پیامبر و اهل بیت علیهم السلام » اهل بیت در آیینه شعر »

ابوطالب کلیم کاشانى (متوفاى ۱۰۳۱ هـ  . ق) از بزرگ ترین غزل سرایان زبان فارسى در عصر صفویه مى باشد که در رواج سبک شعرىِ اصفهانى (هندى) سهم به سزایى داشته است.

وى همانند بسیارى از شعراى مطرح دوره صفوى به خاطر بى اعتنایى دربار و دولتمردان به اهل ادب و هنر، رهسپار دیار هند مى گردد و پس از دو سال اقامت در آنجا، غم غربت را برنمى تابد و به زادگاه خود کاشان باز مى گردد، ولى روح بى قرار وى از اقامت در شهر و دیار خود نیز طرْفى نمى بندد و مجدداً به سال ۱۰۳۰ هـ  . ق عازم هند مى شود و نام او در نکته دانى و سخنورى بر سر زبان ها مى افتد تا جایى که در دربار شهاب الدین شاه جهان (۱۰۳۷ ـ ۱۰۶۸هـ  . ق) به منصب ملک الشعرایى نایل مى آید و از مقام و منزلت خاصى برخوردار مى گردد.

بنا به نوشته مورخان و تذکره نگاران به خاطر چکامه اى که به مناسبت جلوس ممدوح خود شهاب الدین شاه جهان بر تخت طاوس مى سراید، مبلغ ۵۵۰۰ روپیه که معادل وزن او بوده، صله مى گیرد۱.

نگارنده تا کنون در متون منظوم ادبى اثرى نیافته ام که براى «جشن وَزْن» سروده شده باشد، ولى در دیوان کلیم کاشانى چندین قصیده را مى توان یافت که به همین مناسبت سروده شده است. شادروان پرتو بیضایى که دیوان کلیم به اهتمام ایشان تصحیح و تحشیه شده است در پاورقى یکى از این قصاید در این باره نگاشته اند:

]جشن وزن، همان مراسمى است که امروز در هندوستان، طرفداران آقاخان محلاتى مُجرى مى دارند و او را با طلا و یا جواهر مى سنجند۲.[ و از این قصاید مناقبى کلیم کاشانى بر مى آید که در آن روزگار، شاه جهان را سالى دو بار با طلاى مى کشیدند و از طرف مردم بینواى هند به او پیشکش مى کردند!

بهار عیش رسید و شکفتگى جان یافت *** ز جشن شاه، جهان رونق گلستان یافت

نثار محفل شاه جهان نمود قضا *** هر آن نشاط که در بزمگاه امکان یافت

عجب اگر به دو دنیا دگر فرود آید *** سرِ ترازو، کز وزنِ شاهْ سامان یافت!

ز کفّه اش که دُر آفتاب را صدف است *** سپهر از پىِ دریوزه، شکل دامان یافت!

به پاى شاه جهان سر گذاشتن یک بار *** عطیّه اى است که در قرن هاش نتوان یافت!

کشید کار ترازو ز قدرْ سنجى شاه *** به پلّه اى که به سالى دوبار فرمانیافت!۳

براى بررسى قصاید دیگرى که کلیم به این مناسبت سروده، مى توانید به دیوان اشعار وى، صفحات ۶، ۱۶، ۲۱، ۲۳، ۳۸، ۴۲ و ۴۴ مراجعه کنید.

در وجه تسمیه شاه جهان و سببى که این سلطان هند را به این نام مى خواندند، در تذکره کلمات شعرا مطلبى آمده که نکته دانى و راز مقبولیت کلیم کاشانى را در دربار هند آشکار مى سازد:

]وقتى که خواندگار روم در تهنیت نامه جلوس والا (شاه جهان) تحریر نمود که: شما خود را شاه جهان ملقّب کرده اید، اگر مُلک ما و ایران و توران و غیره داخل جهان است، شما پادشاهى آنجا ندارید! بهترین نام ها نزد خدا: عبداللّه و عبدالرحیم است، از این اسماء اختیار کنید. پادشاه بعد از مطالعه در فکر شده به آصف خان معین الدوله مصلحت کردند که باید این لقب خطاب را تغییر داد. کلیم خبر یافته، قصیده اى در مدح گذرانید و این مضمون را به بیت جواب داد:

«هند» و «جهان» ز روى عدد چون برابرست *** بر شه خطاب شاه جهان زان مقرّرست۴![

توضیح این که معادل عددى «هند» و «جهان» در حساب ابجدى، رقم (۵۹) است و کلیم در برابر ایراد پادشاه روم، به این نکته ذوقى اشاره کرده و پادشاه هند را از تغییر لقب «شاه جهانى» منصرف نموده است. مؤلّف تذکره کلمات شعرا در ادامه مطلب مى نگارد:

]پادشاه خوشوقت شد و همین بیت را در جواب نوشتند و کلیم را به زر سنجیدند۵![

در دیوان کلیم کاشانى در قصیده اى که به مناسبت تقارن دو عید سروده شده، بیت مذکور به گونه اى دیگر ثبت شده و به لحاظ حروف قافیه نیز با آن متفاوت است:

بازاز دو عید، مجلس ایام گلشن است *** چشم طرب چو دیده پیمانه روشن است …

«هند» و «جهان» ز روى عدد هر دو چون یکى است *** شه را خطاب «شاه جهانى» مُبَرهن است۶

کلیم کاشانى و صائب تبریزى از پیشتازان سبک اصفهانى (هندى) به شمار مى روند و معاصر و معاشر با هم نیز بوده اند .

