آیت الله سيد عبدالله بهبهاني(ره)

خاندان
خاندان بهبهاني، يكي از خاندانهاي عالم پرور، نيك سيرت و مجاهد است. ريشه اين درخت تناور علم و انديشه، در بحرين بوده است و شاخسارهاي آن، در شهرهاي نجف اشرف، بصره، خرمشهر، بوشهر، شيراز، تهران و بهبهان گسترده شده است. نسب اين خاندان، به «آل غريفي» بحرين مي رسد. اين خاندان، منسوب به «غرفه»، روستايي در بحرين مي باشند.[1]
نخستين شخص از اين خاندان كه از بحرين مهاجرت كرد، جد پنجم آيه الله بهبهاني، يعني سيد عبدالله بلادي بوده است.
سيد عبدالله بلادي
سيد عبدالله بلادي، در سال 1065ق. در «بلاد» بحرين متولد شد. وي پس از آموزش دانش هاي مقدماتي، به تحصيل علوم اسلامي پرداخت و نزد شيخ احمد جزايري، شيخ عبدالله بن صالح بحراني، شيخ سليمان ماحوزي و شيخ احمد بحراني ـ پدر شيخ يوسف بحراني ـ به تحصيل علوم ديني پرداخت و سرانجام به مرتبه فقاهت و اجتهاد دست يافت و از عالمان و فقيهان بلند مرتبه روزگار خويش شد. او از شيخ احمد بحراني، اجازه نامه گرفت و خود از مشايخ اجازه شيخ يوسف بحراني، مولف كتاب حدائق الناظره بوده است.
سيد عبدالله در بحرين به انجام وظايف ديني و اسلامي مشغول بود. پس از تسلط خوارج بر بحرين، آزار و اذيت شيعيان و به ويژه عالمان شيعه، اوج گرفت. اين آزارها سبب مهاجرت عالمان و روحانيان از بحرين به كشورهاي عراق و ايران شد. سيد عبدالله نيز به همراه استادش، شيخ عبدالله، به ايران هجرت نمود و در بهبهان سكونت اختيار كرد.[2] شيخ يوسف بحراني كه از شاگردان سيد عبدالله بوده است، درباره فضايل اخلاقي استادش چنين مي نويسد:
«وي دانشمندي پرهيزگار، متقي، زاهد، عابد و يگانه مردي است كه در عصر خويش همتايي در تقوا نداشته و پس از وفات استادش شيخ عبدالله، عهده دار امامت جمعه و جماعت شهر بهبهان گرديد».[3]
وي پس از سال ها تلاش علمي و فعاليت تبليغي در بهبهان، سرانجام در سال 1165ق. وفات يافت[4] و در همين شهر به خاك سپرده شد. سيد عبدالله سه برادر به نامهاي سيد موسي، سيد نورالدين و سيد هاشم داشت. يكي از فرزندان سيد هاشم، روحاني شهيد، سيد احمد بحراني است كه هنگام سفر به عراق، براي زيارت قبور ائمه ـ عليهم السلام ـ، به همراه همسر و فرزندش، مورد حمله اشرار قرار گرفت و به شهادت رسيد و در محل «لملوم» در شرق ديوانيه ـ كه محل استقرار دو عشيره عراقي «جبور» و «اقرع» است، به خاك سپرده شد.[5]
تولد و تحصيلات
يكي از چهره هاي مشهور و درخشان خاندان بهبهاني، سيد عبدالله بهبهاني است. وي فرزند سيد اسماعيل بن سيد نصرالله و از نوادگان سيد عبدالله بلادي است. سيد عبدالله در سال 1262ق. در نجف اشرف متولد شد. وي پس از فراگيري خواندن و نوشتن، به تحصيل علوم اسلامي پرداخت و پس از پايان علوم مقدماتي و سطح، نزد عالمان بزرگي چون ميرزاي شيرازي، آيه الله سيد حسين كوه كمري و شيخ راضي به تحصيل پرداخت و پس از نيل به مقام اجتهاد، در سال 1295ق. به ايران بازگشت و در تهران اقامت گزيد. آيه الله سيد عبدالله بهبهاني، مجموعه اي در فقه نگاشت كه شامل بيست رساله فقهي است كه هر كدام مربوط به يك موضوع فقهي مي باشد. سال تاليف اين كتاب، 1292ق. است.[6]
نسب نامه
آيه الله بهبهاني از نوادگان امام موسي كاظم ـ عليه السلام ـ و از سادات موسوي است.
