آيا مذهب تشيع جعلى و ساخته شده توسط يهوديان از جمله عبد الله بن سبا است؟

پاسخ اول:

راويان افسانه عبدالله بنِ سبا

دوازده قرن است كه تاريخ نويسان افسانه «عبدالله بن سبا» را مي نويسند. هرچه از عمر اين افسانه بيشتر مي گذرد، شهرت بيشترى پيدا مي كند، تا آنجا كه امروز كمتر نويسنده اي ديده مي شود كه قلم به دست گرفته، درباره صحابه چيزى بنويسد، و اين افسانه را در نوشته خود فراموش كرده باشد! آرى تفاوتى كه بين نويسندگان پيشين و امروزى هست آن است كه افسانه سراى اوّلى آن را در لباس حديث و روايت درآورده، افسانه خود را در خلال رواياتى كه جعل نموده بيان كرده است، ولى نويسندگان معاصر با رنگ تحقيقات علمى آرايش مخصوصى به آن داده اند.

از اين رو، اگر ما بخواهيم با روش علمى به بررسى اين موضوع بپردازيم ناگزيريم به آغاز و پيدايش اين افسانه و زندگى راويان آن از اولين روز تا به امروز رسيدگى نماييم، تا معلوم شود چه كسانى و به چه اَسنادى اين قصه را روايت نموده اند، سپس به اصل داستان پرداخته، نظر خود را درباره آن بيان مي نمائيم.

داستان عبدالله بن سبا در نزد تاريخ نويسان مسلمان

1ـ سيّد رشيد رضا[1]

از متأخّرين سيّد رشيد رضا چنين مي گويد:

«شيعه گري به نام خليفه چهارم علي بن ابي طالب، آغاز تفرقه دينى و سياسى در بين امّت محمّدي بود، و اوّلين كسى كه اصول تشيّع را ساخت يك يهودى به نام عبدالله بن سبا بود كه از راه خدعه و نيرنگ اظهار اسلامى نمود. وى مردم را به غلو درباره على دعوت مي كرد، تا در ميان اين امّت ايجاد تفرقه نموده، دين و دنياى آنان را تباه گرداند.»[2]

سيّد رشيد رضا اين داستان را تا صفحه ششم ادامه داده و به دلخواه خود بر آن حاشيه مي زند؛ و چون مدرك اين داستان خيالى را از او خواستار شويم، مي بينيم كه پس از نقل داستان چنين مي گويد:

«اگر كسى به اخبار واقعه جمل،، در جلد سوم از تاريخ ابن اثير صفحه 95ـ103 مراجعه نمايد، خواهد ديد كه «سبائيان» تا چه اندازه در تفرقه افكنى تأثير داشته، چگونه ماهرانه اين نقش را بازى كردند و نگذاشتند كار به صلح انجامد.»

بنابراين معلوم مي شود كه سيّد رشيد رضا اين داستان را به اتّكاى «تاريخ ابن اثير» نقل كرده است.

2ـ ابوالفداء

ابوالفداء كه به سال 732 ه‍ .ق. وفات نموده، در تاريخ خود بنام «المختصر» قسمتى از اين داستان را به برخى داستانهاى نادرست ديگر ضميمه نموده و در ديباچه كتابش مي گويد:

«من اين كتاب را از «تاريخ كامل» تأليف شيخ عزالدين على معروف به ابن اثير جزرى اختيار كرده،، مطالب ابن اثير را به طور اختصار در اين كتاب آورده ام.»

پس رشيد رضا و ابوالفداء اين قصّه را از «تاريخ ابن اثير» نقل نموده اند؛ حال بايد ديد ابن اثير اين داستان را از كجا آورده است؟

3ـ ابن اثير

ابن اثير كه در سال 630 ه‍ . ق. وفات كرده، اين داستان را به طور كامل در ضمن حوادث سال 30ـ36 نقل نموده ولى هيچ اشاره اى به اينكه آن را از چه مأخذى گرفته است، نمي كند. فقط در ديباچه كتابش[3] كه نام كامل آن «الكامل فى التاريخ» مي گويد:

«مطالب اين كتاب را ابتدا، از «تاريخ الاُمم و الملوكت» تأليف امام ابوجعفر محمّد طبري گرفته ام؛ زيرا آن تنها كتابى است كه نزد عامه مردم مورد اعتماد بوده و اگر اختلافى رخ دهد، براى رفع اختلاف به آن كتاب مراجعه مي كنند. پس من هم روايات آن كتاب را بدون تصرّف، عيناً آورده ام؛ با اين تفاوت كه او در بيشتر وقايع روايات متعدّدى آورده ولى من تمام مطالب آن روايات را جمع آورى نموده يكجا آورده ام، در نتيجه تمام آنچه را كه در آن حادثه نقل كرده، با آنكه به سندهاى مختلفى نقل شده، من به صورت يك روايت آورده ام.» تا آنجا كه گويد: «ولي آنچه را كه درباره اختلافات بين اصحاب رسول خدا بود، عيناً از تاريخ مذكور نقل كرده و هيچگونه تصرّفى در آن نداشته ام، مگر به عنوان توضيح مطلب، و يا بيان نام اشخاص و يا شرح مختصر بنحوى كه به هيچ يك از صحابه برخوردى نداشته باشد…»

بنابراين ابن اثيرى كه ابوالفداء و سيّد رشيد رضا از او نقل مي كنند، اين قصّه ها را از تاريخ طبرى گرفته است. و چون اين داستان ها براى شرح حوادثى كه ميان اصحاب پيامبر اتّفاق افتاده، جعل شده، لذا ابن اثير _ به گفته خودش _ چيزى بر آنچه طبرى نقل كرده نيفزوده است.

