آیت الله سيد علي آقا قاضي طباطبايي تبريزي(ره)

تولد
ذي حجه سال 1285 خانه آيت الله سيد حسين قاضي طباطبايي ـ که هميشه پناهگاه مردم اين سرزمين و عاشقان اهل بيت بود ـ حال و هواي ديگري داشت. پدر مشغول راز و نياز بوده و در انتظار ميلاد. در روز سيزدهم ذي حجه با تولد نوزاد، ديدگاه منتظران روشنايي يافت؛ نوزاد در بغل پدرش آواي ملکوتي اذان و اقامه را مي شنيد و به خاطر مي سپرد. سيد حسين به شکرانه اين شکوفايي، نام زيباي «علي» را بر کودکش گذاشت تا هماره در مسير قرآن و عترت رشد و تعالي يابد.
تحصيل
ايام به زودي سپري شده و زمان يادگيري و آموختن فرا مي رسد؛ پدر، او را به مکتب خانه مي سپارد تا با آموختن قرآن مراحل رشد و ترقي را به خوبي بپيمايد. سيد علي که از هوشي سرشار برخوردار بود، گوي سبقت را از ديگر هم کلاسي هايش مي ربايد و دروس مکتب خانه را به سرعت طي مي کند؛ از طرف ديگر، پدرش او را با تکاليف الهي آشنا مي سازد.
قاضي پس از گذراندن مراحل اوليه، جهت سيراب کردن روح تشنه خود به حوزه علميه تبريز روي مي آورد و از محضر اساتيد آن حوزه بهره ها مي برد.
استادان
1. ميرزا موسي تبريزي؛ وي از شاگردان شيخ انصاري و سيد حسين کوه کمره اي بوده و کتاب اوثق الوسائل ـ که حاشيه بر رسائل شيخ انصاري است ـ را به نگارش درآورده است.
2. ميرزا محمد علي قراچه داغي؛ وي در فقه و اصول تبحر داشته و در علوم تفسير از تأليفاتي برخوردار بوده است.
3. پدر گرامي خودشان؛ ايشان به سبب علاقه و رغبت خاص، در زمينه علم تفسير تبحر داشت؛ چنان چه سيد علي آقا خود مي گويد: تفسير «کشاف» را در خدمت پدرش خوانده است.
4. ميرزا محمد تقي تبريزي، معروف به «حجه الاسلام» و متخلص به «نير»؛ سيد علي آقا ادبيات عرب و فارسي را پيش اين شاعر نامدار ياد گرفته و اشعار زيادي از ايشان نقل کرده است.[1]
روح سيد علي که از دانش حوزه علميه تبريز سيراب نشده بود به جانب حوزه کهن نجف اشرف تمايل پيدا مي کند؛ ابتدا پدر را از اين تصميم آگاه مي سازد، پدر از احساس عطش و شوق نونهالش در راه تحصيل و تهذيب، شادمان گشته و وي را با گروهي از اهالي تبريز روانه نجف اشرف مي سازد. زماني که قاضي به شهر نجف مي رسد، به حرم علوي مشرف شده و از آن حضرت براي رشد و شکوفايي کمک مي خواهد و خود را به آن امام همام مي سپارد تا راهي را که رضايت خداوند در آن است، به وي نشان دهد و هميشه در تمام مراحل زندگي همراهي اش نمايد.
اين درخواست قاضي مورد قبول امير المومنين ـ عليه السلام ـ واقع شده و آن حضرت، راه سعادت و خوشبختي را به وي نشان مي دهد؛ به گونه اي که از اساتيد بزرگواري استفاده نموده و صاحب کرامات و فضايل عرفاني مي شود.
قاضي در مورد استاد و تأثير آن در تعالي و رشد شاگرد، مي گويد:
اگر کسي که طالب راه و سلوک طريق خدا باشد براي پيدا کردن استاد اين راه، نصف عمر خود را در جست و جو و تفحص بگذراند تا آن استاد را پيدا کند، ارزش دارد و کسي که به استاد کامل رسيد، نصف راه را طي کرده است.[2]
بر اساس اين اعتقاد، وي در پي يافتن اساتيد شايسته و استفاده کامل از آنان رفت تا اين که به ياري حضرت امير ـ عليه السلام ـ، گمگشته هايش را يافت. در اين مسير ـ علاوه بر اساتيدي که در تبريز از محضرشان استفاده کرده بود ـ در نجف اشرف نيز از محضر اساتيد مبارز و زبده اي بهره مند شد؛ همانند آيات عظام:
1. محمد کاظم خراساني (آخوند خراساني) ؛ نويسنده کفايه الاصول.
