فرهنگ و تمدن شیعه » شخصیتها » مستشرقین »

ابن تومرت و موحدون+

اشاره

در این مقاله، هدف نه نگارش (تاریخ موحدون)، بلکه توضیح فرایند ظهور یک رهبر دینی مورد نظر است که ابتدا با اندیشه اسلامی و بعد گرایش به مهدیگری، در برابر یک امپراتوری قرار گرفت و سرانجام نظریه اش تا بجایی گسترش یافت و پذیرفته شد که تشکیلاتی را که بنیاد نهاد به شکل یک امپراتوری نمود یافت. ابن تومرت خواه در آفریقای شمالی و خواه در تاریخ اسلام به عنوان شخصیتی انقلابی در جریان حوادث زمان قرار گرفت اما نه به گونه یک انسان استثنایی، بلکه با استفاده از شرایط زمان و نیز بحران اندیشه های اعتقادی، فعالیت خود را برای تبیین مرام و شعار خود ـ که در رإس آن بیشتر مسائل اخلاقی قرار داشت ـ آغاز کرد و به انجام رساند. نهضت وی که برای ایجاد یک جامعه همسان و هماهنگ آغاز شده بود، بر اثر شرایط زمان، ماهیتی سیاسی به خود گرفت.

«بزرگ مرد قرن خود; کسی که اراده قرن خود را بر زبان آورد; کسی که به او گفته شد که این اراده چیست و او آن را به واقعیت رساند. آن چه او انجام داد، جوهر و قلب قرنش بود. او قرن خود را مشخص کرد.»(۱)

«به غیر از رهبران دینی که رهبری جنبش های اعتقادی را بر عهده داشتند، بربرها در واقع در هیچ یک از ادوار تاریخ نقشی مهم نداشته اند.»(۲)

برنارد لوئیس در مقاله خود تحت عنوان «نهضت های سیاسی اسلام گرا» مفهوم کلی سازمان اسلام را چنین توضیح می دهد:

برای یک فرد مسلمان «دین و دولت» وحدت و تکامل به وجود میآورد. این دو مفهوم بیانگر مفاهیم جدا و یا جدا شونده نمی باشد. به همان ترتیب انسان که ساختاری مختلط به وجود میآورد، نمی تواند رفتار و عملکردش را با مشی و خطوطی قطعی و مسلم از یکدیگر جدا کرده، برخی را با دین و بعضی را نیز با دولت به هم ربط داده و نسبت دهد.(۳)

این مفهوم در گفته های این شرق شناس بزرگ معاصر در طول تاریخ، تفکر بنیادین نهضت های اسلامی را بر پایه و بنیاد سیاست تشکیل داده است. از تشکل نخستین جماعت و گروه سیاسی که از آغاز دوره اسلام به وجود آمد، تا انقلاب اسلامی ایران در ۱۹۷۹، جریاناتی که در رإس آن ها حوادث و رویدادهای چچنستان و افغانستان در ۱۹۹۰ قرار داشت، الگوهای جدیدی به وجود آمد که گسترش بیش تری یافت و ثابت نمود که در طول تاریخ ۱۵۰۰ ساله، چگونگی تشکل و وجود چنین بینش هایی چندان مشخص نیست.

برای بهتر پی بردن به تحولات تاریخی که امروزه در مناطق مختلف جهان اسلام صورت می گیرد و از یک سابقه بسیار طولانی برخوردار است، لازم می باشد در ارتباط با موضوع مورد بحث، دیدگاه و زوایای سنت گرایانه را گسترش داده، توسعه تاریخی مهمی را در این راستا که شایان توجه و تصریح باشد، دوباره بررسی کنیم.

درباره نهضت های بنیادین سیاسی اسلامی و پیآمد نشو و نمای آن در طول تاریخ اسلام و در راستای آرمان و هدفی که در فوق از آن سخن رفت، دیکمه چیان، دانشمند سیاسی امریکایی که بررسی های خود را درباره نهضت هایی که ریشه کاملا دینی و مذهبی دارند، صورت می دهد، توالی عملکردهای متناسب با اندیشه های نظریه پردازان نهضت های اجتماعی را در توازی با دوره های بحرانی دانسته است.

علاوه بر آن، این دانشمند، با توجه به ادوار پیوسته در چگالش و رکود این عملکردهای متوالی، در حد یک نظریه به موضوع نیز کمک می کند. با این همه، در راستای از قوه به فعل درآوردن نظریه، بی توجهی دیکمه چیان در بررسی هایش به توسعه تاریخی در سرزمین های افریقای شمالی به ویژه سرزمین های واقع در غرب مصر ـ با این که منطقه ای مساعد و مناسب است ـ در خور تإمل می باشد.(۴)

بعد از انحطاط و زوال اقتدار دولت فاطمیان (۹۰۹ ـ ۱۱۷۱م) در مغرب، این منطقه شاهد جریان ها و نهضت های بسیاری از نظر سیاسی و اجتماعی گردید. یکی از این جریان ها و فعالیت ها و شاید مهم ترین آن ها، تشکل سیاسی بربرها یعنی تشکیل و تإسیس دولت مرابطین (۱۰۵۶ ـ ۱۱۴۷م) بود که منجر به تشکیل یک امپراتوری گردید.

این تشکل از آغاز با پذیرش شاخه مالکی اسلام، موثرترین نهضت و جریان بربرها بود که مشروعیت پیدا کرد. دولتی که بدین ترتیب شکل گرفت، در اندک زمانی بخش اعظم «مغرب» را تحت نفوذ خود درآورد و تا آن سوی دریای مدیترانه گسترش پیدا کرد و تا شبه جزیره ایبری توسعه یافت. سقوط دولت مرابطین ـ که الگویی برای نهضت های بعدی شد ـ همانند ظهورش سریع بود، که سبب نابه سامانی سیاسی و خلا سازمانی در منطقه شد. به خصوص در دوران پایانی حاکمیت این دولت، برخی از جریانات و حرکات سیاسی ـ اجتماعی به وجود آمد که گروه های انبوهی به دور آن جمع شدند. از این میان بروز نهضتی از بربریان بود که واکنشی درباره مفهوم اسلام از خود نشان داد که در اندک زمانی در تمامی «مغرب»، نه تنها به عنوان حرکتی سیاسی، بلکه به عنوان یک تشکل و وحدت معنوی نمود پیدا کرد که در تاریخ سیاسی و اسلامی «مغرب» شایان توجه است.

در چارچوب این جریان که در تاریخ اسلام از آن به نام «الموحدین» و به اسپانیایی به عنوان «المحدثAlmohades) «) و به انگلیسی تحت نام «یونیتاریانسUnitarians) «) آمده است (۱۱۳۰ ـ ۱۲۶۹م)، این نهضت ادعای خود را به یک نهضت سیاسی عطف کرده و اقتدار سیاسی و نظامی خود را در کوتاه مدتی بر منطقه مسلط گردانید. این نهضت تحت رهبری «ابن تومرت»موفق به تشکیل دولتی گردید، که دین اسلام را با تعبیر و تفسیر اصلی و ارتدکسی پذیرفته بود. این نهضت همانند مرابطین شبه جزیره ایبری را تحت سلطه خود درآورده و به رغم اصول خشن خود، سرانجام گرفتار سرنوشتی همانند دولت های پیش و بعد از خود گردید. سردمداران این دولت، ضمن تشکل ادعاها، مسائل و اعمال خود، عناصری را که از آغاز برای خویش برگزیده و گرفته بودند، تغییر داده، خود را جدا و مجرد از بخش های دیگر جامعه قرار داده، سرانجام زمینه را برای سقوط آماده کردند.

