم آگاهى گوينده آن از اعتقادات حقه شيعه است،‌ نيازى به پاسخ ندارد و خود اين دورغ‌هاى شاخدار بهترين جواب و مفتضح كننده گوينده آن است؛ اما ما به اختصار جواب علماى شيعه را نقل خواهيم كرد.

همه شيعيان و حتى كسانى كه در دورترين نقطه دنيا زندگى مى‌كنند، تأييد مى‌كنند كه آن‌ها هيچگاه چنين اعتقادى نداشته و ندارند و اين مطلب در هيچ كتابى از كتاب‌هاى آنان نيز يافت نمى‌شود. اگر اين دانشمندان به ظاهر بزرگ اهل سنت، مدركى براى اين دورغشان مى‌يافتند، قطعا آن را در بوق و كرنا مى‌كردند؛ اما تا كنون هيچ اثرى كه ثابت كند شيعه چنين اعتقادى دارد، به دست نياورده‌اند.

جاى تأسف دارد كه اين دانشمندان سنى چگونه بدون تحقيق و بررسى اين مطالب را به زبان آورده و حرمت قلم را نگه‌نداشته‌اند؛ با اين كه در هيچ يك از كتاب‌هاى شيعه چنين مطلبى يافت نمى‌شود.

اين ياوه‌گويى‌ها نشانگر اين است كه مخالفان اهل بيت عليهم السلام ابزارى جز دروغ و افترا براى زير سؤال بردن مذهب حقه شيعه نيافته‌اند و دستان آن‌ها از برهان و استدلال براى اثبات حقانيت و مشروعيت مذهبشان خالى نيز شده است.

باورمان نمى‌شود كه اين دانشمندان سنى كه القابى همچون شيخ الإسلام، امام المحدثين، امام الجرح والتعديل، علامه و… يدك مى‌كشند، از دروغ بودن اين تهمت بى‌خبر بوده و از روى نا آگاهى اين سخنان را گفته باشند؛ چرا كه شيعيان در تمام شهرهاى دنيا در طول تاريخ وجود داشته و كتاب‌هاى شيعيان نيز در دسترس آنان بوده است.

آيا اين دانشمندان مصداق اين‌ آيه قرآن كريم نيستند كه:

ها أَنْتُمْ هؤُلاءِ حاجَجْتُمْ فيما لَكُمْ بِهِ عِلْمٌ فَلِمَ تُحَاجُّونَ فيما لَيْسَ لَكُمْ بِهِ عِلْمٌ وَاللَّهُ يَعْلَمُ وَأَنْتُمْ لا تَعْلَمُون‏. آل عمران/66.

شما كسانى هستيد كه درباره آنچه نسبت به آن آگاه بوديد، گفتگو و ستيز كرديد چرا درباره آنچه آگاه نيستيد، گفتگو مى‏كنيد؟! و خدا مى‏داند، و شما نمى‏دانيد.

و مطمئن هستيم كه خداوند در قيامت در برابر اين تهمت‌ها، اين گونه از آن‌ها سؤال و بازخواست خواهد كرد:

إِذْ تَلَقَّوْنَهُ بِأَلْسِنَتِكُمْ وَتَقُولُونَ بِأَفْواهِكُمْ ما لَيْسَ لَكُمْ بِهِ عِلْمٌ وَتَحْسَبُونَهُ هَيِّناً وَهُوَ عِنْدَ اللَّهِ عَظيم‏. النور/15.

به خاطر بياوريد زمانى را كه اين شايعه را از زبان يكديگر مى‏گرفتيد، و با دهان خود سخنى مى‏گفتيد كه به آن يقين نداشتيد و آن را كوچك مى‏پنداشتيد در حالى كه نزد خدا بزرگ است!

علماى شيعه از اين شبهه پاسخ‌هاى كوبنده و كاملى داده‌اند، به همين خاطر ما فقط به ذكر اين پاسخ‌ها بسنده مى‌كنيم.