2. ميرزا فتح الله شريعت اصفهاني (شيخ الشريعه) ؛ اين فقيه نام آور بعد از رحلت ميرزاي شيرازي، رهبري نهضت ضد انگليسي را به عهده گرفت.
3. ميرزا حسين تهراني؛ وي از علماي عارف بود ه در بين الطلوعين جمعه هنگامي که در مسجد سهله مشغول عبادت بود، به رحمت ايزدي پيوست.
4. شيخ محمد حسن مامقاني؛ ايشان از اساتيد برجسته و متبحر علم رجال، درايه، تراجم و نسب به شمار مي آيند.
5. سيد محمد کاظم يزدي؛ يکي از آثار گرانبهاي وي کتاب فقهي «عروه الوثقي» مي باشد.
6. فاضل شربياني؛ وي در مکارم اخلاق و صفات پسنديده و دلسوزي به بينوايان، زبانزد مردم کربلا و نجف بود.
7. شيخ محمد بهاري؛ معظم له همان عارف، سالک و عالم فرزانه اي است که در سن 32 سالگي به اجتهاد رسيد و از اوتاد شاگردان عارف نامدار، ملا حسينقلي همداني محسوب مي شود.
8. سيد احمد کربلايي؛ وي نيز از شاگردان ممتاز ملا حسينقلي همداني به شمار مي آيد که در تهذيب نفس و عرفان، از کمالات والايي برخوردار بود.[3]
شاگردان
سيد علي قاضي سرشار از اسرار الهي بود لذا در تربيت شاگردان تلاش و همت خاصي داشت. روزها در منزلش، شاگردان را به حضور مي پذيرفت و به نصيحت و ارشاد آنان مي پرداخت. جمع کثيري از بزرگان به يمن تربيت او در مسير حقيقت قدم گذاشته و صاحب کمالات و مقامات معنوي شده اند. از جمله شاگردان وي عبارتند از آيات بزرگوار:
1. شيخ محمد تقي آملي؛ وي يکي از علماي بزرگ حوزه علميه تهران بودند و خود مي گويند که: «علوم ظاهري مراغني نکرد و عاقبت گمشده خود را در وجود سيد علي قاضي طباطبايي يافتم.» و آيت الله قاضي در خصوص وي مي فرمود: «ايشان از جمله کساني هستند که شرف ديدار با امام زمان ـ عليه السلام ـ را داشته است.»
2. علامه سيد محمد حسين طباطبايي؛
3. سيد محمد حسن الهي طباطبايي؛
4. محمد تقي بهجت؛
5. سيد يوسف حکيم؛
6. سيد محمد حسيني همداني؛
7. شهيد محراب، سيد عبدالحسين دستغيب شيرازي؛
8. شيخ حسينعلي نجابت شيرازي؛
9. سيد محمد هادي ميلاني.
10. محمد رضا مظفر؛
11. سيد عبدالاعلي سبزواري؛
12. ميرزا علي غروي علياري؛
13. سيد شهاب الدين مرعشي نجفي؛
14. سيد ابوالقاسم خوئي؛
15. حاج شيخ ابوالفضل خوانساري؛
16. شيخ عبدالحسين حجت انصاري؛
17. شيخ محمد ابراهيم شريفي زابلي؛
18. شيخ عباس قوچاني؛
19. شيخ علي اکبر مرندي؛
20. سيد حسن مسقطي؛
21. سيد هاشم حداد؛
22. سيد عبدالکريم کشميري؛
جامعيت علمي و اجتهاد
کوشش هاي خستگي ناپذير سيد علي قاضي در راه کسب کمال و دانش، به ثمر نشست و در سن 27 سالگي به درجه اجتهاد نايل آمد گرچه افراد بسياري از خانواده ها و علماي سرشناس در اين راه قدم برداشته اند ولي عده اندکي به درجه اجتهاد، آن هم در سنين جواني، موفق شده اند.
ويژگي هايي که در قاضي (مثل پشتکار و جديت در بحث، انس با بزرگان، مراقبت هاي خانواده، تهذيب نفس و ارتباط با خداي متعال) وجود داشت، از وي عالمي عارف و مجتهدي توانمند ساخت.
وي در لغت عرب نيز کم نظير بود؛ به طوري که چهل هزار لغت عرب را از حفظ داشت و شعر عربي را چنان مي سرود که عرب ها از تشخيص آن عاجز مي ماندند و نمي فهميدند که شعر، از يک شاعر عجم است.