پدر
پدر آيه الله بهبهاني، سيد اسماعيل است و او فرزند سيد نصرالله بهبهاني است. سيد نصرالله از روحانيون بهبهان بود. وي مقام اجتهاد نداشت و در بهبهان به تبليغ و ارشاد و هدايت مردم مشغول بود.[7]
آغاز نهضت مشروطيت
آيه الله بهبهاني در تهران به انجام وظايف ديني و مذهبي اشتغال داشت و در حد توان، مشكلات اجتماعي جامعه را حل و فصل مي كرد. به دنبال اختلافي كه بين عده اي از طلاب پيش آمد، يكي از روحانيون به نام معتمدالاسلام رشتي، به خانه آيه الله بهبهاني پناهنده شد.[8] اين كار، موجب شد كه عده اي براي آيه الله بهبهاني مزاحمت ايجاد كنند و او را مورد آزار و شكنجه قرار دهند. به دنبال اين حادثه، اطرافيان بهبهاني از آنها شكايت كردند. عين الدوله صدر اعظم و داماد مظفرالدين شاه كه فردي مستبد و متكبر[9] بود و همواره در فكر تحكيم پايه هاي قدرت و حكومت خويش بود، عده اي از روحانيون را به اين بهانه دستگير و تبعيد كرد.
آيه الله بهبهاني به دنبال اين موضوع، براي عين الدوله پيامي فرستاد و ضمن تشكر، از وي خواست كه بازداشت شدگان را آزاد كند. عين الدوله در پاسخ آيه الله بهبهاني گفت: دستگيري و تبعيد اين افراد، به خاطر اهانت به شما نبوده است تا به دستورتان آنان را آزاد كنم.[10] آيه الله بهبهاني، با اين رفتار متكبرانه عين الدوله، دريافت كه با صدر اعظمي جاه طلب و مغرور رو به روست كه جز به خودكامگي، قدرت طلبي و گسترش نفوذ نمي انديشيد.
پيمان گمركي با روسيه و انتصاب مسيونوز بلژيكي به رياست گمرك ايران، ضربه سهمگيني بر استقلال سياسي و اقتصادي ايران وارد آورد.[11] اين پيمان، نارضايتي فراواني را به وجود آورد و مخالفان حكومت استبدادي را به چاره انديشي واداشت. در همين زمان، عكسي از مسيونوز با لباس روحانيت پخش شد. به دنبال انتشار اين عكس، مخالفت با حكومت استبدادي نمايان شد. آيه الله بهبهاني در يك سخنراني در منزل خويش، اين عمل مسيونوز را نكوهش كرد[12] و از مظفر الدين شاه، خواستار عزل وي شد. با وجود مخالفت هاي آيه الله بهبهاني و ساير عالمان و رهبران ديني و روشنفكران با اعمال ظالمانه عين الدوله، هيچ تغييري در اراده كشور ايجاد نشد و حتي مسيونوز بلژيكي، علاوه بر رياست گمرك، به رياست وزارت پست و تلگراف هم منصوب شد. آيه الله بهبهاني از اين زمان، مبارزه تمام عيار خويش را با حكومت استبدادي آغاز كرد. از اين رو، براي عالمان و رهبران ديني تهران پيام فرستاد و آنان را دعوت به همكاري كرد. آيه الله طباطبايي در پاسخ به تقاضاي آيه الله بهبهاني، به فرستاده وي، معتمدالاسلام رشتي، گفت: «اگر جناب آقا سيد عبدالله مقصود را تبديل كنند و غرض شخصي در كار نباشد، من همراه خواهم بود».[13]
اوج گيري مبارزات
ظلم و ستم حاكمان و فرمانداران محلي در شهرهاي مختلف، شور و هيجان مردم را براي مبارزه با حكومت افزايش مي داد؛ اما حوادثي چون احداث بانك استقراض روس در قبرستاني قديمي و به چوب بستن بازاريان تهران و تعطيلي بازار، موجب اوج گيري مبارزات شد. مردم در اعتراض به اين اعمال، در مسجد اجتماع كردند. نيروهاي دولتي كه وضع را خطرناك ديدند، مسجد را به محاصره در آوردند و به اين بناي مذهبي حمله كردند.