علامه امينى رضوان الله تعالى عليه در جواب اين قميصى و ابن تيميه مى‌گويد:

وفرية السرداب أشنع وإن سبقه إليها غيره من مؤلفي أهل السنة لكنه زاد في الطمور نغمات بضم الحمير إلى الخيول وادعائه اطراد العادة في كل ليلة واتصالها منذ أكثر من ألف عام، والشيعة لا ترى أن غيبة الإمام في السرداب، ولاهم غيبوه فيه ولا إنه يظهر منه، وإنما اعتقادهم المدعوم بأحاديثهم أنه يظهر بمكة المعظمة تجاه البيت، ولم يقل أحد في السرداب: إنه مغيب ذلك النور، وإنما هو سرداب دار الأئمة بسامراء، وإن من المطرد إيجاد السراديب في الدور وقاية من قايظ الحر، وإنما اكتسب هذا السرداب بخصوصه الشرف الباذخ لانتسابه إلى أئمة الدين، وإنه كان مبوء لثلاثة منهم كبقية مساكن هذه الدار المباركة، وهذا هو الشأن في بيوت الأئمة عليهم السلام ومشرفهم النبي الأعظم في أي حاضرة كانت، فقد أذن الله أن ترفع ويذكر فيها اسمه.

وليت هؤلاء المتقولون في أمر السرداب اتفقوا على رأي واحد في الأكذوبة حتى لا تلوح عليها لوائح الافتعال فتفضحهم، فلا يقول ابن بطوطة في رحلته 2 ص 198: إن هذا السرداب المنوه به في الحلة. ولا يقول القرماني في ( أخبار الدول ) إنه في بغداد. ولا يقول الآخرون: إنه بسامراء. ويأتي القصيمي من بعدهم فلا يدري أين هو فيطلق لفظ السرداب ليستر سوءته. وإني كنت أتمنى للقصيمي أن يحدد هذه العادة بأقصر من ( أكثر من ألف عام ) حتى لا يشمل العصر الحاضر والأعوام المتصلة به، لأن انتفائها فيه وفيها بمشهد ومرئي ومسمع من جميع المسلمين، وكان خيرا له لو عزاها إلى بعض القرون الوسطى حتى يجوز السامع وجودها في الجملة، لكن المائن غير متحفظ على هذه الجهات.

افتراء سرداب، زشت‌تر از ديگر تهمت‌هاى آنان است، اگرچه پيش از او (قميصي) ديگر مؤلفان اهل سنت نيز همين مطلب را گفته‌اند؛ ولى او در طومار خود گفتار‌هاى ديگرى مثل همراه آوردن الاغ و اين كه اين عمل هر شب تكرار مى‌شود و بيش از هزار سال است كه ادامه دارد را اضافه كرده است؛ در حالى كه شيعه اعتقاد به غيبت امام در سرداب و اين كه از آن جا ظهور مى‌كند، ندارد. شيعيان با پيروى از روايات شان، اعتقاد دارند كه آن حضرت از مكه و كنار خانه خدا ظهور مى‌كند و هيچ يك از آن‌ها در باره سرادب نگفته‌اند كه آن نور در سرداب غائب شده است؛ بلكه سرداب خانه ائمه عليهم السلام در سامرا بوده، و در آن زمان ساختن سرداب در خانه‌ها به منظور حفاظت از گرما شايع بوده است، اگر اين سرداب به طور خصوص شرف پيدا كرده از آن جهت است كه به سه نفر از امامان دين منسوب است، همانند ديگر مكان‌هاى اين خانه مبارك، خانه‌هايى که خداوند متعال اذن داده که ارتفاع معنوى يافته و در آن اسم و ياد خدا برده شود

اى كاش آن‌هايى كه اين دروغ‌ها را در باره سرداب گفته‌اند، در دروغگويى با يكديگر هم نظر بودند تا نشانه‌هاى عجز و ناتوانى از آن‌ها آشكار نگردد و سبب رسوائى آن‌ها شود.