روزي در بين مذاکرات، آيت الله شيخ عبدالله مامقاني به ايشان مي گويد:
من آن قدر در لغت و شعر عرب تسلط دارم که اگر شخص غير عرب، شعر عربي بگويد، تشخيص مي دهم؛ گرچه آن شعر در اعلي درجه فصاحت و بلاغت باشد.
آيت الله قاضي يکي از قصايد عربي را که سراينده اش عرب بود، شروع به خواندن کرد، و در بين آن چند بيت از اشعار خود را اضافه و سپس از آيت الله مامقاني پرسيد: کدام يک از اين ها را غير عرب سروده است؟ و ايشان نتوانستند تشيخص دهند.[4]
شخصيت قاضي طباطبايي
الف) سير و سلوک:

نوشتن و بيان شخصيت افرادي چون مرحوم سيد علي آقا قاضي، که بي شک از اولياي خاص الهي مي باشد، بسيار دشوار، و قلم از بيان وجوه مختلف زندگي او، ناتوان است؛ به همين جهت فقط به گوشه هايي از شخصيت عرفاني و الهي استاد اشاره مي شود. علامه طباطبايي در اين مورد مي گويد:
«معمولا ايشان در حال عادي يک ده بيست روزي در دسترش بودند، و رفقا مي آمدند و مي رفتند و مذاکراتي داشتند، و صحبت هايي مي شد و آن وقت يکباره ايشان ناپديد مي شدند و چند روزي اصلا خبري نبود؛ نه در خانه، نه در مدرسه، نه مسجد، نه کوفه، و نه در سهله از ايشان خبري نبود.
رفقا در اين روز ها به هر جا که احتمال مي دادند، سر مي زدند ولي پيدا نمي کردند. چند روز بعد، دوباره پيدا مي شد، و درس و جلسه هاي خصوصي را در منزل و مدرسه دائر مي کردند و همين جور حالات غريب و عجيب داشتند.»[5]
در اين روزها استاد به تهذيب نفس و خود سازي مي پرداختند و به جايي رسيده بودند که واقعا مي شود گفت خليفه الله شده بودند و کارهاي خليفه الهي انجام مي دادند علامه طهراني در اين رابطه مي گويد:
«چندين نفر از رفقا و دوستان نجفي ما، از يکي از بزرگان و مدرسين نجف اشرف نقل مي کردند که مي گفت: من درباره استاد ميرزا علي قاضي طباطبايي و مطالبي که از ايشان شنيده بودم و احوالاتي که به گوشم رسيده بود، در شک بودم.
با خود مي گفتم: آيا اين مطالب که نقل شده، درست است يا نه؟ تا اين که روزي براي نماز به مسجد کوفه مي رفتم ـ و مرحوم قاضي زياد به مسجد کوفه و سهله علاقه مند بودند ـ در بيرون مسجد با ايشان برخورد کردم؛ با هم مقداري صحبت کرديم و در طرف قبله مسجد براي رفع خستگي نشستيم. گرم صحبت بوديم که در اين زمان مار بزرگي از سوراخ بيرون آمد و در جلوي ما خزيده، به موازات ديوار مسجد حرکت کرد. در آن نواحي مار بسيار است و غالبا به مردم آسيبي نمي رساند. همين که مار به مقابل ما رسيد و من وحشتي کردم، استاد اشاره اي به مار کرد و فرمود: «مت باذن الله؛ به اذن خدا بمير.­» مار فوراً در جاي خود خشک شد.
قاضي بدون اين که اعتنايي کند، شروع به دنبال صحبت کرد، سپس به مسجد رفتيم و من در مسجد وسوسه شدم که آيا اين کار واقعي بود و مار مرد يا اين که چشم بندي بود؟ اعمال را تمام کرده و بيرون آمدم و ديدم مار خشک شده و به روي زمين افتاده است؛ پا زدم، ديدم حرکتي ندارد.