دیوان اشعار کلیم قریب به ۹۰۰۰ بیت است و انواع قالب هاى شعرى را مى توان در آن یافت. وى منظومه دیگرى نیز دارد موسوم به ظفرنامه در ۱۵۰۰۰ بیت که وقایع روزگار امیرتیمور گورکانى، میرزا امیران شاه، شاهرخ میرزا، ابوسعید و بابرشاه را به نظم درآورده و با فتوحات شاه جهان آن را به پایان برده است۷.

محمّدجان قدسى مشهدى، روح الامین اصفهانى، میرمحمّد معصوم، میرصیدى تهرانى، میرزاابراهیم ادهم همدانى، میرزا ارضى دانش آرتیمانى، ملا على رضا تجلى شیرازى، سالک قزوینى، سالک یزدى، ملک قمى و میرزا جلال اسیر از معاصران وى اند۸.

کلیم کاشانى سرانجام به سال ۱۰۶۱ هـ  . ق و در آستانه ظاهراً ۸۰ سالگى در کشمیر بدرود حیات مى گوید و در کنار مزار قدسى مشهدى و سلیم تهرانى به خاک سپرده مى شود۹.

این غزل عرفانى و اندرزى کلیم کاشانى، نام او را براى همیشه در خاطر اهل ادب زنده نگاه خواهد داشت، و در شمار بهترین غزلیات فارسى است:

پیرى رسید و مستى طبع جوان گذشت *** ضعف تن از تحمّل رطل گران گذشت …

وضع زمانه، قابل دیدن دوباره نیست *** رو پس نکرد، هر که ازین خاکدان گذشت

در راه عشق، گریه متاع اثر نداشت *** صد بار از کنار من این کاروان گذشت …

طبعى به هم رسان که بسازى به عالمى *** یا همتى که از سر عالم توان گذشت

در کیش ما، تجرّد عنقا تمام نیست *** در قید نام ماند اگر از نشان گذشت

بى دیده راه نتوان رفت، پس چرا *** چشم از جهان چو بستى، ازو مى توان گذشت

بد نامى حیات دو روزى نبود بیش *** آن هم «کلیم» با تو بگویم، چسان گذشت؟:

یک روز صرف بستن دل شد به این و آن *** روز دگر به کندن دل ز این و آن گذشت۱۰

کلیم کاشانى بَثّ الشّکواى منظومى دارد که پس از شکایت از گردش روزگار و محرومیت اهل ادب و هنر، به موعظه مى پردازد و در ستایش سخن و مقام و منزلت سخنورى داد سخن مى دهد و در پایان از تفرقه امت اسلامى و هفتاد و دو فرقه شدن پیروان پیامبر اکرم(صلى الله علیه وآله) مى نالد:

دست از آن ماست، گر دست فلک بالاترست *** گرچه خاکستر بود برتر، مقدّم اخگرست

در نظرها، اعتبار کس به قدر نفع اوست *** عزّت هر نخل در بستان، به مقدارِ برست

کان و در یارا بسى دیدم به چشم اعتبار *** سیرْ چشمان قناعت را شُکوه دیگرست

اهل صورت هیچ از سامان توانگر نیستند *** طایر تصویر پر دارد، ولیکن بى پرست …

آمدى در کار و بارم نیست از اقبال عشق *** گل به فرق ار مى زنم شب، صبح خاکم بر سرست! …

زاد راه و رهبرى، آزاده را در کار نیست *** مرغ را ساز سفر، وا کردن بال و پرست …

از کمال خویش، ارباب هنر بى بهره اند *** دیگرى مى بیند آن گل ها که ما را بر سرست …

سفله، گر ممتاز باشد صدر را شایسته نیست *** جاى قفل ـ ار کار استاد است ـ بیرونِ دَرست …

کس ز هفتاد و دو ملت این معمّا حل نکرد *** کاین همه مذهب چرا در دین یک پیغمبرست؟!

نفْس در پیرى، مطیع امر و نهى ما نشد *** این زمانش نهىِ مُنکر، همچو زخم مُنکرست …

کاتب اعمال ما دیگر نمى گیرد قلم *** نامه ما بس که از افعال زشت ما پُرست …

آب حیوانى که مى گویند، نبود جز سخن *** گاه گاهى نیز از زهرِ هَلاهِل۱۱ بدترست!۱۲

کلیم کاشانى در این چکامه علوى خود مضامین رنگینى را به تصویر کشیده و در پایان میزان ارادت و معرفت خود را نسبت به ساحت مقدس حضرت ختمى مرتبت(صلى الله علیه وآله) نشان مى دهد:

صبح پیرى را شفق اندود کردى از حنا *** قامتِ خَم را که مى آرد برون از اِنحنا؟

از وقار شیب دارى گوش سنگینى و بس *** کز دَراى کاروان عمر نشنیدى صدا

از خمیر زندگى چون مو برونت مى کشند *** تو همین موى سفید از ریش مى سازى جدا!