آيه الله بهبهاني و آيه الله طباطبايي، براي جلوگيري از خون ريزي، تصميم گرفتند كه به حرم حضرت عبدالعظيم ـ عليه السلام ـ پناهنده شوند. اين تصميم، در 16 شوال 1323ق. جامه عمل پوشيد. متحصنين مبارز، خواسته هاي خود را كه مهم ترين آنها ايجاد عدالت خانه اي براي جلوگيري از ظلم و ستم و رعايت عدالت بود، به اطلاع دولت رساندند. اين مقاومت و پايداري در تحصن و مبارزه، موجب شد كه شاه با درخواست هاي آنان موافقت كند. با اعلام موافقت با خواسته هاي متحصنين، آيه الله بهبهاني و ديگر روحانيون به شهر بازگشتند. عين الدوله كه از ضعف شاه استفاده كرده بود و يكه تاز ميدان سياست و فرمانروايي كشور شده بود و انجام خواسته هاي مبارزان را خلاف منافع خود مي ديد، از اجراي اين خواسته ها خودداري كرد و با شدت بيشتري با مبارزان به مقابله برخاست. از اين رو، نيرالدوله را كه فردي مستبد و سخت گير بود، به جاي علاء الدوله به حكومت تهران منصوب كرد. او نيز براي جلوگيري از مبارزات، سيد جمال الدين واعظ را به قم تبعيد كرد و شيخ محمد واعظ را دستگير و در سرباز خانه زنداني كرد. اين عمل، خشم و نارضايتي مردم را شدت بخشيد و آنان براي آزادي شيخ محمد به سرباز خانه حمله كردند. در اين درگيري، يكي از طلاب به نام سيد عبدالحميد به شهادت رسيد.
به دنبال شهادت وي، بازار بسته شد و شهر به حال تعطيل در آمد. آيه الله بهبهاني و آيه الله سيد محمد طباطبايي، هر دو به خانه آيه الله شيخ فضل الله نوري رفتند و از وي تقاضاي كردند تا آنان را در امر مبارزه همراهي كند. شيخ نيز قول همكاري داد و بدين ترتيب، روحانيون تهران در مبارزه با حكومت استبدادي متحد شدند. مردم، جسد طلبه شهيد را به مسجد بردند و در آن جا به سينه زني و نوحه خواني پرداختند. آيه الله بهبهاني و ديگر روحانيون نيز در مسجد حاضر شدند. سربازان دولتي به مسجد حمله كردند. اين امر، موجب نگراني و اضطراب مردم شد. «در اين هنگام، از شادروان بهبهاني رفتاري ديده شد كه دليري و بزرگي او را نيك مي رساند. بدين سان كه بي درنگ خود را بر روي يك بلندي رسانيد و سينه خود را باز كرد و رو به مردم گردانيده و به آواز بلند چنين گفت:
اي مردم! نترسيد، واهمه نكنيد. اينها كاري داشته باشند، با من دارند. اين سينه من! كجاست آن كه بزند؟ شهادت و كشته شدن، ارث ماست.