شرمنده به مسجد بازگشته و چند رکعتي ديگر نماز خواندم، موقع بيرون آمدن از مسجد براي نجف، باز هم با يکديگر برخورد کرديم، آن مرحوم لبخندي زده و فرمود: خوب آقا جان! امتحان هم کردي! امتحان هم کردي.»[6]
ب) نماز شب: سيد علي آقا همه چيز را در نماز شب و تهجد شبانه مي ديد و سفارش هاي اکيدي بر شاگردان خود داشت که نماز شب را اقامه کنند. علامه طباطبايي مي گويد:
«چون به نجف اشرف براي تحصيل مشرف شدم به خاطر قرابت و خويشاوندي به محضر قاضي رفتم، روزي کنار در مدرسه اي ايستاده بودم که قاضي از آن جا عبور مي کرد؛ چون به من رسيد، دست خود را بر روي شانه من گذاشته و فرمود: «اي فرزند! دنيا مي خواهي، نماز شب بخوان و آخرت مي خواهي، نماز شب بخوان»[7]
استاد خود نيز اهل تهجد بود و از راه نماز شب به اين مقام والا رسيده بود و آن قدر مواظب اعمال و رفتار خود بود که حتي حاضر نبود عبادت و نمازش براي ديگران و حتي خانواده و فرزندانش ذره اي مزاحمت ايجاد کند. به همين جهت، در مدرسه قوام حجره اي براي اين کار گرفته بود. آيت الله سيد محمد حسيني همداني گويد:
«در سال 1347 قمري که من در مدرسه قوام نجف اشرف بودم، روزي سيد علي آقا به مدرسه آمد و از متصدي آن حجره اي درخواست کرد، و وي نيز با کمال احترام پذيرفته و حجره اي کوچک در طبقه فوقاني در اختيارش گذاشت بعد معلوم شد که قاضي حجره را به عنوان مکان خلوتي براي تهجد و عبادت مي خواستند. چون تصور مي کردند تهجد ايشان شب هنگام در خانه، باعث مزاحمت بچه ها مي شد. به همين خاطر، شب ها حدود ساعت دوازده ـ که معمولا طلبه ها براي آمادگي جهت درس هاي فردا به استراحت مي پرداختند ـ شب زنده داري قاضي آغاز مي شد.»[8]
ج) توکل: يکي از مظاهر اعتقاد و باور هاي ديني، اين است که انسان در مشکلات زندگي، خود را نبازد و به خداي خود توکل کند. قاضي در اوج توکل بود چنان چه آيت الله احمدي ميانجي ـ رحمه الله ـ به نقل از علامه طباطبايي مي گويند:
«روزي به شدت نياز به پول داشتم، خدمت قاضي رفتم تا مبلغي از ايشان قرض کنم و وقتي از ايران برايم پول رسيد، آن را پرداخت کنم. همين که خدمت استاد رسيدم، ديدم پسرش از کوفه آمده و مي گويد: مادرم زايمان کرده و به پول احتياج داريم. قاضي دست در جيبش برد و ديد هيچ پولي ندارد و فرمود: همان طور که مي بيني هم نيست. و همه اين مراحل با تمام آرامش و اطمينان بود، که براي من بسيار شگفت انگيز بود!.»[9]
نتيجه اين توکل را نيز قاضي و ديگران عملا مشاهده مي کردند و خداوند در اثر اين خصلت والا، مشکلات اين بزرگ مرد را حل مي کرد.
آيت الله شيخ علي محمد بروجردي ـ از شاگردان قاضي ـ مي گويد:
«روزي در منزل نشسته بودم، حال عجيبي رخ داد و طوري شد که مثل اين که کسي از نشستنم مانع مي شد؛ هر چه به اطراف نگاه کردم، چيزي نديدم. کيسه اي پول همراه داشتم، آن را برداشته از منزل خارج شدم. مثل اين که کسي مرا از پشت سر حرکت دهد، در مسيري ناخواسته به راه افتادم. مقداري که رفتم به آقاي قاضي رسيدم و ايشان کنار کوچه ايستاده بود. فوري به طرفش رفته و عرض ادب کردم، استاد نيز لطف فرمود.
آقاي قاضي گفت: مي خواستم مقداري ميوه و خوارکي تهيه کنم اما پولي نداشتم، همين جا ايستادم تا خدا گشايشي نمايد.
فورا مقداري پول از کيسه درآورده و به ايشان تقديم کردم و استاد نيز به اندازه نياز برداشته و بقيه را به من برگرداند و خدا حافظي کرد. همين که پول را به قاضي دادم، حالت اضطراب از من رفته و حالت شعف و انبساط روحي زيادي به من دست داد. سپس به خانه برگشته و با آرامش خاطر استراحت کردم.»[10]
د) تفکر و مکاشفه: مرحوم قاضي که از تجملات دنيا وارسته و مثل مولايش آن را طلاق داده بود، در نجف اشرف به قبرستان وادي السلام مي رفت و ساعت هاي طولاني به تفکر و مکاشفه مي پرداخت تا هر چه بهتر بتواند دل از دنيا کنده و به مشاهده ي دوست نائل شود. مرحوم محمد تقي آملي ـ از شاگردان آن بزرگوار ـ مي فرمايد:
«من مدت ها مي ديدم که مرحوم قاضي دو سه ساعت در وادي السلام مي نشينند، با خود مي گفتم: «انسان بايد زيارت کند و برگردد و به قرائت فاتحه اي روح مردگان را شاد کند، کارهاي لازم تر هم هست که بايد به آن ها پرداخت!» اين اشکال در دل من بود اما به احدي ابراز نکردم، حتي به صميمي ترين رفيق خود از شاگردان استاد.