4ـ ابن كثير

ابن كثير متوفّاى 774 ه‍ . ق. نيز اين داستان را در جلد هفتم تاريخ خود «البداية و النهاية» از طبرى نقل كرده و در صفحه 167 كتابش مي گويد:

«سيف بن عمر گفته است: علّت شورش احزاب بر عثمان اين بود كه مردى يهودى به نام عبدالله بن سبا ظاهراً اسلام آورده و به مصر رفت و از پيش خود سخنان و تعاليمى ساخته، به مردم آن شهر آموخت…»

سپس داستان هاى ابن سبا را با تمام خصوصياتش تا صفحه 246 نقل مي كند و سپس مي گويد:

«اين است خلاصه آنچه ابوجعفربن جرير طبري(ره) نقل كرده»

پس معلوم مي شود كه او نيز داستانهاى مذكور را از «تاريخ طبري» گرفته و نقل كرده است.

5ـ ابن خلدون

عبدالرّحمن بن محمّدبن خلدون، در تاريخ خود بنام «المبتداء و الخبر»، نيز همين راهى را كه ابن اثير و إبن كثير پيموده اند، طى كرده و برخى از داستانهاى عبدالله بن سبا را نقل كرده است. او پس از نقل وقايع جنگ جمل، در (ج 2، ص 425) كتابش مي گويد:

«اين است واقعه جنگ جمل كه به طور اختصار از كتاب ابوجعفر طبرى آورديم، و اعتماد به طبرى از آن جهت است كه وى مورد وثوق بوده و كتابش از آنچه در كتابهاى ابن قنيبه و مورّخين ديگر وجود دارد در سلامت است…» و در صفحه (457) مي گويد:

«آنچه در اين كتاب، در موضوع خلافت اسلامي، قصه مرتدّين، و فتوحات و جنگها، و پس از آن اتّفاق مسلمانان و اجتماعشان (مقصودش صلح امام حسن(ع) با معاويه است) آورده ام، همه را به اختصار از تاريخ بزرگ امام ابوجعفر طبرى آورده ام، چون اين تاريخ بيش از هر تاريخ ديگر مورد وثوق است، و از نقل مطالبى كه موجب طعن و شبهه بر بزرگان اين امّت از اخيار، صحابه و تابعين است بسيار دور مي باشد.»

6ـ فريد وجدي

فريد وجدى نيز در جلد هفتم دايرةالمعارف خود، در لغت «عثم» و در بيان جنگ جمل، و ضمن بيان شرح حال علي بن ابي طالب(ع)، برخى از اين داستان ها را نقل نموده، در ص (160 و 168 و 169) همان كتاب اشاره مي كند كه مدرك او «تاريخ طبري» مي باشد.

7ـ بستاني

بستاني متوفّاى 1300 ه‍ . ق. داستان عبدالله بن سبا را از تاريخ ابن كثير گرفته و در دايرةالمعارف خود، ماده «عبدالله» آورده و با نقل گفتار مختصرى از خطط مقريزي[4] سخن خود را پايان داده است.

8ـ احمد امين

از نويسندگان امروزى كه خواسته اند حوادث تاريخى را به روش تجزيه و تحليل بنويسند و به كشف ريشه و جهت هر حادثه اى توجه دارند يكى هم احمدامين مصرى است كه در كتاب خود بنام «فجرالاسلام» آنجا كه از ايرانيان و تأثيرشان در اسلام بحث مي كند، در باب تأثير عقايد و افكار زردشت بر مسلمين (ص 109ـ111) از مزدك سخن به ميان مي آورد. خلاصه گفتارش در اين باره چنين است:[5]

«مهمترين دعوت مزدك مرام اشتراكى او بود. مزدك مي گفت: مردم يكسان به دنيا آمده اند و بايستى يكسان زندگى كنند. مهمترين چيزى كه مي بايست در آن مساوات را رعايت كنند، دارايى و زنان مي باشند، زيرا اين دو سبب دشمنى و جنگ ميان مردمان است، پس بايد در اين دو شريك يكديگر باشند تا ريشه دشمنى بركنده شود. وى تقسيم كردن دارايي توانگران را بين فقرا واجب مي دانسته، و لذا تنگدستان با استفاده از اين اعتقاد او فرصت را غنيمت شمرده، با وى همدست شدند به طورى كه كار ايشان قوت گرفت تا جايى كه كسى را ياراى منع ايشان نبود. به خانه ها مي ريختند و به زن و دارايى مردمان دست درازى مي كردند… تا آنجا كه نه پدرى فرزند خود را مي شناخت و نه پسرى پدر خويش را، و نه ثروتى براى كسى باقى مانده بود…»

سپس احمد امين نقل مي كند كه اين آيين تا زمان گسترش اسلام و تا آخر خلافت بني اميّه، در بين بعضى از روستانشينان ايران باقى بوده است.