چندان ايستاد و از اين سخنان گفت كه مردم را دوباره باز گردانيد و به دلها آرامش باز آورد».[14] سخنان آيه الله بهبهاني، موجب قوت قلب و استقامت مردم گرديد و مقاومت و پايداري ادامه يافت. دولت، مبارزان را تهديد كرد و از آنان خواست تا به تحصن خاتمه دهند. آيه الله بهبهاني و آيه الله طباطبايي گفتند كه يا با خواسته هاي ما موافقت كنيد و يا اجازه دهيد كه ما از شهر خارج شده، به نجف و كربلا برويم. دولت به اميد اين كه با رفتن رهبران ديني، مخالفت با دولت كاهش مي يابد، به آنان اجازه خروج داد و بدين سان، كاروان مهاجران، به سوي قم حركت كرد. آيه الله بهبهاني به همراه ديگر رهبران مذهبي و روحانيون، به قم رفته و در حرم حضرت معصومه ـ عليها السلام ـ متحصن شدند.
تحصن در سفارت
با خروج رهبران ديني از تهران، مردم دچار تحير و سردرگمي شدند و نگران آشفتگي اوضاع بودند. روشنفكران وابسته به بيگانه و عوامل دولت انگلستان نيز فرصت را مغتنم شمرده، مردم را به پناهنده شدن به سفارت انگلستان تحريك كردند و بدين ترتيب، مردم و مبارزان به سفارت پناهنده شدند. با القاي دولت انگليس و وابستگان آن، اهداف و خواسته ها تغيير كرد و نهضت عدالت خانه، جاي خود را به مشروطه داد و نهضت از مسير اصيل خود منحرف شد. اين واقعه، لكه ننگي بر دامن جنبش مردم مسلمان ايران بود و پيامدهاي آن تا ساليان درازي، موجب وابستگي كشور به انگلستان گرديد.
حمله به مجلس و دستگيري بهبهاني
محمد علي شاه كه پس از مرگ پدر، به پادشاهي رسيده بود، به علت خوي استبدادي، حاضر به پذيرش قانون نبود؛ اما با شورش هاي مردم تبريز، تهران و ديگر شهرها و حمايت عالمان نجف از قانون اساسي، سرانجام در 29 شعبان 1325ق. آن را تاييد و امضا كرد؛ اما همچنان در صدد انتقام جويي و برانداختن اساس مشروطيت بود. او براي اجراي اهداف پليدش، نيروهاي دولتي را مهيا كرد و لياخوف روسي را به فرماندهي آنها برگزيد. نيروهاي دولتي در 13جمادي الاول 1326ق. به فرماندهي لياخوف روسي، به مجلس حمله كردند.
هنگامي كه خبر حمله به مجلس، در شهر منتشر شد، آيه الله بهبهاني و آيه الله طباطبايي خود را به مجلس رساندند تا از درگيري و خون ريزي جلوگيري كنند؛ اما نيروهاي نظامي دولت، به سخن كسي توجه نكردند و با نيروهاي مجاهدين درگير شدند. مجاهدان كه نيروي كافي براي مبارزه نداشتند، عقب نشيني كردند و مجلس به دست نيروهاي دولتي افتاد. در اين درگيري، جمعي از مشروطه خواهان كشته شدند. آيه الله بهبهاني به همراه جمعي ديگر از رهبران و مشروطه خواهان، در پارك امين الدوله جمع شدند. نيروهاي دولتي به آن جا نيز حمله كردند و آيه الله بهبهاني و آيه الله طباطبايي و فرزند آيه الله بهبهاني را دستگير كردند و بهبهاني و فرزندش سيد محمد بهبهاني را با سرنيزه و قنداق تفنگ؛ به شدت مجروح كردند. ريش آيه الله بهبهاني را كندند و وي را به همراه سيد محمد طباطبايي به قزاق خانه انتقال دادند و پس از چند روز، آنان را نزد محمد علي شاه بردند. محمد علي شاه با آنان با خشونت رفتار كرد و به آنان ناسزا گفت. آيه الله بهبهاني با آن كه در چنگ آن مرد جاني و بي رحم اسير بود، با همان شجاعت فطري كه داشت، گفت:
«ما را بكشيد؛ ولي با ما، با بي احترامي سخن نگوييد.»