مدت ها گذشت و من هر روز براي استفاده از محضر استاد به خدمتش مي رفتم، تا آن که از نجف اشرف بر مراجعت به ايران عازم شدم وليکن در مصلحت بودن اين سفر، ترديد داشتم. اين نيت هم در ذهن من بود و کسي از آن مطلع نبود. شبي بود مي خواستم بخوابم؛ در آن اتاقي که بودم، در تاقچه پائين پاي من کتاب بود؛ کتاب هاي علمي و ديني. در وقت خواب، طبعا پاي من به سوي کتاب ها کشيده مي شد، با خود گفتم: برخيزم و جاي خواب را تغيير دهم يا لزومي ندارد، چون کتاب ها درست مقابل پاي من نيست و بالاتر قرار گرفته، و اين، هتک حرمت کتاب نيست. بالاخره بنا بر آن گذاشتم که هتک حرمت نيست و خوابيدم.
صبح که به محضر استاد، مرحوم قاضي رفتم و سلام کردم: فرمود: «عليکم السلام! صلاح نيست شما به ايران برويد. و پا دراز کردن به سوي کتاب ها هم هتک احترام است.» بي اختيار حول زده گفتم: «آقا! شما از کجا فهميده ايد؟» فرمود: «از وادي السلام فهميده ام.»[11]
هـ) تواضع: مرحوم قاضي بنده اي خاضع و فروتن بود؛ از هرگونه شهرت طلبي پرهيز کرده و خدمت به خلق خدا را وظيفه خود مي دانست. سيد محمد حسن قاضي در ياد داشت هاي خود آورده است:
«نقل کرده اند که روزي آيت الله قاضي با آيت الله سيد محسن حکيم (مرجع مشهور تقليد) در صحن شريف حيدري (در نجف اشرف) تصادفا با هم ملاقات نمودند. در اين وقت، در صحن جنازه اي را تشييع مي کردند، صاحبان ميت از مرحوم قاضي درخواست اقامه نماز بر آن ميت کرده بودند. مرحوم قاضي، آيت الله حکيم را مأمور به خواندن نماز نموده بود، ولي مرحوم حکيم امتناع نموده و اصرار به مقدم نمودن مرحوم قاضي کرده بود. مرحوم قاضي فرموده بود: «چون شما بين مردم مشهور تر از من هستيد، اگر شما اقامه نماز بکنيد، مردم زيادي جمع مي شوند و اين، سبب ثواب زيادي براي ميت مي شود.» به ناچار آقاي حکيم اقامه و مرحوم آقا سيد علي قاضي به ايشان اقتدا کرده بود.»[12]
و) رسيدگي به محرومين: علامه طباطبايي مي فرمايد: يکي از رفقاي نجفي ما ـ که فعلا از اعلام نجف است ـ براي من گفت:
«من يک روز به دکان سبزي فروشي رفته بودم، ديدم مرحوم قاضي خم شده و مشغول سوا کردن کاهو است، ولي به عکس معهود، کاهو هاي پلاسيده و آنهايي را که داراي برگ هاي خشن و بزرگ هستند، بر مي دارد.