در این بررسی که هدف از آن در میان گذاردن گسترش اساس اندیشه های نهضت «موحد» است، به ویژه بر رهبر این جریان که ایدئولوژی نهضت را شکل داد و آن را وارد اندیشه ها و زندگی نمود، یعنی «ابن تومرت» تإکید خواهد شد.

هدف اساسی این مقاله، بررسی جریانی در منطقه ای از جهان اسلام در قرون میانه است که رهبران و حرکت ها و نهضت های دینی در آن، روز به روز بیش تر گسترش یافته و فزونی گرفت; هم چنین شناخت «ابن تومرت» به عنوان رهبری برجسته که نهضتی ایجاد کرد; نیز بررسی مقطعی مشخص از چگونگی نهضت های اسلامی که گسترش تاریخی یافته اند، می باشد.

چون در شخصیت «ابن تومرت» رهبر و سازمانده نهضت موحدین امکان مشاهده اوصاف بسیاری از رهبران پیش و بعد از وی وجود دارد، شخصیت و نظریه های وی از تمامی جنبه ها به عنوان کانون و مرکزیت، بررسی شده است. در این چارچوب هدف نگارش درباره تاریخ «موحدین» نیست، بلکه توضیح فرایند ظهور یک رهبر دینی است که ابتدا در برابر یک امپراتوری قرار گرفت و بعد نظریه اش تا جایی گسترش یافت و پذیرفته شد که جایگزین امپراتوری پیشین گردید.

«ابن تومرت» خواه در افریقای شمالی و خواه در تاریخ اسلام به عنوان شخصیتی انقلابی در رإس حوادث زمان قرار گرفت. شخصیت وی با تعلیماتی که در اندلس و شرق نزدیک گرفت، ارتباط مستقیم دارد.

قرون یازدهم و دوازدهم میلادی در این دو منطقه به ویژه منطقه اخیر شاهد گسترش علوم دینی و تئولوژیکی شدن اسلام زیر چتر مدارسی که ترک های سلجوقی دایر کرده بودند، گردید. احتمال دارد در طی مسافرت های مهمی که «ابن تومرت» به مناطق مورد اشاره نمود، با جریان های فکری در حال گسترش و موجود در شهرهای مکه، مدینه، اسکندریه و بغداد رویارو شده باشد.

اما از یک سو نیز در اسناد موجود، دلایلی که او را وادار به این مسافرت های خطرناک نموده باشد، روشن نشده است، و آن چه مورد دسترسی می باشد، فاقد اهمیت و اعتبار است.

سفر «ابن تومرت» با هدف دینی در آن موقعیت که چنین مسائلی میان بربرها تا آن حد اعتبار و گسترش نیافته بود، سبب شد تا توجه مورخانی که به بررسی مسائل تاریخی قرون مورد بحث می پرداختند، به وی معطوف گردد.(۵) «رشید باربیه»(۶) در نوشته خود درباره حیات «ابن تومرت» می گوید:

شرق در هر دوره و زمانی مغربی ها را که دلبسته و علاقه مند به فرهنگ هستند، به خود جذب کرده است. «ابن تومرت» نیز احساسی سیریناپذیر نسبت به علم و دانش داشت و تحت تإثیر حیات روشنفکرانه شرق که مرکزیت علمی داشت، قرار گرفت و در این مسئله عادی و معمولی در واقع وی فردی استثنایی نبود.(۷)

«ابن تومرت» در فاصله سال های ۱۰۸۰ ـ ۱۱۳۰م یعنی دوران مورد بحث به هیچ وجه انسانی استثنایی نبود. با این همه در این بررسی مهم ترین پرسشی که تا کنون بی پاسخ مانده، این است که چه کسی و یا چه مسئله ای چنین جرإت و جسارتی به ابن تومرت بخشید؟

در این مورد مورخان به این حدیث از حضرت پیامبر(ص): «اطلب العلم و لو فی الصین»(۸) اشاره دارند. به عبارت دیگر در مورد رفتن ابن تومرت، این بربر متواضع و فروتن، ابتدا به اندلس و آن گاه شرق نزدیک، در پیآن چه که حضرت محمد(ص) فرموده بود، یعنی «جست وجوی علم و دانش» و رسیدن به این واقعیت اتفاق نظر دارند.(۹) برخی عقیده دارند ابن تومرت برای رشد فکری و علمی خود به این مسافرت رفت.(۱۰)

با این همه، هیچ یک از آنان بر این عقیده نیستند که وی فردی بازرگان یا ماجراجو بود. او مسلمانی (و احتمالا صوفی) بود که خود را وقف دین کرده است. اطلاعات زیادی درباره سفر ابن تومرت به اندلس در دست نیست، ولی مشخص است او با قاضی حمدین بن محمد حمدین، یکی از فقهای حنبلی که بعدا به آتش کشیدن احیإ العلوم کتاب مشهور غزالی را تشویق نمود، به طور قطع همکاری داشته است.(۱۱)

چارلز آندره جولین(۱۲) که فعالیت های ابن تومرت در اندلس را بررسی کرده است، با توجه به آخرین نوشته های وی، سعی در تثبیت آن نموده، می گوید: «ابن تومرت در اندلس می باید با نوشته های «ابن حزم» یکی از علمای دینی اهل قرطبه، آشنا شده باشد.»(۱۳)

در بررسی هایی که در مورد فعالیت های ابن تومرت در اندلس صورت گرفته، به این نتیجه رسیده اند که وی از برخی برداشت های «مالکی»ها در آن موقعیت، ناخشنود بوده، اضافه شده وی به وابستگی خود بر اعتقادات سنتی، کم تر جای تردید باقی گذاشته است. هم چنین گفته شده است آن چه که «ابن تومرت» را از باورها، تعبیر و تفسیرهای «مالکی»ها دلسرد و ناخشنود کرد، به آتش کشیدن آثار غزالی بود که در این مورد حتی «مرابطین» نسبت به آن تسامح نشان دادند.

ابن تومرت بعد از اندلس ابتدا در شرق در مدارس (به ویژه مدارس نظامیه) افکار و اندیشه های غزالی و اشعری را آزادانه بررسی کرد و به مراکزی که این اندیشه ها مورد مناقشه و بررسی قرار می گرفت، گرایش یافت. نظام الملک وزیر بزرگ سلجوقیان در اوایل دوره حاکمیت آلب ارسلان نظریه های اشعری را ـ به رغم این که برخلاف برداشت های دینی دولت بود ـ با جمعآوری علمایی در مدارس نظامیه، بررسی و مطالعه کرد. این امر نشان داد وی به این اندیشه اهمیت داده و پشتیبانی از این اندیشه ها را به آشکار نشان می داد.(۱۴)

در این دوره در شهرهای سلجوقی از معتزله گرفته تا اسماعیلیان، تمامی مدارس و مکتب های مذاهب، فعال بودند. هم چنان که از نوشته «باربیه» درباره «شرق» که بیان کردیم برمیآید به رغم تمامی فشارهای واکنشی حنبلیان، شام و بغداد مهم ترین مراکز فرهنگی بودند که تعلیمات و نظریه های اشعریان ـ به رغم فشارهای سرکوب گرایانه بعدی ـ در این دو شهر رواج داشت.