اين سخن، پادشاه مستبد را تكان داد و او لحن خود را تغيير داد و با ملايمت با آنان سخن گفت. سرانجام پس از چندي، بهبهاني كه بيشتر مورد خشم و كينه شاه بود، به همراه دامادش، ميرزا محسن، به كرمانشاه تبعيد شد[15] و از آن جا به نجف رفت. خبر حمله به مجلس و كشتن آزادي خواهان و مجاهدان، موجي از خشم و نفرت را در بين مردم به وجود آورد. مردم تبريز به رهبري ستارخان و باقرخان، با قواي دولتي به نبرد پرداختند. نيروهاي بختياري به فرماندهي سردار اسعد و نيروهاي شمال به رهبري سپهدار تنكابني، عازم تهران شدند و پس از درگيري با نيروهاي دولتي، در روز جمعه 27 جمادي الثاني 1327ق. تهران را به تصرف خود در آورند و مجلس فعاليت خود را از سر گرفت. مشروطه طلبان، به جاي مجازات مخالفان و نيروهاي دولتي، از روحانيون و عالمان مشروعه طلب، انتقام گرفتند و در اولين فرصت، در يك دادگاه به رياست شيخ ابراهيم زنجاني، آيه الله شيخ فضل الله نوري را به اعدام محكوم كردند و وي را به شهادت رساندند. پس از آن، آيه الله بهبهاني از نجف به ايران بازگشت. او به هنگام ورود به تهران، خطاب به آيه الله طباطبايي كه به استقبال وي آمده بود، گفت:
«تو زنده ماندي و شيخ را در تهران به دار زدند و اين ثلمه را به اسلام وارد ساختند؟ چرا نرفتي بند دار را بگيري و به گردن خود اندازي كه اين ننگ، براي اسلام پيش نيايد و اين لطمه و سكته، به مشروطيت ايران وارد نشود[16]».
شهادت
پس از فتح تهران به دست مشروطه خواهان، شور و هيجان، انقلابيون را فرا گرفته بود. مجاهدان و ديگران، به انتشار مطبوعات گوناگون اقدام كردند. احزابي در كشور تشكيل شدند و هر حزبي تلاش مي كرد تا مجلس و دولت را به دست گيرد. حزب دمكرات و حزب اعتداليون، دو حزب عمده اين مقطع از تاريخ كشور بودند. تقي زاده و ديگر روشنفكران وابسته به بيگانه، از رهبران حزب دمكرات بودند و در مقابل، آيه الله بهبهاني، آيه الله طباطبايي و اكثر روحانيون و عالمان بزرگ، عضو و يا حامي حزب اعتداليون بودند.[17]
ديدگاه هاي روحانيون، به ويژه آيه الله بهبهاني و آيه الله طباطبايي، با نظرات دمكراتها اختلاف اساسي داشت و اين، موجب اختلاف و درگيري در مجلس و خارج از آن شد و اوضاع كشور را متشنج كرده بود. روشنفكران غرب زده و وابسته، همواره سعي مي كردند تا روحانيون و عالمان ديني را از صحنه اداره كشور خارج سازند. روحانيون و رهبران ديني نهضت نيز از حمايت آخوند خراساني، شيخ عبدالله مازندراني و ديگر عالمان نجف برخوردار بودند. اينان نيز با صدور اطلاعيه هايي، دمكرات ها را مورد انتقاد قرار دادند و تاكيد كردند كه مقصود ما از حريت، آزادي از ظلم و ستم كارگزاران دولتي است و نه خروج از تعهدات و تقيدات الهي و شرعي و چون متوجه شدند كه سخنان آنها تاثيري در تغيير اوضاع ندارد، راي به فساد مسلك تقي زاده و دمكرات ها دادند.