من کاملا متوجه بودم، تا مرحوم قاضي کاهو ها را به صاحب دکان داد و ترازو کرد. مرحوم قاضي آن را در زير عبا گرفت و روانه شد. من که در آن وقت طلبه جواني بودم و مرحوم قاضي مرد مسن و پيرمردي بود، به دنبالش رفتم و عرض کردم: آقا! من اين مرد فروشنده را مي شناسم؛ فرد بي بضاعت و فقيري است، من گاه گاهي به او مساعت مي کنم، و نمي خواهم چيزي به او بلا عوض داده باشم، تا اولا آن عزت و شرف و آبرو از بين برود، و ثانياً خداي ناخواسته عادت کند مجاني گرفتن، و در کسب هم ضعيف نشود. و براي ما فرقي ندارد کاهو هاي لطيف و نازک بخوريم يا از اين کاهو ها. و من مي دانستم که اين ها بالاخره خريداري ندارد، و ظهر که دکان خود را مي بندد، به بيرون خواهد ريخت؛ لذا براي عدم تضرر او مبادرت به خريدن کردم.»[13]
قاضي و اهل بيت ـ عليهم السلام ـ
اف) عيد غدير: سيد علي آقا علاقه خاصي به عيد غدير داشتند؛ به همين مناسبت در اين روز به ياد ماندني و مهم جهان اسلام، مراسم جشن و شادماني برپا مي کردند و خطبه پيامبر ـ صلي الله عليه و آله وسلم ـ در عيد غدير را براي حاضران در مجلس جشن مي خواندند، فرزندش سيد محمد علي مي گويد:
«ايشان خودش را براي اين روز بزرگ آماده مي کرد و آن روز بهترين لباس هايش را مي پوشيد. وليمه، شيريني و ميوه تهيه مي کرد، و از آشنايان، دوستان، قوم و خويش دعوت به عمل مي آورد و از يکي از آن ها مي خواست تا خطبه رسول اعظم ـ صلي الله عليه و آله وسلم ـ را که در روز عيد غدير خم فرموده، با صداي بلند و گيرا قرائت نمايد و اين خطبه يکي از برجسته ترين و بهترين خطبه هاست … نکته هاي گوناگون و دلنشين و شيرين بسيار ايراد مي فرمود و ادخال سرور شادي بر دلهاي حاضرين در مجلس عنايت مي فرموده چه بسا نکته هاي کمياب که از شعر و نثر که در حفظ داشت، بيان مي کرد؛[14]
ب) توسل به علي ـ عليه السلام ـ: استاد با اين که خود در علوم متبحر و يگانه بود اما گاهي مشکلاتي برايش پيش مي آمد که با محاسبات دنيوي نمي توانست حل نمايد. در اين گونه موارد، به بارگاه حضرت امير ـ عليه السلام ـ پناه برد و از ايشان استعانت کرد. شاگردش آيت الله شيخ حسنعلي نجابت مي فرمود:
«آقاي قاضي زماني طالب مطلب خاصي بودند، اما آن چنان که مي خواستند فتح باب بر ايشان حاصل نمي شد. از هر دري وارد مي شدند، نتيجه نمي گرفتند، تا اين که براي برآورده شدن آن خواسته، قصيده بلند و بسيار عالي در مدح امير المومنين ـ عليه السلام ـ انشاء فرمودند و به تمام معنا در آن مطلب خاص که مي خواستند، فتح باب بر ايشان رخ داد.»[15]
ج) ارتباط با امام زمان ـ عجل الله تعالي و فرجه الشريف ـ: علامه طباطبايي مي فرمايد: مرحوم استاد ما قاضي مي فرمودند که: « (حضرت در موقع ظهور) به اصحابش مطلبي مي گويند که همه آن ها در اقطار عالم متفرق و منتشر مي گردند، و چون همه آن ها داراي طي الارض هستند، تمام عالم را تفحص مي کنند، و مي فهمند که غير از آن حضرت، کسي داراي مقام ولايت مطلقه الهي و مأمور به ظهور و قيام و حاوي همه گنجينه هاي اسرار الهي و صاحب الامر نيست. در اين حال، همه به مکه مراجعت مي کنند و به آن حضرت تسليم مي شوند و بيعت مي نمايند. مرحوم قاضي مي فرمود: من مي دانم آن کلمه اي را که حضرت به آن ها مي فرمايد و همه از دور آن حضرت متفرق مي شوند، چيست؟»[16]
قاضي و علامه طباطبايي
علامه طباطبايي مي فرمايد:
«من و همسرم از خويشاوندان نزديک مرحوم حاج ميرزا علي آقاي قاضي بوديم؛ او در نجف براي صله رحم و تفقد از حال ما، به منزل ما مي آمد. ما کراراً صاحب فرزند شده بوديم، ولي همگي در همان دوران کوچکي فوت کرده بودند، روزي مرحوم قاضي به منزل ما آمد در حالي که همسرم حامله بود و من از وضع او آگاه نبودم؛ موقع خداحافظي به همسرم گفت:
دختر عمو! اين بار اين فرزند تو مي ماند، و او پسر است و آسيبي به او نمي رسد، و نام او «عبدالباقي» است.
من از سخن مرحوم قاضي خوشحال شدم؛ خدا به ما پسري لطف کرد و بر خلاف کودکان قبلي، باقي ماند و آسيبي به او نرسيد و نام او را عبدالباقي گذارديم.»[17]
علامه طباطبايي در واقعه اي ديگر مي فرمايد: «وقتي به نجف رسيدم لدي الورود رو کردم به قبه و بارگاه امير المومنين ـ عليه السلام ـ و عرض کردم: يا علي! من براي ادامه تحصيل به محضر شما شرفياب شده ام ولي نمي دانم چه روشي را پيش گيرم و چه برنامه اي را انتخاب کنم؛ از شما مي خواهم که در آن چه صلاح است، مرا راهنمايي کنيد.