پس از بيان اين مطلب مي گويد:

«ما ميان رأى ابوذر و رأى مزدك در جهت مالى شباهت كاملى مي يابيم، زيرا طبرى مي گويد كه ابوذر در شام قيام نموده، شعار مي داد و مي گفت: اى توانگران با تنگدستان مواسات كنيد؛ و مي خواند: الذين يكنزون الذّهب و الفضّة و لاينفقونها فى سبيل الله فبشّرهم بعذابٍ اليم[6]

و آنقدر اين شعارها را تكرار كرد كه تنگدستان آنرا دستاويز خود قرار داده، مساوات را بر ثروتمندان واجب مي شمردند تا آنجا كه توانگران از اين چيرگى به شكايت برخاستند، و معاويه از بيم آنكه مبادا ابوذر مردم شام را بر وى بشوراند، او را نزد عثمان به مدينه فرستاد.

عثمان از ابوذر پرسيد: چرا مردم از زبان درازى تو شكايت دارند؟ ابوذر گفت: سزاوار نيست ثروتمندان ثروت خود را نگهدارى كنند.

از اين جريان معلوم مي شود كه طرز فكر ابوذر با نظريه مزدك در خصوص ثروت بسيار نزديك است. در اينجا اين پرسش پيش مي آيد كه ابوذر اين طرز فكر را از كه آموخته است؟

پاسخ اين پرسش را در نوشته طبرى مي يابيم هنگامى كه مي گويد: «إبن سوداء، عبدالله بن سبا ابوذر را ملاقات نموده و او را به اين كارها وامي داشت. و البته عبدالله بن سبا نزد ابورداء و عبادة بن صامت[7] نيز رفته بود، ولى آنان فريب او را كه نخورند، حتّى عبادةبن صامت[8] نيز رفته بود، ولى آنان فريب او را كه نخوردند، حتّى عبادة بن صامت گريبان ابن سوداء را گرفته نزد معاويه برد و به معاويه گفت: به خدا سوگند اين كسى است كه ابوذر را به جان تو انداخته است…[9]

سپس احمدامين چنين ادامه مي دهد:

«ما مي دانيم «عبدالله بن سبا» شخصى يهودى از اهل صنعاء بود. كه در زمان عثمان به ظاهر اسلام آورد تا دين مسلمانان را تباه سازد، لذا افكار زيان بار بسيارى در شهرها پراكند كه پس از اين آنها را يادآور خواهيم شد و چون ابن سبا به بسيارى از شهرها مانند حجاز، بصره، كوفه، شام و مصر سفر كرده است، احتمال قوى مي رود كه اين طرز تفكر را از مزدكيان عراق يا يمن الهام گرفته باشد، و ابوذر روى حسن نيّتى كه داشت از او فراگرفته است».

و در حاشيه گويد:

«به جزء پنجم تاريخ طبرى مراجعه شود.»

وى در ادامه اين سخن، در (ص 112) چنين نتيجه مي گيرد كه: «مزدك و مانى سرچشمه اي بوده اند كه رافضيان (شيعيان) عقايد خود را از آنان اخذ كرده اند، و عقيده شيعه درباره على و آل على از عقيده نياكان فارسى خود كه درباره شاهان ساسانى داشته اند، گرفته شده است؛ چه ايشان حق شاهان را در پادشاهى را نوعى حق خدايى مي دانستند».

احمدامين به وعده اى كه داد و گفت: «عقيده هاى زيان بار بسيارى در شهرها پراكند كه پس از اين آنها را ذكر خواهيم كرد» وفا نموده و در (ص 254) كه درباره فرقه هاى اسلامي بحث مي كند چنين مي نويسد:

«اواخر خلافت عثمان گروههايى مخفيانه در همه جا پراكنده شده، مردم را به خلع عثمان و توليت ديگران دعوت مي كردند. از اين فرقه ها برخى بنفع على تبليغات مي نمودند، كه از مشهورترين سركردگان آنها عبدالله بن سبا يكى از يهوديان يمن بود كه به ظاهر اسلام آورده بود و در بصره و كوفه و شام و مصر به گردش مي پرداخت و مي گفت: «هر پيغمبرى وصى داشت و وصى محمّد، على است. ستمكارتر از آنكه به وصيّت رسول خدا عمل نكند و عليه وصى او قيام نمايد، كيست؟»؛ ابن سبا از برجسته ترين كسانى بود كه مردم را عليه عثمان شورانيد…».

سپس در (ص 255) گويد:

«اين خلاصه اى است تاريخى كه ناگزير از نقل آن بوديم، زيرا سه دسته از بزرگترين دسته هاى اسلامى بر اين مبنا تأسيس شده اند. آنان عبارتند از… و شيعه و…».

احمدامين شبيه اين مطالب را با صداى رساترى در فصل مربوط به شيعه، (ص 266ـ278) بيان كرده است. وى در (ص 270) مي گويد: «عقيده به رجعت را ابن سبا از كيش يهود آورده است؛ زيرا ايشان معتقدند الياس پيغمبر به آسمان عروج كرده و باز خواهد گشت…، اين عقيده، شيعيان را به عقيده پنهان شدن ائمه و عقيده به مهدى منتظر كشانيده است».[10]

و از اين مقدّمات در (ص 276) چنين نتيجه مي گيرد:

«به راستى تشيّع پناهگاهى بوده كه هركس خواهان ويران كردن اسلام بوده به سبب دشمنى و حقدى كه داشته به آن پناه مي برده است. هر دسته اى كه خواسته اند تبليغات ديني نياكان خود را از يهودى و مسيحى و زردشتي… در دين اسلام وارد كنند، دوستى اهل بيت پيغمبر را پرده اى قرار داده، در پس آن هرچه خواسته اند انجام داده اند، و شيعيان عقيده به رجعت را از يهود آموخته اند…».[11]

و در (ص 277) مي گويد:

«ولهاوْزِن را عقيده آن است كه تشيّع از كيش يهود بيشتر متأثر است تا از آئين فارس، و دليل او اينست كه مؤسّس تشيع عبدالله بن سباى يهودى بوده است».