ابن تومرت که هوای روشنفکرانه این دو شهر را تنفس می کرد و با تعلیمات و نظریه های حقوق دانان مشهور و علمای دینی معروف آشنا شده بود، با مقایسه آن ها با اندیشه های برخی از فقهای مالکی که در اندلس با آن ها آشنا شده بود، به این نتیجه رسید که تعبیر و تفسیرهای آنان از سنت و قرآن، به دور از واقع بوده، با تإکید بر فروع دین، در نظریه ها و تعلیمات اسلامی راه خطا می پیمایند.(۱۵)

ابن تومرت در بغداد تحت نظر متخصصان و فقیهان، بی آن که حتی توجه علمای مالکی قلمرو مرابطین را به خود جلب کند، درباره منابع حقوقی به بررسی و مطالعه پرداخت. علاوه بر آن، زمانی که در شرق بود، به اهمیت اجتهاد(۱۶) که مرابطین ممنوع کرده بودند، پی برد و در آن بررسی و مطالعات لازم را به عمل آورد.(۱۷)

بدین ترتیب از گفته های «وینسنت کورنل»(۱۸) که گفته های آندره جولین را تکرار کرده است، می توان پی برد ابن تومرت پیش از آمدن به شرق، در اندلس با آثار «ابن حزم» و نیز مکاتب حزمیه آشنا شده بود.(۱۹) به عبارت دیگر ابن تومرت پیش از آمدن به شرق آن چه در مدارس و مکتب های حقوقی «مرابطین» برای بهتر مفهوم شدن قرآن، سنت و اجماع(۲۰) تعلیم داده می شد، یعنی شریعت اسلامی[را فرا گرفته بود و] جهت تطبیق و اجرای صحیح آن، در مطالعات منابع اصلی و اساسی، از طریق تقلیدی که مدام پی گرفته می شد، بدون واجستی و انجام مقایسه ای، به نقد تفسیرهای عقلی آغاز کرده بود.(۲۱)

تاریخ نگارانی که دوران مورد بحث را بررسی کرده اند، از عملکرد و نوشته های وی به این نتیجه رسیده اند که اندیشه های حقوقی وی، توازی بسیاری را با اندیشه و جوهر فکری «ابن حزم» نشان می دهد. با این همه خطا خواهد بود اگر گفته شود ابن تومرت فلسفه عمومی و کلی دین «ابن حزم» را چشم بسته و کورکورانه پذیرفته است.

هم «ابن حزم» و هم «ابن تومرت» به عنوان اصل و هنجاری، مخالف به کارگیری فقه برخلاف قرآن و سنت بودند. نیز مدافع استفاده ازکلام بودند. آن ها، هم در مورد آزادی اراده و هم درباره شناخت و عمل به قرآن، سنت و اجماع اشتراک فکر داشتند. (۲۲) با این همه نزدیک شدن ابن تومرت به طریق عمل به «استنباط» و تإویل، دست کم در اصول و در شیوه قیاس، از «ابن حزم» و دیگر دانشمندان «علم ظاهری» از استنتاج، بسیار علمی تر است.(۲۳)

«وینسنت کورنل» با هواداری از دیدگاه «امام الحرمین» دانشمند طرفدار اشعریان، در مورد مخالفت با جهل، شک و ظن و دیدگاه و برداشت های مخالف «ابن تومرت» درباره مسائل استنباط و تإویل، مشابهت هایی به دست آورده است.(۲۴) با تمام این موارد می دانیم «ابوبکر الشاشی» استاد «ابن تومرت»، شاگرد «الجوینی» بود.

به طور کلی هم مکتب «اشعری» و هم مکتب «ظاهری» در این بینش که «ایمان و اطاعت منبع هر عالم و دانشمندی است،» با هم یکی هستند. در این یگانگی و پیوند، مشخص نیست که ابن تومرت، جوهر و اصل را در قرطبه از «مکتب ظاهری» به دست آورد یا در بغداد از اشعریان؟

آن چه ابن تومرت از «مکتب ظاهری» و «اشعری» فراگرفت، سبب شد نظر واقع بینانه اش را بر اصول کلام نهاده و ساختار فکری اسکولاستیک (مکتبی ـ مدرسه ای) به وجود آورد و زمینه امکان طرح و قرار دادن نظریه خود را در این چارچوب فراهم کند.

جدا از تمامی این ها، وی از آن چه از مکتب «اشعری» گرفت، و «انسان انگاری خدا» یعنی آغاز کردن به راه، از طریق توضیحی که در قرآن آمده، به این نتیجه رسید که:

«خداوند روی تخت و بارگاهش نشسته، انسان ها را می بیند و گفته هایشان را می شنود. »

می توان به «جوهر توحید» که مردود دانستن قطعی «انسان انگاری خدا (تجسیم) است، دست یافت، که همین نیز سرچشمه اصلی نظریه «ابن تومرت»(۲۵) برای مخالفت با انسان انگاری خدا گردید; که در اسلام و یهود موجود است. دادن ویژگی های انسان به خدا، مخالف یکتاگرایی و معنویت این ادیان است. به عبارت دیگر به معنی شریک قائل شدن برای خدا است. بی تردید به رغم این که ابن تومرت از طرف فقهای مرابطون در اسپانیا همواره مورد موعظه، پند و اندرز قرار گرفته بود، بسیارساده و راحت پذیرفته بود که «تجسیم» از ویژگی های اساسی و بنیادین مکتب های فکری «مالکی»ها است.

در مورد تکوین و جمعآوری اطلاعات از جانب ابن تومرت، لوتورنو با اتکا و استناد به نوشته های او، آن را چنین ارزشیابی کرده است:

ابن تومرت دیده ها و شنیده های مدام خود در شرق را با آن چه که در مغرب وجود داشت، به ویژه عارضی، سطحی و نیز کلیشه ای بودن آن چه که در مراکش بود، مقایسه و مقابله کرده است.(۲۶)

به هر رو، ابن تومرت، بینش و برداشت مرابطون از اسلام را که در مغرب (مراکش) مطرح کرده بودند، دریافته بود. مسافرت و سیاحت وی به اندلس فرصت لازم و کافی برای آشنا شدن از نزدیک به آرا و عقاید «مالکی»ها را برایش فراهم کرد. حقوق دانان «مالکی» ادراک و آرای مذهبی را که در آن فروع، و انسان انگاری خدا را اساس قرار داده بودند، به ویژه در شهرها به صورتی فراگیر به اجرا در آورده بودند.(۲۷) از آن زمان به بعد اصل و جوهر توحید، یعنی یگانگی و وحدانیت خدا، استخوان بندی اصلی اعتقاد و باور اسلامی او را تشکیل داد که رکن اصلی نظریه او شد، و بعد به گسترش نظریه خود پرداخت.

تا آن زمان کسانی که سعی در زدودن نظریه «انسان انگاری خدا (تجسیم») داشتند، تإویل یعنی تفسیر سمبلیک (نمادین) را ترجیح داده، ولی چندان موفق و موثر واقع نشده بودند.(۲۸) در حالی که ابن تومرت «توحید» را به عنوان شاخص و برهانی برای تصوف و وسیله ای جهت زدودن «تجسیم» قرار داد که بسیار موثر افتاد.

تا این جا درباره این که ابن تومرت در اندلس و شرق از مکتب های فکری مختلف و دانشمندان در ارتباط با اندیشه های اسلامی چه چیزهایی فرا گرفت، به اختصار سخن رفت که در این مورد تا حدی از مقاله ها و کتاب هایی که در ارتباط با این دوره نگاشته شده، بهره گرفته شد، و تا حدی به آن چه که بعدا ابن تومرت کلیاتی از اندیشه هایش را بر پایه آن ها شکل داد، اشاره شد.