[18] اين راي عالمان نجف، خشم و كينه دمكراتها را برانگيخت. آنها بهبهاني را واسطه اين اقدام مي دانستند و علاوه بر اين، بهبهاني به دليل نفوذ وقدرت اجتماعي كه داشت، مانع رسيدن دمكرات ها به اهدافشان بود؛ زيرا آنان مخالف حاكميت اسلام بودند. مخالفان حاكميت اسلام كه اغلب آنان در حزب دمكرات جمع شده بودند، فارغ از مشي غربي و شرقي با هم متحد شدند؛ اين اتحاد، به گونه اي بود كه تقي زاده كه به شدت شيفته و فريفته فرهنگ غربي بود، توانست حيدر عمو اوغلي را كه از وابستگان روسيه بود و در قفقاز تربيت شده بود، با خود همراه سازد. سرانجام مجاهدين تحت رهبري حيدر عمو اوغلي، در شب نهم رجب سال 1328ق. به منزل آيه الله بهبهاني يورش بردند و اين مبارز خستگي ناپذير را كه در مقابله با ظلم و ستم حكومت استبدادي جانفشاني كرده بود و رنج زندان، تبعيد و شكنجه را به جان خريده بود، مظلومانه به شهادت رساندند.[19] هنوز آفتاب طلوع نكرده بود كه خبر شهادت آيه الله بهبهاني در شهر منتشر شد. مردم دست از كار كشيدند و رهسپار منزل آيه الله بهبهاني شدند. چون منزل او گنجايش همه جمعيت را نداشت، طلاب، علما، اصناف و جمعي از مبارزان مشروطه خواه، در مدرسه مروي اجتماع كردند.
سيد محمد بهبهاني، فرزند بزرگ آيه الله بهبهاني، در ميان حزن و اندوه هزاران نفر از افرادي كه گرد آمده بودند، حاضر شد؛ هنوز لب به سخن نگشوده بود كه صداي ناله و فرياد جمعيت بلند شد و اشك از ديدگان آنان جاري شد. سيد محمد، خطاب به جمعيت حاضر چنين گفت:
«درمقابل آن چه خداوند مقدر فرموده است، بايد تسليم بود. مرحوم بهبهاني در راه خدمت به خلق خدا تا آخرين مرحله را پيمود و به درجه رفيع شهادت نايل شد. من از شما مي خواهم كه خونسردي پيشه كنيد و از اختلاف و انتقام بپرهيزيد.»
اين سخنان كه حاكي از درايت و هوشياري، ايمان به حق، بزرگي روح و گذشت و جوانمردي بود، آتش خشم و نفرت مردم را سرد كرد و از يك جنگ و خون ريزي در تهران جلوگيري كرد. با وجود اين، دو روز بازارها بسته شد و مردم در مساجد و حسينيه ها، به سوگواري و عزاداري پرداختند.[20] پيكر آيه الله بهبهاني توسط بستگانش به نجف اشرف منتقل شد و در مقبره خانوادگي، در كنار پدر بزرگوارش، در يكي از مقبره هاي شرقي صحن مطهر امام علي ـ عليه السلام ـ به خاك سپرده شد.[21]
ويژگي هاي اخلاقي
آيه الله بهبهاني، عادت به گوشه گيري و منفي بافي نداشت و فردي اجتماعي بود. هر گاه كسي دست نياز به طرفش دراز مي كرد، تلاش مي كرد تا در حد توان، مشكل او را حل كند. او علاقه مند بود كه به مردم گرفتار كمك كند و محتاجان را از خانه خود مايوس و محروم نسازد و به علت اين كه شخصيتي با نفوذ بود، براي رفع مشكل افراد، آنان را به مقامات و مسئولين دولتي معرفي مي كرد و چون مقيد به رعايت قوانين و مقررات بود، در توصيه هاي خود به مسئولان دولتي، همواره جمله «در صورت امكان و رعايت مقررات» را ذكر مي كرد و اگر استنباط مي كرد كه عملي بر خلاف مقررات انجام شده، بسيار متاثر و ناراحت مي شد.[22]
وي، مردي شجاع، بردبار، با عزم و اراده اي قوي و فهيم بود و چون راهي را پيش مي گرفت، بدون ترديد و سستي و با جوانمردي و شهامت، پيش مي رفت تا به مقصود برسد. كلمه تسليم و تمكين در قاموس زندگاني وي نبود و هيچ گاه از خود سستي و ضعف نشان نداد.[23] با اين خصوصيات و اوصاف پسنديده و مجاهدت ها و رشادت ها، مسئله قليان كشيدن وي و نقض حكم تحريم تنباكو[24] كه شايد به دليل عدم آگاهي وي از اهميت موضوع و يا به علت سليقه خاص صورت گرفت، چيزي از ارزش هاي اين روحاني مجاهد كم نمي كند.