خلاصه سخن احمدامين اين است كه شيعيان عقيده به رجعت و امامت را از عبدالله بن سبا آموخته اند و عقيده ايشان به عصمت ائمه و غيبت مهدى موعود نيز از اينجا تراوش نموده است. و اينكه ابوذر دعوت به مرام اشتراكى مي نموده، و اين تبليغات و تعليمات را از ابن سبا آموخته است. ابن سبا نيز عقيده به رجعت را از دين يهود گرفته، و مرام اشتراكى را از كيش مزدك به دست آورده است. و عبدالله بن سبا همه اين كارها را به نام مطالبه حق على انجام داده، شيعه گرى را در اسلام ايجاد كرده است. از اينجا نتيجه مي گيرد كه حب اهل بيت وسيله دست دشمنان اسلام گرديده و در پناه شيعه گري تعليمات يهود و غيره در اسلام وارد شده است!!!

در همه اين پندارها، دستاويز احمدامين افسانه هاى ابن سبا، و مدركش «تاريخ طبري» است، و فقط يك بار از ولهاوزن نقل نموده است، ولهاوزن را نيز خواهيم ديد كه از طبرى اخذ كرده است.

احمدامين گرچه اين افسانه را به روش تجزيه و تحليل علمى درآورده، ولى ترديدى نيست كه كينه اش نسبت به شيعه وى را به اين پندارهاى دور از حقيقت سوق داده نه روش علمى و تحقيقي.

9ـ حسن ابراهيم

يكي ديگر از نويسندگان معاصر كه اين داستان ها را با تجزيه و تحليل همراه نموده، دكتر حسن ابراهيم حسن، استاد تاريخ اسلام در دانشكده ادبيات دانشگاه مصر است.

وى در كتاب خود بنام «تاريخ الاسلام السّياسي» پس از آنكه وضع مسلمانان را در اواخر خلافت عثمان ذكر مي كند، در (ص 347) چنين مي گويد: «اين محيط كاملاً آمادگى داشت كه عبدالله بن سبا و پيروانش را قبول نموده تحت تأثير آن واقع شود. يكى از ياران ديرين رسول خدا ابوذر غفارى كه مشهور به پارسايى و تقوي بود و خود از بزرگان ائمه حديث به شمار مي رفت، آتش فتنه را دامن زد. وى تحت تأثير تبليغات آتشين مردى از اهل صنعاء به نام عبدالله بن سبا با سياست عثمانْ و معاويه كه از طرف عثمان حكومت شام را داشت، مخالفت ورزيد. عبدالله بن سبا، مردى بود يهودي كه اسلام آورد و در شهرهاى اسلامى به گشت و سياحت پرداخت. از حجاز شروع نموده، به كوفه، شام و مصر رفت…».

وى در حاشيه اين صفحه، مدرك خود را تاريخ طبري[12] تعيين مي نمايد و در (ص 349) اين كتاب چنين مي گويد:

«ابن سبا اوّلين كسى است كه نفرت عمومى را بر عليه عثمان برانگيخت، وى راه را براى خلع عثمان هموار و آماده كرد».

در حاشيه كتاب، چهار بار به صفحات تاريخ طبرى كه اين خبر را از آن نقل كرده، اشاره مي نمايد؛ و همينطور دنباله داستان را گرفته، تا (ص 352) ادامه مي دهد، و دوازده بار به صفحات تاريخ طبرى كه تنها مدرك او در نقل اين داستان بوده اشاره مي نمايد، ولى در عين حال به خود اجازه نمي دهد آنچه را طبرى در جنگ جمل نقل كرده بازگو كند، با اينكه ابن سبا در هر دو داستان يكى است و هر دو قضيه يك داستان و داستانسرا نيز يكى مي باشد!!!

10ـ ابن بدران

ابن بدران متوفى بسال 1346 ه‍ . تاريخ ابن عساكر را مختصر كرده، آنرا «تهذيب ابن عساكر» ناميده است. وى در اين كتاب بيشتر روايات را بدون اينكه اسمى از راوى ببرد، نقل مي كند. از آن جمله قسمتهايى از افسانه ابن سبا را آورده كه در آنها گاهى نام راوي را كه سيف بن عمرات ذكر مي كند و گاهى نيز بدون ذكر نام راوي ، به نقل افسانه مي پردازد. و در برخى موارد نيز روايتهاى سيف را از تاريخ طبرى نقل نمايد، چنانچه در شرح حال زيادبن ابيه بعضى روايتهاى سيف را از كتاب وى نقل كرده است.[13]

پس معلوم گرديد كه مأخذ و مدرك مورّخان اسلامى در نقل داستان سبائيان، تاريخ طبري بوده است.