ابن تومرت از صفت «مهدی» که از صفت امام معصوم شیعیان اخذ کرد، در دوره ای که در «مغرب» اقامت کرد، در اولویت برنامه هایش بهره گرفت. از این رو، از پیوندهای وی با اندیشه های شیعی گری سخن نرفته است. فعالیت وی برای ادامه و انتظام نوع و شیوه زندگیش همانند حضرت محمد(ص) مصادف با دوره ای است که وی مجددا در «مغرب» بود که درباره این مسائل به تفصیل در زیر سخن خواهد رفت.

«ابن تومرت» هنگامی که در سال های ۱۱۱۸ ـ ۱۱۱۹م تصمیم به بازگشت به مغرب گرفت، می اندیشید که از مسائل دینی و اخلاقی موجود در آن منطقه، ناراحتی و عذابی جدی خواهد داشت. از این رو، همان گونه که از فعالیت های پیشین وی مشخص می شود، در بازگشت به مغرب، هویت و شخصیت اصلاحگری اخلاقی یافت و تمامی فعالیت هایش را تا جایی که امکان پذیر بود، صرف بهبود خلل و فساد اخلاقی نمود.

از این مسائل می توان پی برد که ابن تومرت در مفهوم امروزین، پیش از آن که یک انقلابی سیاسی باشد، سعی داشت یک اصلاحگر راستین گردد. همان گونه که «کورنل» گفته است:

این شاگرد خشن و روستایی دیروز به محض این که به میهن خود بازگشت، با اراده ای که داشت، تبدیل به یک معلم گردید.(۲۹)

یا به گفته «ابن خلکان»، ابن تومرت کسی بود که عصا و خورجین را از خود دور نکرد. فردی بس دیندار بود که حیاتی منزوی داشت. وی در عین حال بسیار پردل، شجاع و سخنور بود و نسبت به کسانی که دین را قبول نداشتند، به صورت بسیار خشن درمیآمد.(۳۰)

«ابن تومرت» در راه بازگشت به «مغرب» شیشه های شراب موجود در کشتی را شکسته، برای مردم به موعظه پرداخت و به عنوان کسی ظهور کرد که با سخنان خود سعی می کند افرادی را که در به راه آمدن و ارشاد شدن تعلل می کردند، قانع کند.(۳۱)

در اثنای سفر، برای موعظه سرنشینان کشتی به حدی پافشاری کرد که او را برای تنبیه و مجازات به دریا انداختند، و بعد از نیم روز که در آب ماند و غرق نشد، نجاتش دادند.(۳۲)

واضح بود که بین رفتار افراطی وی با اندیشه های اعضای هیإتی که برگزیده بود، و مفهوم اعتقادی شخص ابن تومرت، با مفهوم اعتقادی جامعه که او را سرور خود نموده بودند، تفاوتی اساسی و جدی وجود داشت که کاملا چشمگیر بود.

به احتمال بسیار ابن تومرت ناگزیر از این گزینش بود که آیا همانند غزالی و یا اکثر علمای دینی در برج عاجی بماند و یا این که مخاطبانش مستقیما مردم باشند؟ (۳۳) رفتار وی نشان می دهد که طریق نخست را برگزید.

اکثر پژوهشگرانی که به بررسی آن دوره پرداخته اند، بر این عقیده اند که «ابن تومرت» بعد از آن، نه به عنوان سیاحی که از «مغرب» حرکت کرده، بلکه همانند مإمور احتساب (محتسب) بازارهای شهر، به گشت پرداخته، نیکی ها را تشویق و بدیها را ممنوع کرده، نظیر محافظ و محتسبی به نظر می رسید. نظریه و تئوری وی یعنی «امر به معروف و نهی از منکر» که بعدا شالوده نهضت موحدین گردید، کاملا از رفتار و عملکرد وی مشخص بود.

«امر به معروف و نهی از منکر» معنی و مفهوم و نشانی از اخلاق نیک در هر حیطه برای انسان بود. در واقع این مسئله در طول تاریخ اسلام، توضیح و تعریف ظلم و ستم، و مشروعیتی برای مقابله با آن است که اندیشه و واقعیتی می باشد که به طور مدام در قرآن کریم بدان اشاره شده است.

از میان شما کسانی که شما را به نیکی فرا می خوانند و از بدیها نهی می کنند، ظهور می کنند که این ها رستگارانند. و بعد از آن که برایشان به آشکار دلایلی آورده می شود، از کسانی نباشید که به جدایی و ناسازگاری کشیده می شوند، زیرا عذابی بزرگ در انتظار آنان است.(۳۴)

ابن تومرت پس از ورود به «مهدیه» ابتدا به ایراد موعظه هایی درباره حرام بودن شرب مسکرات، استماع موسیقی و عمل زنا که در جامعه شایع بود و سبب فساد می گردید، پرداخت. در این زمان «مغرب» توسط مرابطین و تعداد زیادی از امیرنشین های کوچک و بزرگ و دودمان هایی چند اداره می گردید. در شرق «مغرب» نیز دودمان های ریز و درشتی از اعراب و بربرها حاکمیت داشتند، و مغرب میانی تحت اداره «حمادی»ها بود.(۳۵)

ابن تومرت از این سوی تا آن سوی منطقه متعلق به «حمادی»ها همانند یک اصلاحگر اخلاقی به سیاحت خود ادامه داد. ابن تومرت در فاصله سال های ۱۱۲۱ ـ ۱۱۱۷م در «بجایه» پایتخت «حمادی»ها اقامت کرد و در آن جا همواره علیه گمراهی ها و بی اعتقادیها هشدار داده، دانسته های خود را درباره ارکان دین به مردم آموخت. با این همه بعد از زمانی نه چندان زیاد، مجازات هایی که ابن تومرت برای گمراهان در نظر گرفت، سبب واکنش فرمانروایان حمادی گردید.(۳۶)

زمانی که از وی خواسته شد شهر را ترک گوید، علاقه مندانش ترکش نکردند و با فریاد و شعار «المومن تمار و الکافر خمار»،(۳۷) وارد مرکز تجاری پایتخت شده، شیشه های شراب را شکسته، به اماکنی که الکل می فروختند، حمله برده، بلوا و آشوبی برپا کردند.(۳۸)

در این مسئله پیوستن «البیزق» به جنبش ابن تومرت، نقطه عطفی در تشکل جامعه ای که بینش و آرای اسلامی ابن تومرت را پذیرفته بود، به حساب آمد، زیرا پس از این حادثه، ابن تومرت و همراهانش در روستای «ملاله» مستقر شدند. در این روستا انتشار نظریات وی آغاز گردید.

«لاتورنو» به این نتیجه رسیده است که ابن تومرت خود را در مناطقی دور از شهرها نظیر «ملاله» حبس کرد، به ویژه چون این روستا، منطقه ای چندان استراتژیک نبود. از این رو، وی در این هنگام در نظر نداشت به فعالیت های سیاسی علیه مرابطین بپردازد. در حالی که وینسنت کورنل با پیوستن البیزق، به این نتیجه رسیده است که دوره اقامت ابن تومرت در «ملاله» (۱۱۲۴ ـ ۱۱۲۱م)، دوره ای بود که وی مراحل و فرآیند سازماندهی سیاسی نهضت خود راآغاز کرد.