از خضابت چون تَهِ مو باز مى روید سفید *** رنگ بر ریش تو دارد خنده دندان نما! …

این نماز بى وضویت هم ز ترس مردم است *** در جماعت حاضرى تا بیشتر باشد گُوا!

حوض مى بایست دَه در دَه به هنگام وضو *** مى کنى از پنج فرض اما به یک وقت اکتفا!

روزه مى گیرى، ولى آن نیز از بهر شکم *** شام چیزى مى خورى تا صاف گردد اشتها!

مى دهى یک حبّه تا دَه از خداگیرى عوض *** وین تصدّق نیز ناشى گشته از اخذ ربا!

ساکن بیتُ اللّهى، اما گر از دست آیدت *** خانه را نزدیک تر سازى به بازار منا! …

در بُن هر مو یزیدِ خفته اى دارى و، باز *** آه حسرت مى کشى در آرزوى کربلا! …

نیست گردى باقى از اکسیر عمر، اما هنوز *** مى نهى عینک که بنویسى رموز کیمیا! …

مى شود وقت نمازت صرف وسواس وضو! *** در خور طاقت ندارد وقت، شیخ شهر ما!

از حضور قلب، چندین شغل دارى در نماز *** چون توان صد کار کردن، گر نباشد دل به جا؟!

زاهدِ بى عشق را روشن نشد راه سلوک *** چون کند با راه ناهموار، کورِ بى عصا؟!

داده اى خود را به شیطان، او تو را نِعْمَ الْوَکیل! *** باز مى گویى ز بى شرمى: توکّل بر خدا! …

غیر ساغر چون نمى گیرد کفَم، خواهم گرفت *** با چنین دستى به روز حشر دامانِ کرا؟!

با همه آلودگى، دارم امید مغفرت *** از ولاى سَرور پاکان، علىِّ المرتضى

آن که او را جز خدا و مصطفى نشناخته *** مدح ما، او را نباشد هیچ کم از ناسزا!

مصطفى را، جز به ارشاد علىّ نتوان شناخت *** گر به سوى خانه مى آیى، ز راهِ دَر درآ

عالم غیب و شهادت را، ز راى او فروغ *** نازم آن شمعى کزو روشن بود هر دو سرا۱۳

براى آشنایى بیشتر با شرح حال و آثار کلیم کاشانى از این منابع مى توانید استفاده کنید:

مقدمه دیوان کلیم کاشانى، پرتو بیضایى; سخن و سخنوران، ص ۴۸۷; تاریخ ادبیات ایران، دکتر رضازاده شفق، ص ۱۸۸; تاریخ ادبیات ایران، ادوارد بروان، ج ۴، ص ۱۹۵; تاریخ ادبیات ایران، هرمان اته، ص ۱۹۶; ریحانه الادب، ج ۳، ص ۳۷۸; قاموس الاعلام، ج ۵، ص ۳۸۸۱; چهل مقاله، نخجوانى، ص ۱۲۸; مواد التّواریخ، ص ۳۸۱; آتشکده آذر، ص ۲۵۲; مجمع الفصحا، ج ۴، ص ۵۴; تذکره نصرآبادى، ص ۲۲۰; مرآت الخیال و دویست سخنور، نظمى تبریزى، ص ۳۳۹ تا ۳۴۱٫

*    *    *

پی نوشت ها:

۱ ـ دویست سخنور، نظمى تبریزى، ص ۳۳۹٫

۲ ـ دیوان ابوطالب کلیم کاشانى، به تصحیح پرتو بیضایى، تهران، کتابفروشى خیام، بى تا، ص ۵٫

۳ ـ همان، ص ۵ و ۶٫

۴ ـ همان، ص ۴۴٫ منظور از روم در اینجا سلطان عثمانى ترک است که چون ترکیه سابقاً سرزمین رومیان بوده از سلطان ترک به روم تعبیرى شده است.

۵ ـ همان، ص ۴۵٫

۶ ـ همان، ص ۴۴٫

۷ ـ دویست سخنور، ص ۳۴۰٫

۸ ـ دیوان ابوطالب کلیم کاشانى، مقدمه، ص ط و ى.

۹ ـ همان، مقدمه، ص یا و یب.

۱۰ ـ همان، ص ۱۲۳، غزل ۹۱٫

۱۱ ـ زهر هَلاهِل:

۱۲ ـ دیوان ابوطالب کلیم کاشانى، ص ۶۰ تا ۶۳٫

۱۳ ـ همان، ص ۱ تا ۳٫