ابن بطوطه در رحله خودش در جلد 2، ص198 نمى‌گفت كه سرداب مورد نظر در حله است، و قرمانى در اخبار الدول نمى‌گفت كه در بغداد است و ديگران نمى‌گفتند كه در سامرا است.

قميصى كه پس از آن‌ها آمده نمى‌داند كه اين سرداب در كجا است؛ پس به صورت مطلق مى‌گويد تا آبرويش نرود، اگرچه كه از قميصى مى‌خواهيم كه از اين هزار سال بكاهد؛ تا شامل زمان حاضر و سال‌هاى متصل به آن نشود؛ چرا كه تمام مسلمانان اين زمان با چشم خود عدم وجود اين مسأله را مى‌توانند ببينند و بشنوند،‌ اگر اين قضيه را به سال‌هاى دور و قرون وسطى نسبت دهد؛ براى او بهتر است؛ چرا كه شنونده وجود آن را بالجمله ممكن مى‌داند؛ اما قرن حاضر از اين جهات محفوظ نيست.[9]

شيخ محمد باقر الشريف القرشى از دانشمندان تراز اول و معاصر نجف اشرف در باره اين شبهه و سخن ابن خلدون مى‌گويد:

وحفل كلام ابن خلدون بالأكاذيب، والحقد على آل البيت عليهم السلام، وعلى شيعتهم، ومن بين أغاليطه ما يلي:

أولا: إنكاره لوجود الإمام المنتظر عليه السلام الذي تواترت بظهوره ووجوده الأخبار التي أثرت عن النبي صلى الله عليه وآله، وقد فنّد مقالته الأستاذ المحقق والعالم المعروف أحمد محمد شاكر، فقد قال: ” وأما ابن خلدون فقد فقأ ما ليس به علم، واقتحم قحما لم يكن من رجالها، وغلبه ما شغله من السياسة، وأمور الدولة وخدمة من كان يخدم من الملوك والأمراء، فأوهم أن شأن المهدي عقيدة شيعية، وأوهمته نفسه ذلك فعقد في مقدمته المشهورة فصلا طويلا جعل عنوانه ( فصل في أمر الفاطمي، وما يذهب إليه الناس من أمره ” إلخ.

إن عقيدة الشيعة وسائر المسلمين في الإمام المهدي عليه السلام هي جزء من رسالة الإسلام، فمن أنكره فقد أنكر الإسلام، كما يقول بذلك بعض علماء السنة، كما سنعرض لذلك في البحوث الآتية.

ثانيا: من أغاليط ابن خلدون في هذا الكلام أن الإمام المنتظر عليه السلام قد اعتقل مع أمه في ( الحلة )، وغاب فيها، وهذا كذب مفضوح، ويواجهه ما يلي:

أ – إن السيدة والدة الإمام عليه السلام قد توفيت قبل وفاة الإمام الحسن العسكري عليه السلام بسنتين، كما ذكرنا ذلك في البحوث السابقة.

ب: – ولم يذكر أحد من مؤرخي الشيعة وغيرهم أن الإمام المنتظر عليه السلام قد اعتقل أو ألقت السلطة العباسية القبض عليه لا في الحلة ولا في غيرها فما ذكره ابن خلدون عن ذهاب الشيعة إلى ذلك، إنما هو محض افتراء وتشويه لعقيدتهم.

ثالثا: من افتراء ابن خلدون على الشيعة أنهم يقفون بباب السرداب الواقع في ( الحلة )، ويقدمون مركبا للإمام عليه السلام ويهتفون باسمه، ويدعونه للخروج حتى تشتبك النجوم.

إن هذه الأكاذيب لم تسمع بها الشيعة وهي بريئة منها، قد افتعلها عليهم ابن خلدون الذي تجرد عن كل خلق قويم، وارتطم في الإثم.