به نظر چارلز آندره جولین ـ که در این مورد از تاریخ نگاران صاحب نظر است ـ در این دوره ابن تومرت به یاری دوستانش، نظریاتش را گسترش داده، وظایف و تکالیف نمایندگان خود را مشخص و توجیه نمود.(۳۹)

به طور کلی دوره و مرحله اقامت در «ملاله» تنها نه به آن خاطر که ابن تومرت در این منطقه افراد بسیاری را به خود وابسته نموده و عقاید اسلامی خود را به گونه ای موثر شناساند، مهم بود، بلکه به این خاطر که در «ملاله» با یکی از مهم ترین شخصیت های جنبش خود که «خلیفه» و موسس امپراتوری موحدین بود، یعنی «عبدالمومن بن علی» آشنا شد. این آشنایی در تاریخ موحدین نقطه عطفی به شمار می رود. این دیدار و آشنایی تاریخی بعدا در کتابی که توسط البیزق در «تینملل» به قلم کشیده شد، به عنوان یک معجزه تلقی شد. این امر در کتاب هایی که درباره تاریخ موحدین تا به امروز نوشته شده، به همان صورت تکرار شده است.(۴۰) این مسئله از طرف صاحب نظران از زوایایی بسیار، قابلیت اثبات نداشته، محتویات این کتاب غیر قابل اعتماد تلقی شده و در طول تاریخ جهان اسلام، به ویژه در دوره های عباسی و فاطمی، بیش تر به عنوان بهترین نمونه از رمان های تاریخی پذیرفته شده است. (۴۱) این شیوه نگارش که به طور کلی در تاریخ اسلام ویژگی مشترک تاریخ نگاران درباری است، نوشته هایی است داستان گونه که برای مشروعیت بخشیدن به حاکمیت موسس یک امپراتوری و استمرار آن به قلم کشیده شده است.

موسس و یا موسسان امپراتوری مورد بحث ادعا و افتخار داشته اند که روشی نظیر حضرت محمد(ص) و اصحاب او داشته اند. در نمونه های افراطی بسیاری نیز، موسسان این امپراتوری سعی داشته اند ثابت کنند از نسل پیامبر بوده اند! تمامی پندار و اوهام داستان در این چارچوب قرار دارد.

این شیوه که در غرب به عنوان «تذکره اولیا» یا «تاریخ مقدسین»() شناخته شده، به ظاهر امروزه نیز در بسیاری از سرزمین های اسلامی به عنوان شیوه ای از نگارش تاریخی معمول است که شایان توجه می باشد.

«دوره ملاله»پس از یک دوره طولانی تعلیم و تعلم در مناطق مختلف جهان اسلام، با تصمیم ابن تومرت مبنی بر بازگشت به سرزمین خود به پایان می رسد. برخی منابع نوشته اند که تصمیم وی بنا به خواسته دو نفر از بربرها انجام شد که از مناطق مرزی غرب آمده و از وی خواستند همراه آنان رفته و به نابه سامانی و ناهنجاریهای اعتقادی و دینی پایان دهد.

«ابن تومرت» به دلیلی که روشن نشده است، همراه یارانش رو به سوی «مغرب» نهاد. در طول مسافرت، نظریه خود یعنی «امر به معروف و نهی از منکر» را در مناطقی که از آن ها عبور می کرد، توصیه و تبلیغ می کرد که به بروز آشوب و بلوای بزرگی منجر شد.

بعد از رسیدن به مراکش، وی با مشاهده زنان بی حجاب و مغازه های می فروشی (میکده ها) و خوک هایی که در کوچه و خیابان ها پرسه می زدند، دچار شگفتی گردید. (۴۲)

عقیده و برداشت اسلامی ابن تومرت و ایدئولوژی رسمی مرابطین، نخستین بار در مراکش رویاروی یکدیگر قرار گرفت. از نظر «ابن تومرت» واضعان قانون مرابطین و پشتیبانان مالکی آنان که روشنفکر به حساب میآمدند، با بحث ها و مناقشه های بیهوده وقت گذرانی کرده، رفتارهایی که مناسبت و پیوندی با اخلاق اسلامی نداشت، در ورای دیوارها و حصارهای قصرها و خانه های مرابطین آشکارا جریان داشت. این افراد، نخستین و مهم ترین هدف حمله بی پایان موحدین قرار گرفتند.

عمل، حرکات و اقدامات ابن تومرت و یارانش تا زمانی که با علی بن یوسف، حکمران مرابطین به مناقشه پرداختند، چندان جدی تلقی نشد. به احتمال بسیار آن چه که به ابن تومرت دل و جرإت داد و او را به این اندیشه واداشت که قدرت و نفوذ رهبری معنوی وی دست کم به اندازه قدرت گذرای وزرا و دولتمردان است، همین مسئله بود. حتی شاید همان گونه که لوتورنو گفته است، ابن تومرت در این زمان به این نتیجه رسید که افراد بسیاری در انتظار دعوت وی بوده، هرجا برود، به دنبالش خواهند آمد. (۴۳)

نکته ای که نباید آن را نادیده گرفت، این است که در آن دوره، گروهی که به مخالفت با ایدئولوژی دگماتیک (جزمی) و تفسیرهای تحریف شده قرآن توسط مرابطین برخاستند، فقط ابن تومرت و هوادارانش نبودند، بلکه حرکتی زیر زمینی از طرف صوفیان در جریان بود که به طور کلی در قلمرو مرابطین در رویدادها و ماجراها شرکت و دخالت می کردند. صوفیان تشکیلاتی در مخالفت با مرابطین سازمان داده و به کارها و اقداماتی دست زده بودند. طرفداران ابن تومرت و صوفیان، در «کفر بودن» اعتقادات مرابطین هم فکر و هم عقیده بودند. هر چند هنوز به طور کامل روشن نشده است که این دو جامعه (گروه) مورد بحث در این مرحله همبستگی پیدا کرده و از یکدیگر حمایت می کردند یا خیر، ولی این امر روشن است که بعدا یکی از فعالان سازمان زیرزمینی صوفیان، به عنوان یکی از فرماندهان سپاه موحدین برگزیده شد.

ابن تومرت در مراکش وارد مناظره ها و مناقشه های جدی با علمای مرابطین شد. برخی از فقها، فرمانروایان مرابطین را به مجازات «ابن تومرت» ـ که در اغلب مناقشه ها پیروز می شد ـ به اتهام داشتن اندیشه های مخالف آنان، قانع و راضی کرده بودند. «ابن تومرت» و یارانش به موقع رو به سوی جنوب شرقی و درون منطقه اطلس به راه افتادند. بعد از این فعالیت، این گروه کوچک، هویت سیاسی گرفت. یکی از بربرهای هرغه (شاخه ای از قبیله مصموده) به نام اسماعیل ایگیگ (ایقیق)(۴۴) که رئیس یکی از طوایف بود، علاقه مندی و توجه خود را نسبت به ابن تومرت و یارانش نشان داد و مکانی را برای اسکان و اقامت آنان فراهم کرد. قبایل بربر موجود در منطقه، نیز گروه هایی غیر مسلمان گرایش و علاقه شدید خود را به این گروه تازه وارد نشان دادند.

بی تردید در این مسئله سیاست فشار مرابطین بر مردم منطقه نقش به سزایی داشت. پرداختن به این مسئله که بربرها و پیروان سایر اعتقادات چگونه علاقه خود را به ابن تومرت نشان دادند، ضرورت دارد.