11ـ سعيد افغاني

سعيد افغانى قطعه هايى از افسانه ابن سبا را در كتاب خود «عائشة و السياسة» با عناوين: احتجاج عثمان، ابن سبا قهرمان مرموز و هولناك، نظارت بر و توطئه و دسيسه آورده است. وى در بخشهاى ديگر كتابش نيز برخى از اين افسانه ها را نقل كرده است. مأخذ او در درجه اوّل تاريخ طبرى و در درجه دوم تاريخ ابن عساكر و تهذيب آن و در درجه سوم تمهيد ابن ابي بكر[14] مي باشد، وى در بيان علّت اينكه به طبرى بيش از همه اعتماد نموده، در صفحه پنجم كتاب گويد:

«من بيشتر اعتمادم را بر تاريخ طبرى قرار دادم؛ زيرا اين كتاب از همه مصادر به حقيقت نزديكتر و مؤلّفش از ديگران امين تر است، و هر مورّخ معتبرى كه بعد از او آمده، به او اعتماد كرده است… و تا آنجا كه توانسته ام الفاظ وى را بدون اينكه تغييرى در آنها داده باشم، در اين كتاب آورده ام».

أسناد افسانه هاى عبدالله بن سبا

1ـ سند طبرى براى داستان هاى ابن سبا

بنابر آنچه گفته شد، تاريخ طبرى قديميترين كتابى است كه داستان هاى عبدالله بن سبا را به تفصيل بيان كرده است و در عين حال راوى داستان را نيز معين نموده است. همه كتابهاي بعدى هم، داستان ابن سبا و افسانه سبائيان را از طبرى گرفته اند.

حال بايد ديد كه طبرى اين داستان را از كجا آورده و سند او چيست؟

ابوجعفر محمّدبن جرير طبرى آملى متوفى بسال 310 ه‍ . داستان سبائيان را در كتاب خود «تاريخ الامم و الملوك» فقط از سيف بن عمر تميمى كوفى نقل كرده است. وى در بخش مربوط به حوادث سال 30 ه‍ . چنين مي گويد: «در همين سال، يعنى سال 30 ه‍ . بوده كه داستان ابوذر با معاويه، و فرستادن معاويه ابوذر را از شام به مدينه اتّفاق افتاد.

در اين باره قضاياى بسيارى نقل نموده اند كه خوش ندارم آنها را بيان كنم، ولى آنان كه براى معاويه در اين كارها عذر مي آورند داستانى در اين موضوع نقل كرده اند كه «سرّي بن يحيي» آنرا براى من نوشته است و در آن نوشته چنين گويد: «شعيب بن ابراهيم از سيف بن عمر روايت نموده: … چون ابن سوداء به شام رسيد ابوذر را ملاقات نموده و گفت: اى ابوذر! آيا مي بينى معاويه چه كارها مي كند؟…».

سپس طبرى داستان «ابن سبا» را فقط از سيف نقل مي كند و شرح حال ابوذر را با اين جمله پايان مي دهد:

«ديگران درباره علّت تبعيد ابوذر چيزهاى بسيارى روايت كرده اند كه خوش ندارم آنها را بيان كنم».

و چون به نگارش حوادث سال 30ـ36 ه‍ . مي رسد، داستان ابن سبا و سبائيان را ضمن جريان كشته شدن عثمان و جنگ جمل، از سيف نقل مي كند. و به جز سيف، هيچ سند ديگرى ندارد.

طبري در تاريخ خود روايتهاى سيف را با يكى از اين دو سند نقل مي كند:

1ـ عبيدالله بن سعد زهري، از عمويش يعقوب بن ابراهيم و او از سيف.

روايت هايى را كه طبرى به اين سند از سيف روايت كرده آنهايى است كه خود از عبيدالله شنيده و به لفظ حدّثنى يا حدّثنا يعني: «براى من ـ يا ما ـ روايت كرد» آورده است.

2ـ سرّي بن يحيي، از شعيب بن ابراهيم، از سيف.

طبري در اين سند، حديثهاى سيف را از دو كتابش «الفتوح» و «الجمل» به يكى از اين سه لفظ از سرّي بن يحيى نقل كرده است:

1ـ كتب اليّ: يعني: سرّي بن يحيى براى من نوشت.

2ـ حدثني: يعني: سرّي بن يحيى براى من روايت كرد.

3ـ في كتابه اليّ[15]: يعني: سرّي بن يحيى در نامه اى كه براى من نوشت روايت كرده است

2ـ سند ابن عساكر دمشقى براى داستانهاى ابن سبا

پس از طبري، ابن عساكر متوفى بسال 571 ه‍ . داستانهاى عبدالله بن سبا را در كتاب «تاريخ مدينة دمشق»، ضمن شرح حال طلحه، عبدالله بن سبا و ديگران، به سند خود از سيف نقل كرده است. سند ابن عساكر به روايتهاى سيف در نقل افسانه ابن سبا و داستانهاى ديگر چنين است:

«ابن عساكر از ابوالقاسم سمرقندي، از ابوالحسين نقور، از ابوطاهر مخلص، از ابوبكربن سيف، از سرّي بن يحيي، از شعيب، از سيف…[16] ».

بنابراين سند ابن عساكر به چهار واسطه به «سري بن يحيي» مي رسد و «سري بن يحيي» سرسلسله يكي از اسناد طبرى است كه قبلاً به آن اشاره كرديم.