سخن ابن خلدون با دروغ‌ها و كينه نسبت به اهل بيت عليه السلام و پيروان آن‌ها عجين شده است، آشكارترين اشتباهات او، موارد ذيل است:

اولا: او اصل وجود امام منتظر عليه السلام را انكار كرده است، با اين كه روايات در باره ظهور و جود او متواتر است، رواياتى از رسول خدا صلي الله عليه وآله نقل شده است، استاد محقق و دانشمند مشهور محمد شاكر، گفته‌هاى ابن خلدون را اين گونه پاسخ داده است:

اما ابن خلدون، كوكورانه چيزى را گفته است كه اطلاعى از آن نداشته است، كسانى را تضعيف كرده است كه از رجال و اساتيد او نبوده‌اند، مسائلى سياسى،‌ كارهاى دولتى و خدمت به پادشاهان و فرماندهان، بر او غلبه كرده و دچار خيال بافى شده است؛ پس در مقدامه مشهور خود فصل مفصلى را نگاشته و عنوان آن را «فصلى فى باره فاطمى (مهدى فاطمه) و آن چه كه مردم در اين باره اعتقاد دارند» گذاشته است.

ديدگاه شيعه و ديگر مسلمانان در باره امام مهدى عليه السلام جزئى از دين اسلام است؛ پس هر كس مهدويت را انكار كند، اصل اسلام را انكار كرده است؛ چنانچه برخى از دانشمندان سنى نيز همين مطلب را گفته‌اند كه در بحث‌هاى آينده به آن اشاره خواهد شد.

ثانياً: از اشتباهات ابن خلدون در اين سخن اين است كه امام منتظر با مادرش در حله زندانى و در همان جا غائب شده است و اين دورغ رسوا شده‌اى است به چند دليل:

الف: مادر امام عليه السلام، دو سال قبل از وفات امام حسن عسكرى عليه السلام از دنيا رفته است؛ چنانچه در بحث‌هاى گذشته اين مطلب را گفتيم؛

ب: هيچ يك از مورخان شيعه و ديگران نگفته‌اند كه امام منتظر عليه السلام زندانى شده يا به دست حاكم عباسى افتاده باشد، نه در حله و نه در جاى ديگر؛ پس آن چه كه ابن خلدون در باره ديدگاه شيعه در اين باره ذكر كرده، افتراء محض و با هدف خدشه‌دار كردن عقائد شيعه بوده است.

ثالثاً: از افترائات ابن خلدون بر شيعه اين است كه آن‌‌ها بر در سردابى كه در حله واقع شده مى‌ايستند و با خود مركبى براى امام مى‌آوردند و آن حضرت را با نامش صدا مى‌زنند و تا زمانى كه ستارگان بيرون نيامده از او درخواست خروج مى‌كنند.

اين مطلب از دروغ‌هايى كه هيچ شيعه‌اى آن را نشنيده و شيعه از اين تهمت مبرا است، اين تهمت‌ها را ابن خلدون كه از اخلاق نيك به دور است و در بدى‌ها جايگزيده است،‌ به شيعه نسبت داده است.[10]

شيخ ميرزا حسين نورى طبرسى متوفاي1320هـ صاحب كتاب مستدرك الوسائل در كتاب كشف الإستار عن وجه الإمام الغائب عن الأبصار، بعد از نقل گفته‌هاى برخى از بزرگان اهل سنت در باره قضيه سرداب، در اين باره مى‌نويسد:

فنقول: يا علماء العصر وحفاظ الدهر هذه كتب علماء الإمامية ومؤلفاتهم قبل ولادة المهدي عليه السلام إلى هذه الأعصار شايعة وهي بين أظهركم وعندكم أو تتمكنون منها فاذكروا كتاباً واحداً من أصاغر علمائهم فيه ما نسب إليهم فضلاً عن أكابرهم.كالشيخ أبي جعفر محمّد بن يعقوب الكليني صاحب الكافي الذي عده الجزري في جامع الأصول من مجددي مذهب الإمامية في المائة الرابعة،… وهكذا سوى ما ذكروه في كتب المناقب في ذكر أحواله بعد ذكر والده.

نحن كلما راجعنا وتفحصنا لم نجد لما ذكروه أثرا، بل ليس في الأحاديث ذكر للسرداب أصلا….