در این دوره، در اراضی و مناطق مغرب غربی، سه قبیله بزرگ بربر که استخوان بندی اصلی خاندان مرابطین را تشکیل می دادند، وجود داشتند. این سه قبیله عبارت بودند از: مصموده، برغواطه و زناته که از طرف مرابطین مشمول مالیات های سنگینی بودند. دو قبیله نخست (مصموده و برغواطه) به سبب مخالفت با نظام موجود کاملا تحت سلطه و یوغ مرابطین قرار داده شده و در مراحل بعدی به شدت تنبیه شده بودند.(۴۵)

مرابطین تحقیر دیگر قبایل همسایه، به ویژه قبیله تبیض بر قبیله «صنهاجه» را انکار می کردند. این وضع تنها منحصر به «مغرب» (مراکش) نبود. مسلمانان اندلس که به حیات خود در اسپانیا ادامه می دادند، نیز بربرهای کوچ کرده به اندلس به عنوان انسان های فرو دست، شناخته می شدند. گذشته از آن، مسلمانانی که در تشکیل امپراتوری مرابطین نقشی به سزا داشتند، به عنوان انسان هایی ضبط (تسخیر و اسیر) شده پذیرفته گردیده و نسبت به این موقعیت، با آن ها رفتار می شد.(۴۶)

از منابع برمیآید مرابطین نسبت به غیر مسلمانان نیز رفتاری بسیار خشن داشته اند. بروکلمان با در نظر گرفتن سیاست هایی که علیه یهودیان برنامه ریزی شده بود، می گوید:

یهودیان «السیانه» که ثروتمندترین اقشار اسپانیا به شمار میآمدند، فقط در مقابل پرداخت «فدیه» از حق آزادی برگزاری مراسم دینی خود برخوردار بودند. (۴۷)

بروکلمان بر این عقیده است که اکثر افراد این سرزمین در این دوره ناچار به ترک آن جا شدند که پدر فیلسوف مشهور یعنی «ابن میمون» نیز جزو آن ها بود. این مسئله، علاوه بر یهودیان، به مسیحیان مستعرب و سایر گروه های غیر مسلمان تسری یافت. در تاریخ اسلام مهم ترین اقدام مرابطین در طول حاکمیت و اقتدار خود، کاهش تعداد مذاهب مختلف و حتی از میان برداشتن آن ها بود تا این امپراتوری ماهیتی «مجدد» و «وحدت بخش» در مغرب (مراکش) و اسپانیا (اندلس) به خود بگیرد.() نتیجه این اقدام نشو و نمای دو عنصر جدید ـ که متضاد و متناقض به چشم می خوردند ـ بود که در موفقیت هیإت های اعزامی ابن تومرت بی تردید اهمیت زیادی دارد.

یکی از این دو چون مجبور به پرداخت مالیات های بسیار سنگین شده بود، پشتیبانی بالقوه بربرها را در مقابل هرگونه مخالفتی که با امپراتوری مرابطین صورت می گرفت، با خود داشت; دیگری نیز رشد وابستگی و تابعیت برای ایجاد یک نیرو و وحدت سیاسی بود که بر اثر همان اقدام مرابطین به وجود آمد. در نهایت ابن تومرت به این نتیجه رسید که بر اثر بی اعتنایی و بی علاقگی نظام موجود به مردم، نیز تباهی و فساد اخلاق در این سرزمین ویران شده، تنها کسی که می تواند نظریه و ایدئولوژی راستین اسلام را ارائه کند، خود او است.

حرکت و نهضت ابن تومرت از زمان کوچ و مهاجرت موحدین به تینمل (تینملل) و ایجاد یک جامعه همسان و هماهنگ در آن جا ماهیتی کاملا سیاسی به خود گرفت، که تا آن زمان فقط به صورت مبارزه ای معمولی در کوچه و بازار با مشتی انسان صورت می گرفت. وقتی رهبران و روسای بربر از شهرت ابن تومرت و تصمیم جدی او در مقابله و مبارزه با مرابطین آگاهی یافتند، او را مورد احترام و استقبال قرار داده، ابن تومرت با به دست آوردن تمایل و دل قبیله مصموده و با استقرار در منطقه استراتژیک بسیار مناسب، به دو پیروزی و برتری مهم دست یافت.(۴۸)

اقبال روزافزون جامعه در مورد یکی کردن مفهوم پاکدینی با «مهدیگری» که مفهومی با اندیشه شیعی گری بود، به ابن تومرت جرإت و جسارت زیادی بخشید. تا آن زمان قبایل زیادی او را به عنوان «امام» پذیرفته و پیوندی عمیق نسبت به او در خود احساس می کردند. ابن تومرت سرانجام خود را به عنوان «امام معصوم» اعلام کرد. هر چند ادعا شده وی پس از فوت، عناوین و صفات «معادگرایی و معادشناس»(۴۹) یا از طریق وحی، صفت «مکاشفه ای» (مکاشفه گری)(۵۰) را گرفته است، اما این احساس در زمان حیات به او دست داد، تا جامعه ای را که در آن زندگی می کند، از تمامی خطرها مصون داشته، جهان را سرشار از راستی و درستی خواهد نمود.

از تمامی این ها می توان پی برد ابن تومرت گذشته از اندیشه های «ظاهری» و «اشعری»، مفهوم و صفت «مهدی» و «مهدیگری» را برای مقابله با ناراستی ها و نادرستی های زمان خود به گونه ای مناسب، در کنار صفاتی که از آن سخن رفت، قرار داد. هم چنین در این مدت، این اندیشه در مخیله «ابن تومرت» خطور کرد که نام پیامبر(ص) را به صفات و اسامی خود اضافه کند. در نامه ای که برای مرابطین نوشت، اعلام داشت که وی از نژاد عرب و از «قبیله قریش» و خاندان «هاشمی» بوده، از طریق امام حسن(ع) و حضرت فاطمه(س)، از نسل پیامبر(ص) است و خود را به عنوان «محمدبن عبدالله» معرفی کرد.(۵۱)

بعدا خود را حتی وارث پیامبر شمرده، موقعیت خود را همانند وی دانسته، هدف و ایده خود را تجدید حیات جامعه و جهان اسلام به شیوه زمان پیامبر توضیح داد.(۵۲)

«جهاد» که نخستین پله جوهره و اساس حرکت ها و جنبش های دینی در تاریخ اسلام بوده، در مسئله «موحد» نیز پایانگر راه و روش سازمان دهی و تشکل به شمار میآید. هنگامی که «ابن تومرت» دوستان و یارانش را به عنوان «الموحد» (توحیدگران) فراخواند، «جماعت موحد» به انگیزه حیاتش به معنی واقعی پی برد.

علاوه برآن، نکته دیگری وجود دارد که نباید از نظر دور داشت، و آن این که قابلیت تشکل یک جماعت در راستای نظریه ابن تومرت، نه در وابستگی و پیوند یک گروه جاهل به وی، بلکه از شناخت کاملا درست وی از انسان ها و ریشه و معیار و ارزش های آنان سرچشمه می گرفت.

هم چنین ضرورت دارد گفته شود وی بهترین و مناسب ترین موقع و زمان را برای بهره گیری از صفت «مهدی» برگزید. در آن دوره که صلیبیان شرق را مورد تهدید قرار داده بودند و این تهدید تا مغرب گسترش یافته بود، بر جامعه اندیشه یک «مهدی» حامی و پشتیبان حاکم بود. بی تردید این مسئله، کمک شایانی برای ابن تومرت بود که بتواند در اندک زمانی گروه های بسیاری را به سوی نظریه و اهداف خود جلب کند.

علاوه بر این، یکی از مهم ترین عوامل موثر در موفقیت ابن تومرت، استفاده از زبان بربرها هنگام انتقال نظریه هایش به جماعات و گروه ها بود. تعلیم هر کلمه از قرآن کریم به اصحابش به شیوه دادن اسمی از آن به آنان، برای حفظ و از برکردن قرآن به گونه ای سودمند و قابل استفاده، روش و عملی بود که مورد تعریف و تمجید معاصرانش قرار گرفت.