3ـ ابن ابي بكر

محمّدبن يحيي بن محمّد اشعرى مالكى متوفى بسال 741 ه‍ . مشهور به «ابن ابي بكر»، افسانه عبدالله بن سبا و سبائيان را در كتاب خود بنام «التمهيد و البيان فى مقتل عثمان بن عفان»، مستقيماً و بدون واسطه، از كتاب «الفتوح» نوشته سيف بن عمر، و تاريخ ابن اثير نقل نموده است.

بنابراين ابن ابي بكر افسانه هاى سيف را درباره سبائيان و ديگران، گاهى بدون واسطه از كتاب سيف نقل مي كند، و گاهى از تاريخ ابن اثير، و دانستيم كه ابن اثير نيز از طبرى و طبرى از سيف نقل مي نمايد.

تا اينجا افسانه هاى سيف درباره سبائيان سه سند پيدا كرده است:

1ـ سند طبرى (متوفى بسال 310 ه‍ .)

2ـ سند ابن عساكر (متوفى بسال 571 ه‍ .)

3ـ سند ابن ابي بكر (متوفى بسال 741 ه‍ .)

بعضي از نويسندگان و مورّخان به يكى از سه سند بالا، و برخى به دو سند، و گروهى مانند سعيد افغانى به هر سه سند توجه داشته اند.

4ـ ذهبي[17]

ابوعبدالله محمّدبن احمدبن عثمان ذهبى متوفّاى سال 748 ه‍ . در كتاب خود بنام «تاريخ الاسلام»[18] برخى از افسانه هاى عبدالله بن سبا را آورده است. او در ابتدا دو روايت از سيف نقل كرده كه در تاريخ طبرى ذكر نشده است[19] با آنكه آن دو روايت افسانه را به صورت كاملترى جلوه مي دهد. سپس در (ص 124ـ128) آنچه را طبرى به تفصيل در تاريخ خود آورده، به طور خلاصه ذكر كرده است.

از مقدمه كتاب مذكور معلوم مي شود كه نسخه هايى از كتاب «الفتوح» نوشته سيف بن عمر، تا زمان ذهبى (قرن هشتم هجري) وجود داشته است و نسخه اى از آن در دست ذهبى بوده كه او نيز مانند ابن ابي بكر صاحب كتاب «التمهيد» بي واسطه از آن نقل مي نموده است و از جمله آن، دو حديثى است كه از سيف نقل كرده و در تاريخ طبرى وجود ندارد.

خلاصه آنچه تا حال گفته شده اين است كه اين علما و مورّخان، افسانه عبدالله بن سبا را همگى بدون استثنا از سيف بن عمر گرفته اند، و چهار نفر از آنان كه عبارت از طبري، ابن عساكر، ابن ابي بكر و ذهبى مي باشند، بدون واسطه از سيف نقل كرده اند و بقيه آنها باواسطه.

سيف بن عمر سازنده افسانه عبدالله بن سبا

چنانچه گفتيم، بيش از هزار سال است افسانه هاى سبائيان زبانزد علما و دانشمندان است و سرچشمه اين افسانه فقط يك نفر به نام «سيف بن عمر» مي باشد همگى راويان، اين قصّه ها را از او نقل مي كنند. اكنون شايسته است درباره سيف تحقيق نموده، پس از آنكه به حقيقت پى برديم به روايتهايش نيز رسيدگى نماييم، تا معلوم گردد چه اندازه از حقيقت دور بوده و چه مقدار ارزش دارد:

سيف بن عمر كيست؟

سيف بن عمر از قبيله «اسيد» است كه شعبه اى از ايل بزرگ «تميم» بوده، و از اين جهت او را «اسيدى تميمي» خوانده اند و گاهى «تميمى برجمي» گويند، و برجمى منسوب به «براجم» است كه نام چند تيره از ايل تميم بوده كه با يكديگر ائتلاف كرده و هم پيمان گشته بودند.

محل سكونت او شهرستان كوفه بوده ولى پيش از آن در بغداد مي زيسته و وفات او پس از سال 170 هجرى در زمان خلافت هارون الرّشيد بوده است.

روايتهاى سيف

سيف طبق عادت مورّخان آن عصر كه حوادث تاريخى را با سند نقل مي نموده اند، براى اينكه افسانه هاى اختراعى خود را به صورت تاريخى صحيح جلوه دهد و رنگ درستى به آنها بزند، يك افسانه را به چند بخش تقسيم كرده، براى هر بخشى سند جداگانه جعل نموده است و با اين روش، دو كتاب تأليف كرده است:

1ـ الفتوح الكبير و الردة: كه در آن كتاب از حوادث تاريخى نزديك به رحلت پيغمبر تا زمان خلافت عثمان گفتگو كرده است. در همين كتاب جنگ ابوبكر را با مسلمانانى كه با خلافت او مخالفت كرده، به خلافتش گردن ننهادند «جنگ با مرتدّين» نام نهاده است. و همه حوادث و وقايعى را كه در اين كتاب مي نويسد، چهره اى افسانه اى و اسطوره اي مي بخشد و در آنها به اغراق و غلوّ مي پردازد.