ما مى‌گوييم: اى دانشمندان و حافظان عصر، اين كتاب‌هاى دانشمندان شيعه است كه پيش از ولادت حضرت مهدى تا اين زمان نوشته شده و در اختيار شما است، يا مى‌توانيد به آن‌ها دسترسى داشته باشيد؛ پس يك كتاب از علماى كوچك شيعه را پيدا كنيد كه در آن اين مطلبى كه به آن‌ها نسبت داده‌اديد، پيدا شود؛ چه رسد به بزرگان علماى شيعه؛ همانند شيخ ابوجعفر كلينى صاحب كتاب كافى كه ابن أثير جزرى در كتاب جامع الأصول او را زنده كننده مذهب شيعه ناميده است و… و ديگر علماى شيعه كه فضائل و احوال امام عصر عجل الله تعالى فرجه الشريف را بعد از پدرش نقل كرده‌اند.

ما هر وقت مراجعه و جستجو كرديم، اين مطلبى را كه شما نقل كرده‌ايد، هيچگاه نيافتيم؛ بلكه در احاديث ما هيچ ذكرى از سرداب نيست.

نتيجه:

افسانه سرداب،‌ از تهمت‌هاى زشتى است كه علما و دانشمندان سنى و وهابى تنها به خاطر عجز و ناتوانى در برابر استدلال‌هاى محكم شيعه در اعتقاد به مهدويت، گفته‌اند و هيچ سند و مدركى نيز از كتاب‌هاى شيعه براى اثبات گفته‌هاى خود نيافته‌اند.

[1] . ابن تيميه الحراني الحنبلي، ابوالعباس أحمد عبد الحليم (متوفاى 728 هـ)، منهاج السنة النبوية، ج1، ص44ـ 45، تحقيق: د. محمد رشاد سالم، ناشر: مؤسسة قرطبة، الطبعة: الأولى، 1406هـ.

[2] . الزرعي الدمشقي الحنبلي، شمس الدين ابوعبد الله محمد بن أبي بكر أيوب (مشهور به ابن القيم الجوزية ) (متوفاى751هـ)، المنار المنيف في الصحيح والضعيف، ج1، ص152، تحقيق: عبد الفتاح أبو غدة، ناشر: مكتب المطبوعات الإسلامية – حلب، الطبعة: الثانية، 1403هـ.

[3] . الذهبي الشافعي، شمس الدين ابوعبد الله محمد بن أحمد بن عثمان (متوفاى 748 هـ)، العبر في خبر من غبر، ج2، ص37، تحقيق: د. صلاح الدين المنجد، ناشر: مطبعة حكومة الكويت – الكويت، الطبعة: الثاني، 1984.

[4] . إبن خلدون الحضرمي، عبد الرحمن بن محمد (متوفاى808 هـ)، مقدمة ابن خلدون، ج1، ص199، ناشر: دار القلم – بيروت – 1984، الطبعة: الخامسة.

[5] . الفزاري القلقشندي، أحمد بن علي بن أحمد (متوفاى821هـ)، صبح الأعشي في كتابة الإنشا، ج13، ص232، تحقيق عبد القادر زكار ناشر: وزارة الثقافة – دمشق – 1981.

[6] . محمد بن عبد الوهاب (متوفاي1206 هـ)، رسالة في الرد على الرافضة، ج1، ص33، تحقيق: الدكتور ناصر بن سعد الرشيد، ناشر: مطابع الرياض – الرياض، الطبعة: الأولى،

[7] . فرق معاصره، ج1، ص208.

[8] . الصراع بين الإسلام والوثنية، ج1، ص374.

[9] . الأميني، الشيخ عبد الحسين احمد (متوفاى 1392هـ)، الغدير في الكتاب والسنة والأدب، ج3، ص308، ناشر: دار الكتاب العربي بيروت، الطبعة: الرابعة، 1397هـ ـ 1977م.

[10] . القرشي، باقر شريف (معاصر)، حياة الإمام المهدي (ع)، ص116، ناشر: ابن المؤلف الطبعة: الأولى، 1417هـ ـ 1996م.