منزلي اجاره کردم و در آن ساکن شدم. در همان روزهاي اول، در منزل نشسته بودم و به آينده خود فکر مي کردم ناگاه درب خانه را زدند؛ درب را باز کردم، ديدم يکي از علماي بزرگ است. سلام کرد و داخل منزل شد، خير مقدم گفته با کمال صميميت به گفتگو نشست و سخناني بدين مضمون فرمود:
کسي که به قصد تحصيل به نجف مي آيد، خوب است علاوه بر تحصيل، به فکر تهذيب و تکميل نفس خويش نيز باشد و از نفس خود غافل نماند.
اين را فرمود و رفت؛ من در آن مجلس، شيفته اخلاق و رفتار اسلامي او شدم و تا در نجف بودم، از محضرش استفاده مي نمودم. آن دانشمند بزرگ، آقاي حاج ميرزا علي آقاي قاضي بود.»[18]
پيش گويي هاي قاضي
1. قيام امام خميني؛ آيت الله شيخ عباس قوچاني مي گويد:
«در نجف اشرف با قاضي جلساتي داشتيم و غالبا افراد با هماهنگي وارد جلسه مي شدند و همديگر را هم مي شناختيم، در يک جلسه، ناگهان سيد جواني وارد شد، استاد بحث را قطع کرده و احترام زيادي به سيد جوان نمودند و به او گفتند: آقا سيد روح الله! در مقابل سلطان جور و دولت ظالم بايد ايستاد، بايد مقاومت کرد، بايد با جهل مبارزه کرد.
اين در حالي بود که از انقلاب خبري نبود. ما خيلي تعجب کرديم؛ ولي بعد از سالهاي زياد و پس از انقلاب فهميديم که قاضي در آن روز از چه جهت آن حرفها را زد و نسبت به امام احترام کرد.»[19]
2. مرجعيت سيد ابوالحسن اصفهاني؛ آيت الله سيد ابوالحسن اصفهاني در مجالس روضه هفتگي آقاي قاضي شرکت مي کرد ولي در آن زمان هنوز معروف نشده بود و به عنوان مرجع مطرح نبود. يک روز آقا قاضي در عالم خواب يا مکاشفه مي بيند که بعد از اسم آيت الله سيد محمد کاظم يزدي، نام آقا سيد ابوالحسن اصفهاني نوشته شده است، و بعدا اين مطلب را به ايشان مي گويد.
آيت الله اصفهاني بعد از وفات مراجع زمان خود، به مرجعيت مي رسد و در تمامي جهان اسلام مثل آيت الله سيد محمد کاظم يزدي مرجع تام مي شود.[20]
سخني ديگر در مورد قاضي
علاقه مطهري به مرحوم قاضي:
سيد محمد حسين طهراني مي نويسد:
يک روز که به منزل شهيد مطهري رفته بودم ملاحظه کردم که سه تصوير در اتاق خود نصب کرده اند؛ تصوير والدشان آقاي شيخ محمد حسين مطهري، تمثال حاج ميرزا علي آقا شيرازي، و عکس آيت الله حاج ميرزا سيد علي آقا قاضي طباطبايي[21]
سعدي و قاضي:
مرحوم قاضي مي فرمود:
سعدي: مردي حکيم و دانشمند بوده است، و در اشعار آن بويي از عرفان به مشام نمي رسد، و مما يذکر اسم الله عليه است، فقط يک غزل او شيرين و آبدار است آن جا که گفته است:
به جهان خرم از آنم که جهان خرم از اوست
عاشقم بر همه عالم که همه عالم از اوست[22]
آثار
مرحوم قاضي بخشي از قرآن را تفسير نموده و تأليفاتي نيز در فقه و اصول داشته که اکثر آن ها از بين رفته است و آن چه باقي مانده، تعليقه اي بر کتاب ارشاد مفيد است. وي اين کتاب را در 21 سالگي تصحيح کرده و در 17 ربيع المولود 1308 آماده چاپ شده است. استاد در اين تعليقه، شرح حال شيخ مفيد را نگاشته است.
از ديگر آثار بر جاي مانده وي، اشعاري است که به مناسبت هاي مختلف سروده است؛ مثل غديريه، شعر در مدح وادي السلام، و شعري در مورد نجف اشرف.