2ـ الجمل و مسير عائشة و علي: در اين كتاب از شورش عليه عثمان، كشته شدن او و جنگ جمل گفتگو كرده است. با رسيدگى به روايتهاى كتاب، روشن مي گردد كه اين كتاب فقط به قصد دفاع از بني اميّه نوشته شده است.

سيف علاوه بر اين دو كتاب روايتهاى ديگرى نيز ساخته كه در دهها كتاب به طور پراكنده جاى گرفته و تا به امروز بزرگترين مدرك تاريخ اسلام گرديده است.

طبري روايتهاى سيف را در كتاب تاريخ خود بنام «تاريخ الامم و الملوك» در خلال حوادث تاريخى سال هاى 11ـ37 ه‍ . نقل كرده است.

پس از او ابن عساكر نيز در تاريخ هشتاد جلدى خود، ضمن شرح حال اشخاصى كه به دمشق گذر كرده اند، برخى از آنها را نقل كرده است.

مشهورترين علمايى كه شرح ويژه اى در احوال ياران پيغمبر نوشته اند، يعني:

ابن عبدالبر متوفى بسال 436 ه‍ . در كتاب «استيعاب».

و ابن اثير متوفى بسال 630 ه‍ . در كتاب «اسدالغابة».

و ذهبى متوفى بسال 748 ه‍ . در كتاب «االتجريد».

و ابن حجر متوفى بسال 852 ه‍ . در كتاب «الصابة».

بعضي قهرمانان افسانه هاى سيف را در رديف اصحاب پيغمبر(ص) قرار داده، شرح حالى نيز براي آنان دست و پا نموده اند. پس از بررسى اين كتابها معلوم شد كه قريب به صد و پنجاه تن از اين قهرمانان به هيچ وجه پا به عرصه وجود نگذاشته اند و فقط انديشه سيف بن عمر آنها را آفريده است[20]!!

ولي اين دانشمندان همينكه در افسانه هاى سيف به نام آنها برخورد نموده اند، كه لذا نامشان را در رديف اصحاب پيغمبر آورده، براى آنها شرح حال نوشته اند و به اين ترتيب بر شماره صحابه پيغمبر افزوده اند![21]

جغرافي نويسان شهرهاى اسلامى مانند ياقوت حموى متوفى بسال 626 ه‍ . در «معجم البلدان» و صفي الدّين در «مراصدالاطلاع» نيز از روايتهاى سيف استفاده نموده براى بعضى از مكانها كه فقط در افسانه هاى سيف از آنها نام برده شده، شرح نوشته اند!

بنابراين سيف بن عمر نه فقط افسانه عبدالله بن سبا را ساخته و يك قهرمان براى تاريخ اسلام آفريده است، بلكه صدها افسانه و صدها قهرمان تاريخى ديگر نيز هستند كه ساخته فكر او بوده و وجود خارجى نداشته اند.

اين افسانه ها، در صدها كتاب حديث، تفسير، تاريخ، جغرافيا، ادبيات و انساب ريشه دوانيده است؛ و براى دانستن ارزش روايات سيف بايد اوّل به كتابهاى علماى رجال مراجعه نماييم، تا ببينيم درباره قوّت و ضعف حديث سيف و صحّت و وثوق او چه گفته اند. سپس به خواست خداوند به روايتهاى او رسيدگى نماييم.

سيف در كتب رجال

1ـ يحيى بن معين متوفى سال 233 ه‍ . درباره او گفته: «حديث او ضعيف و سست است.»[22] و خيرى در احاديث او نيست.

2ـ نسايى صاحب صحيح متوفى سال 303 ه‍ . گفته: «ضعيف است؛ حديثش را ترك كرده اند. نه مورد اعتماد است، و نه امين…»[23]

3ـ ابوداود متوفى سال 275 ه‍ . گفته: «بي ارزش است. بسيار دروغگوست.»[24]

4ـ ابن حمّاد عقيلى متوفى بسال 322 ه‍ . درباره وى مي گويد: از رويات وى تبعيت نمي شود، از هيچك از روايات فراوان او تبعيت نبايد كرد.

الضعفاء الكبير، ج 2، ص 175 رقم 694.

5ـ ابن ابى حاتم متوفى بسال 327 ه‍ . گفته: «احاديث صحيح را خراب مي كرده و لذا به حديث او اعتماد نداشته، حديثش را ترك كرده اند.»[25]

6ـ ابن سكن متوفى بسال 353 ه‍ . گفته: « ضعيف است.»

7ـ ابن حبان متوفى بسال 354 ه‍ . گفته: «حديثهايى را كه خود جعل مي كرده، آنها را از زبان شخص موثّقى نقل مي كرده است.» و نيز مي گويد: «سيف متّهم به زندقه است؛ و گفته اند حديث جعل مي كرده است،»[26] و آن را به افراد ثقه نسبت مي داده.

8ـ دار قطنى متوفى بسال 385 ه‍ . گفته: «ضعيف است حديثش را ترك كرده اند.»[27]

9ـ حاكم متوفى بسال 405 ه‍ . گفته: «حديث او را ترك كرده اند. متّهم به زندقه است.»[28]

10ـ ابن عدى متوفى بسال 365 ه‍ . درباره او گفته است: برخى از احاديث او به غايت مشهور است ولى به نظر من تمام احاديث وى غيرقابل اعتماد است و به همين دليل احاديث وي تبعيت نمي شود.

11ـ فيروزآبادى صاحب قاموس متوفى بسال 817 ه‍ . گفته: «ضعيف است.»