بهبهاني از نگاه ديگران
مهدي ملك زاده از مورخان نهضت مشروطيت، درباره آيه الله بهبهاني چنين مي نويسد:
«مرحوم بهبهاني كه موسس مشروطيت و پايه گذار حكومت ملي بود و در شجاعت و شهامت و استقامت و قوه تفكر و تعقل و شخصيت و نيروي اراده در ايران، بي نظير بود و به علت دارا بودن همين سجايا و مكارم اخلاقي، اول كسي بود كه بدون بيم و هراس… در مقابل استبداد، قد مردانگي علم كرد و از پاي ننشست و تا روز آخر، با همان شجاعت و عزم راسخ از مشروطيت دفاع كرد».[25]
[1] . شهيدان راه فضيلت، عبدالحسين اميني، ترجمه جلال الدين فارسي، انتشارات روزبه، تهران1363، ص529.
[2] . سيماي بهبهان، سيد سيف الله نحوي، انتشارات نهاوندي، ص79.
[3] . لؤلؤه البحرين، ص92؛ به نقل از سيماي بهبهان.
[4] . شهيدان راه فضيلت، ص528.
[5] . همان، ص406.
[6]. همان، 529ـ530.
[7] . رهبران مشروطه، ابراهيم صفايي، سازمان انتشارات جاويدان، چاپ دوم، 1362، ص173.
[8] . تاريخ بيداري ايرانيان، ناظم الاسلام كرماني، موسسه انتشارات امير كبير، تهران 1371، ص133.
[9] . تاريخ انقلاب مشروطيت ايران، مهدي ملك زاده، امتشارات علمي، تهران 1371، ج1و2و3، ص219.
[10] . تاريخ بيداري ايرانيان، ص134.
[11] . ر.ك: استقلال گمركي ايران، رضا صفي نيا، تهران 1307.
[12] . تاريخ مشروطه ايران، احمد كسروي، موسسه انتشارات امير كبير، چاپ شانزدهم، تهران 1370، ص37.
[13] . همان، ص192.
[14] . همان، ص101.
[15] . تاريخ انقلاب مشروطيت ايران، ج4و5، ص784 ـ 787.
[16] . مكتوبات، اعلاميه و چند گزارش پيرامون نقش شهيد شيخ فضل الله نوري، ج2، ص556.
[17] . ايران در دوره سلطنت قاجار، علي اصغر شميم، موسسه انتشارات مدبر، چاپ دوم، 1375، ص538 ـ 541.
[18] . نقش علما در انجمن ها و احزاب دوران مشروطه، مريم جواهري، انتشارات مركز اسناد انقلاب اسلامي، ص201 ـ 202.
[19] . انقلاب مشروطيت ايران، عبدالله جاسبي، ص166.
[20] . انقلاب مشروطيت ايران، ج6و7، ص1336.
[21] . شهيدان راه فضيلت، ص531.
[22] . تاريخ انقلاب مشروطيت ايران، ج6و7؛ ص1333 ـ 1335.
[23] . همان، ج1و2، ص247.
[24] . تاريخ بيداري ايرانيان، ص14.
[25] . تاريخ انقلاب مشروطيت، ج6و7، ص1333.
منبع :سيد مجيد حسن زاده – تلخيص از كتاب گلشن ابرار، ج 6، ص 45