نامه ها و دستور العمل هاي عرفاني نيز از ديگر آثار استاد است که مرحوم قاضي به سيد حسن الهي (برادر علامه طباطبايي)، شيخ ابراهيم و … نوشته است.[23]
وصيت نامه استاد
مرحوم قاضي در وصيت نامه خودشان ـ که در دوازده صفر 1365 نوشته است ـ به دو فصل اشاره نموده؛ که يک فصل آن در امور دنيا و ديگري در امور آخرت است. قسمتي از وصيت نامه را به عنوان تبرک مي آوريم:
«و فصل دوم در امور آخرت و عمده آن ها، توحيد است. خداي تعالي مي فرمايد: «ان الله لا يغفر أن يشرک و يغفر مادون ذلک لمن يشاء»[24] همانا خداوند شرک به خود را نمي بخشد و جز آن را براي هر که بخواهد مي بخشد.» و اين مطلب حقيقتش به سهولت به دست نمي آيد و از اولاد هاي بنده کسي را تا حال مستعد تعليم آن نديده ام …
اما وصيت هاي ديگر، عمده آن ها نماز است، نماز را بازاري نکنيد؛ اول وقت به جا بياوريد با خضوع و خشوع! اگر نماز را تحفظ کرديد، همه چيزتان محفوظ مي ماند، و تسبيحه صديقه کبري ـ عليها السلام ـ و آيه الکرسي در تعقيب نماز ترک نشود …
و در مستحبات تعزيه داري و زيارت حضرت سيد الشهدا ـ عليه السلام ـ مسامحه ننماييد. و روضه هفتگي ولو دو سه نفر باشد، اسباب گرايش امور است و اگر از اول عمر تا آخرش در خدمات آن بزرگوار از تعزيت و زيارت و غير هما به جا بياوريد، هرگز حق آن بزرگوار ادا نمي شود. و اگر هفتگي ممکن نشد، دهه اول محرم ترک نشود.
ديگر آن که، گرچه اين حرفها آهن سرد کوبيدن است، ولي بنده لازم است بگويم؛ اطاعت و الدين، حسن خلق، ملازمت صدق، موافقت ظاهر با باطن، ترک خدعه و حيله، تقدم در سلام، و نيکويي کردن با هر بر و فاجر، مگر در جايي که خدا نهي کرده اين ها را که عرض کردم و امثال اين ها را مواظبت نماييد! الله الله که دل هيچ کس را نرنجانيد.
تا تواني دلي به دست آور
دل شکستن هنر نمي باشد.»[25]
عروج به ملکوت
در ربيع الاول 1366 قمري روز هاي واپسين عارف مجاهد و عالم عامل مرحوم قاضي سپري شد و پس از سال ها تلاش و مجاهدت با نفس و کسب مقامات عالي عرفان، روح بزرگش در جوار حق تعالي آرميد و پيکر مطهرش توسط آقا سيد محمد تقي طالقاني غسل داده شده و پس از طواف بر اطراف ضريح امير المومنين ـ عليه السلام ـ در قبرستان وادي السلام، نجف اشرف کنار اجدادش به خاک سپرده شد.[26]
[1]. اسوه عارفان، محمود طيار مراغي و صادق حسن زاده، انتشارات آل علي، قم، 1380، ص 15.
[2]. رساله سير و سلوک، منسوب به بحر العلوم، انتشارات علامه، مشهد، 1417 ق، ص 186.
[3]. درياي عرفان، هادي هاشميان، موسسه فرهگي طه، قم، 1379ش، ص 20.
[4]. مهر تابان، ص 27.
[5]. سيماي فرزانگان، رضا مختاري، ص 77.
[6]. معاد شناسي، سيد محمد حسين حسيني تهراني، انتشارات حکمت، 1316 ش، ج2، ص 231 (با تلخيص).
[7]. مهر تابان، ص 25.
[8]. اسوه عارفان، ص 41.
[9]. مهر تابان، ص 99.
[10]. اسوه عارفان، ص 27.
[11]. معاد شناسي، ج2، ص 296.
[12]. درياي عرفان، ص 46.
[13]. مهر تابان، ص 31.
[14]. اسوه عارفان، ص 35.
[15]. همان، ص 48.
[16]. مهر تابان، ص 332.
[17]. سيماي فرزانگان، ص80.
[18]. يادنامه، ص120.
[19]. اسوه عارفان، ص 92.
[20]. درياي عرفان، ص 120.
[21]. روح مجرد، ص 161.
[22]. اسوه عارفان، ص 79.
[23].همان، ص 121.
[24]. نساء/ 48.
[25]. درياي عرفان، ص 118.
[26]. همان، ص 115.
منبع :سيد حسين سجادي – تلخيص از كتاب گلشن ابرار، ج 4، ص 381