گذشته از آن، صدور دستور اقامه نماز جمعه، نیز موعظه به زبان بربرها از جانب وی، برخی از مورخان را به چنین تعبیر و برداشتی سوق داد که نهضت موحدین «دین را ملی کرد» یا به مفهوم گسترده تر این مسئله آغازی برای «ناسیونالیسم» بربرها گردید.(۵۳)

در سایه حافظان قرآن که افرادی تعلیم دیده بودند و وظیفه تبلیغ را عهده دار شدند، بر هواداران ابن تومرت افزوده شد. سازماندهی جامعه ای که به شیوه «هیرارشی» (سلسله مراتب) از طرف اصحاب دهگانه وی اداره می شد، از یک سو، اسکان و یکجانشینی انبوه مردم به گونه ای نظام مند را آسان نمود، از دیگر سو، جهاد علیه مرابطین را به صورتی موثر جامه عمل پوشاند.(۵۴)

بدین ترتیب در اندک زمانی فشار و تهاجم هایی موثر علیه مرابطین امکان پذیر شد. الموحدون (توحید گرایان) یا به گونه ای که بعدا اسپانیایی ها از آن به «المحدث» یاد کردند، پس از مرگ «مهدی» (ابن تومرت) که به سبب تعقیب کنندگانش دو سال مخفی نگه داشته شد، به حیات خود در منطقه اطلس به برکت عایدات شان ناشی از مالیات ها و نیز غنیمت هایی که در جنگ های خود علیه مرابطین به چنگ میآوردند، ادامه داده، همانند دولتی کاملا سازماندهی شده نمود یافتند.

ابن تومرت نتوانست موفقیت حرکت و نهضت خود را به طور کامل به چشم ببیند، اما عبدالمومن بن علی، خلیفه و جانشینش که ابن تومرت انتخاب و منصوبش کرده بود، رهبری قابل و شایسته بود. وی با دنبال کردن راه و اندیشه ابن تومرت توانست گستره حاکمیت «الموحدین» را تا شبه جزیره ایبری بکشاند. نتیجه این که، این دولت در راستای اندیشه و آرا و عقاید دینی ابن تومرت (مهدی معصوم) تشکیل و تإسیس شد و امپراتوری و حکومتی بود که در دو قاره گسترش یافت. جی. اف. هاپکینز، اهمیت نهضت موحد در تاریخ بربرها و مغرب را در جملات خود به خوبی بیان کرده است:

از نظر جغرافیایی بعد از استیلای رومیان در سرزمین بربرها برای نخستین بار تحت حاکمیت موحدین در این سرزمین، یک وحدت سیاسی به وجود آمد. نظام تإسیس شده، نشان از نقطه اوج قدرت بربر دارد. سرزمین و اراضی بربرها، در تاریخ برای نخستین و آخرین بار با قدرت و نیروی بربرها ساخته شد و توسط حاکمیت بربرها، به شیوه «تمامیت ارضی سرزمین بربرها» اداره گردید.(۵۵)

حاصل سخن

تمامی حیات ابن تومرت از مهدیه تا تینمل (تینملل) در تاریخ اسلام قرون میانه، الگو یا نمونه ای برای تشکل یک شخصیت دینی و در عین حال اصلاحگرا است. برای به دست آوردن پاسخ در خصوص عملکردهای وی علاوه بر مواجهه شدن با دشواریهای زیاد، به مقدار زیاد «چرا»ها و «چونی»ها وجود دارد. گذشته از آن، همان گونه که در آغاز اشاره شد، هدف اصلی این بررسی، توجیه و روشن کردن صفحات و مواردی از زندگی او است که با عملکردهایش به سوی اهداف سیاسی کشانده شد.

در این پیوند و وابستگی، پرسش هایی اساسی نظیر: اگر ابن تومرت و یارانش از جانب بربرهای «مصموده» مورد قبول و استقبال قرار نمی گرفتند، چه مسئله ای پیش میآمد؟ چرا ابن تومرت توسط فرمانروایان مرابطین به موقع و به گونه ای اساسی مجازات نشد؟ اهمیت خود را از دست می دهد. علاوه بر این، باید اعتراف کرد منابع در دسترس نیز مانع از آن است که بتوان به نکات و نتایج ژرف تری رسید.

به عنوان نتیجه، هدف این مقاله، بررسی مسئله تشکل جامعه توحیدی (توحیدگرایان) است که ابن تومرت ادعا کرده بود در راه رسیدن به آن حتی مبارزه و جنگ خواهد کرد، نیز بررسی نکاتی از خطوط زندگی وی که در خلق هویت و شخصیت او موثر بود و رسیدن وی به نقطه اوج در امپراتوری وسیعی که از افریقای شمالی تا شبه جزیره ایبری گسترش یافت، مشخص نمود.

در آغاز سخن، هنگام بررسی تشکل مسئله موحد (توحیدگرا) اشاره شد که ابن تومرت ابتدا نه به عنوان فعال سیاسی، یا نه به عنوان مسئله نگران کننده ای مثل آن، بلکه به عنوان یک «اصلاحگر اخلاق» ظهور کرد. گرایش های توحیدگرایانه وی، در اندک زمانی، ضمن آن که افرادی را از وی دور کرد، عده ای را اطراف وی گرد آورد. انتشار نظریه ابن تومرت و کسانی که جامعه آرمانی او را شکل دادند، موجب شد کسانی به دومین گروه از طرفداران او پیوستند.

تشکل جماعت کوچکی که در راستای جوهره فکری او در «ملاله» زندگی می کردند، سبب شد گروه و جماعاتی که در آغاز بر این باور بودند که وی فردی منحرف از راه اسلام راستین است، وی را به عنوان امام (رهبری) که عدالت رابه ارمغان خواهد آورد، پذیرا باشند.

ابن تومرت اندرزها و توصیه های سخت و شدیدی درباره تفسیر اسلام به مردم نمود، و روز به روز، نظریات خود را بیش تر توسعه داد.

پی نوشت:

 ۱. Hegel، (Philosophy of Right، ۱۹۴۸). ۲. Reinhard Dozy، (Histoire des Musulmans d،Espagne، ۱۹۳۲). ۳. Bernard Lewis، “Islamic political Movements” Middle East Review، vol. 17. no. 4. 1985. 4. Hrair Dekmejian، Islam in Revolution: Fundementlalism in The Arab world، syracuse: syracuse University ress، ۱۹۸۵. از دیگر مقاله های همین مولف در ارتباط با همان موضوع ر.ک: “The Anatomy of Islamic Revival”: Legitimacy crisis، Ethnic Conflict and The Search for Islamic lternatives “Midde East Journal” vol. 34. no. 1. 1980. p. 4-11. نیز “Fundementalist Islam”: Theories، Typologies، and Trends” Middle East Review. vol. 17. no. 4. 1985. P. 8-34.. از کسان دیگری که همانند ابن تومرت به قصد مسائل دینی حرکت کرده، به سفر پرداختند، می توان از یحیی بن یحیی اللیثی صنهون نام برد. ۶. Rachid Bourabia. 7. “De taut temps L’ orient a exerce sur les Maghribins إpris de culture un irresistible attriat. Ibn Tumert avide de science، ne pauvait faire exception ب la rهgle، d’ autant qاب son epoque، L’orient هtait le siهge d’une ie intellect – uelle intense”، Rachid Baurabia، Ibn Tumart، Alger: S.N.E.D. 1974، P. 19. 8. «علم را حتی در چین فراگیرید.» ۹. در این مورد ر.ک: Rager Le Tourneau، The Almohad Movement in North Africa in the Twelfth and Thirteenth Centuries، rinceton، N.J. Princeton uniuersity press، ۱۹۶۹. P.G. برای مقابله ر.ک: Jamil M. Abu -Nasr ‘A History of the Maghrib in the Islamic Period، Cambridge، Cambridge university press، ۱۹۸۷، P. 87. 10. Anwar G. Chejine، Muslim spain: its History and culture، The university of Minnesota press، ۱۹۷۴. P. 81.. 11. H.T. Norris The Berbers in Arabic Literature، London and Newyork، Longman، ۱۹۸۲. ۱۲. Charles – Andre julien. 13. Charles Andre julien، History of North Africa، (Tunisia، Algeria، Moraco)، Ed: Rogerle tourneau، tran: John petrie، London، Routledge and keaganpaul، ۱۹۷۰، P.94. 14. Carl Brocklmann، History of Islamic peopls، tran: Joel Carmichael and Moshe perlmann، New – york، G.P. Putnam’s sons، ۱۹۴۷. P. 207. 15. Gustave von Grunebaum. Classical Islam: A History 600-1258. tran: K. Dawson، London، George Allen and unwin Ltd. 1970، P. 181. 16. در مورد اجتهاد، ر. ک: Joseph schacht، D.B. Mcdonald، “Idjtihad”، Encyclopaedia of Islam. vol. 3. New edition، Leiden، ۱۹۷۱، P. 1026. 17. A. Bel، “Almohades’ Encyclopaedia of Islam، Leiden، ۱۹۱۳، P. 314. 18. Vincent Cornell. 19. Vincent Cornell، “understanding in the Mother of Ability، Reponsibility and Action in the Doctrine of Ibn Tumart” Studia Islamica، vol. 66. 1987، P. 74. نیز ر.ک: Ch. Andre Julien، History of North Africa، P. 94. 20. برای کسب اطلاعات مفصل درباره «اجماع» که بعد از قرآن و سنت، سومین رکن مهم حقوق اسلام است، ر.ک: D. Bernard، “Idjma”، The Encydopaedia of Islam، vol. 3. Leiden، ۱۹۷۱. P. 1023-1026. 21. Jamil Abu-Nasr، History of the Maghrib، P. 89 22. Charles – Andre julien، History of north Africa، P. 94. 23. Vincent Cornell، “understanding in the Mother of Ability…” P. 95. 24. همان، ص ۹۵. ۲۵. Gostav von Grunebaum، Classical Islam، P.181. 26. Roger Le Tourneau، The Almohad Movement، P.G. 27. Marshall، G.S. Hodgson، The Venture of Islam، ۲. vol. Chicago، The university press، ۱۹۷۴، P. 169. 28. A. Bel، “Almohades” The Encyclopaedia of Islam، p. 315. 29. Vincont cornell، Ibid، P. 77. 30. “(T)res pieux. vivant en ermite n’ayant pour tout bien qu’une besace et un baton… trهs courageux trهs هlهgant، trهs dur envers les gens qui n’obser vauent pas la religion…”. (رشید باربیه، مقاله «ابن تومرت» برگرفته از ابن خلکان، ص ۲۸). ۳۱. Charles – Andre Julien، Ibid، P.94. 32. وینسنت کورنل، این مسئله را از کتاب المجیب فی تلخیص اخبار المغرب، اثر المراکشی، گرفته است. ر.ک: Vincent cornell، Ibid. P.7. 33. در مورد مقایسه و هم سنجی درباره «غزالی» و «ابن تومرت» ر.ک: Abdullalah Laroui، The History of Maghrib: An Interpretive Essay، tran، R. Manheim، Princeton: Princeton university press، ۱۹۷۷، P. 177. 34. سوره آل عمران، ترجمه یوسف علی، ص ۶۰ـ۶۱. ۳۵. دودمان حمادی در قرن یازدهم میلادی توسط سلسله ای از بربرها تشکیل و تإسیس گردید که پیوسته با خطر بدوی رویارو بود، که سردمداران این دودمان در سال ۱۰۹۱م ناگزیر از انتقال پایتخت (قلعه بنی حماد) به بجایه شدند. بدین ترتیب، تمام منطقه جنوبی را به بدویان واگذار کردند. ر.ک: Rager Le Tourneau، The Almohad Movement، P. 9-11. هم چنین ر.ک: Le Tourneau، “North Africa in sixteenth century”، The cambridge History of Islam. 2. vol، Ed. Holt. Lambton، and Lewis، cambridge، The university of cambridge press، P. 211-238. 219-221. 36. وینسنت کورنل،، پیشین، ص ۷۸. ۳۷. «ایمان آورندگان خرما می فروشند، و بی ایمانان شراب.» ۳۸. وینسنت کورنل،، پیشین، ص ۷۸. ۳۹. چارلز ـ آندره جولین، پیشین، ص ۹۶. ۴۰. Rager Le Tourneau، Ibid، P. 16-18. هم چنین ر.ک: باربیه، ابن تومرت، ص ۳۸ـ۴۰. وکورنل، پیشین و نیز، Norris، The Berbers In Arab Literature، P. 162-164. 41. نوریس، پیشین، ص ۱۶۲. Hagiography. 43. نوریس در کتاب بربرها در ادبیات عرب، از موضوع تهاجمی و غیر اخلاقی ابن تومرت و یارانش در «تلمسان» (تلمسن) و «فز» و مداخله هایشان در اکثر رویدادها سخن می گوید. به عنوان مثال می نویسد: «ابن تومرت، در تلمسان عروسی را که سوار بر اسب همراه با گروه موسیقی (ارکستر) روبه سوی خانه اش می رفت دید. به اتفاق یارانش به آن گروه حمله برده، آلات موسیقی آنان را شکسته و عروس را نیز از اسب پایین کشیدند» ص ۱۶۴. در مورد رویدادی دیگر نیز می نویسدکه: «ابن تومرت هنگام ورود به «فز» از یارانش خواست که به کنار رودخانه رفته، و چوبدستی هایی از درخت انجیر ببرند و آن ها را مخفی کرده، به دنبالش راه افتند، وی آن ها را به محلی (کوچه ای) به نام «بزقاله» که آن جا آلات موسیقی ساخته می شد برده، دستور داد به مغازه ها هجوم برده، تمامی آلات موسیقی را از بین ببرند، ر.ک: Norris، The Berbers in Arabic Literature، P. 163، ۱۶۵. ۴۴. Le Tourneau، The Almohad Movement، P. 22-23. 45. Igig. 46. همان، ص ۱۳. ۴۷. همان. ۴۸. Brockelmann، History of Islamic peopel. P. 206. 49. Jamil Abu-Nasr، A History of the Maghrib، P. 87. 50. چارلز ـ آندره جولین، تاریخ آفریقای شمالی، ص ۱۰۱. ۵۱. Eschalotogical. 52. Apocalyptical. 53. نوریس، بربرها در ادبیات عرب، ص ۱۷۱. ۵۴. Ira Lapidus، A History of Islamic societies، cambridge: The cambridge university press، ۱۹۸۸، P. 375. 55. Gostave von، Grunebaum، classical Islam، P. 182. 56. J.F. Hopkins، “The Almohad Hierarchy” London university school of oriental and African studies Bulletin، vol. 16، no، ۲، ۱۹۵۴، P. 93-112. 57. J.F. Hopkins، Medieval Government in Barbary until the sixth century of the Hijra، London: Luzac، ۱۹۵۸. ۵۸. برای یک چنین تشبثی، ر.ک: Onur yildirim، “Astudy on popular Religion in the Early Modern Moraco with special Reference to the political Role of the saints 1500-1700” Hamdard Islamicus، vol. 21. no. April – June 1998، PP. 39-48.

منبع: مجله تاریخ اسلام نهم فروردین ماه سال ۱۳۸۱ شماره نهم

ترجمه: دکتر وهاب ولی