12ـ محمّدبن احمذ ذهبى متوفى بسال 748 ه‍ . درباره او گفته: همه دانشمندان و علماي اسلام اجماع و اتفاق دارند بر اينكه او ضعيف، و حديثش متروك است.

المغني فى الضعفاء، ج 1 ص 292 رقم 2716.

ميزان الاعتدال، ج 2 ص 255.

13ـ ابن حجر متوفى بسال 852 ه‍ . گفته: «ضعيف است،»[29] و در كتاب ديگرى گويد: گرچه رواياتى كه او درباره تاريخ نقل كرده بسيار زياد و مهم است ولى چون او ضعيف مي باشد، لذا حديثش را ترك كرده اند.[30]

14ـ سيوطى متوفى بسال 911 ه‍ . گفته: «بسيار ضعيف است.»

15ـ صفي الدّين متوفى بسال 923 ه‍ . گفته: «او را ضعيف شمرده اند. »[31]

منابع شرح حال سيف

شرح حال سيف بن عمر سازنده افسانه عبدالله بن سبا در كتب ذيل آمده است:

1ـ فهرست ابن نديم.

2ـ الجرح و التعديل: ابن أبى حاتم رازي، ج 7 ص 136.

3ـ الاستيعاب: ابن عبدالبر، ج 4 ص 252.

4ـ الضعفاء الكبير: عقيلي، ج 2 ص 175.

5ـ المغنى فى الضعفاء: ذهبي، ج 1 ص 292.

6ـ ميزان الاعتدال: ذهبي، ج 2 ص 255.

7ـ تهذيب التهذيب: ابن حجر عسقلاني، ج 4 ص 296.

8ـ كتاب الضعفاء و المتروكين: يحيي بن معين، ج 2 ص 245.

9ـ الضعفاء و المتروكين: نسائي، ص 51.

10ـ الاصابة: ابن حجر عسقلاني، ج 4 ص 175، در ضمن شرح حال «ابومحجن» و در ص 386 در ضمن شرح حال «لبابه».

11ـ تقريب التهذيب: ابن حجر عسقلاني، ج 1 ص 344.

12ـ خلاصة التهذيب: صفي الدّين، ص 126.

13ـ كتاب المجروحين: ابن حبّان، ج 1 ص 345.

14ـ كشف الظنون: حاجى خليفه، ج 1 ص 124.

15ـ هديةالعارفين: اسماعيل پاشا، ج 1 ص 413.

16ـ الغدير: سيّدعبدالحسين اميني، ج 5 ص 133.

17ـ الاعلام: زركلي، ج 3 ص 150.

عبدالله بن سبا و ديگر افسانه هاى تاريخى : علامه سيد مرتضى عسكرى . صص : 48- 74

پاسخ دوم:

كمتر كتابى از عامه مربوط به تاريخ اسلام است كه به «عبدالله بن سبأ» نپرداخته باشد. او چهره اى است كه به شكل هاى گوناگون به تصوير كشيده شده است: او را شخصى كه مردم را دعوت به الحاد و شرك نموده، و از افكار و عقايد يهوديت دفاع مي كرده معرفي نموده اند، يا شخصى كه منشأ انتشار افكار باطل در ميان جامعه اسلام، و به گمراهي كشيدن گروه زيادى از صحابه بوده است. او را عامل فتنه و اولين محرّك در شورش بر ضدّ عثمان معرفى كرده اند كه منجرّ به قتل خليفه شد و بعد از آن تمام جنگ ها و فتنه ها را به او نسبت داده اند كه سبب كشته شدن هزاران نفر از صحابه و تابعين شد.

از طرفي ديگر، برخى از عقايد مهمّ و اصولى شيعه از قبيل: قول به نصّ، رجعت و… را به او نسبت داده اند و در حقيقت او را به عنوان مؤسس شيعه معرفى كرده اند، تا چهره شيعه را از اين منظر مخدوش نمايند؛ از اين رو لازم است موضوع فوق را بررسى كنيم كه آيا عبدالله بن سبأ شخصيتى حقيقى است يا خرافي؟ آيا او جايگاهى در فتنه ها داشته است؟ آيا او حقيقتاً مؤسس مذهب شيعه اماميه بوده است؟ مذهب شيعه چه ارتباطى با او داشته است؟

چكيده اي از قصه خرافى عبدالله بن سبأ

بنا به نقل طبرى و ديگران، در زمان عثمان شخصى يهودى به نام عبدالله بن سبأ از «صنعاء»، اسلام را اختيار نمود، و افكار خود را با مسافرت هايى كه به بلاد اسلامي، مانند: كوفه، شام، مصر و بصره داشت رواج مي داد. او معتقد به رجعت پيامر اسلام(ص) همانند رجعت حضرت عيسي(ع) بود. هم چنين باور داشت كه براى هر پيامبرى جانشينى است و علي(ع) جانشين رسول خدا(ص) و خاتم الأوصيا است. عثمان غاصب حقّ اين وصى بوده و بر او ظلم كرده است؛ از همين رو بر امت اسلامى است كه قيام نموده، و عثمان را از اريكه خلافت به زير كشيده، و حكومت را به علي(ع) واگذار كنند.

در اين ميان گروهي از اصحاب، امثال: ابي ذر، عمار بن ياسر، محمّد بن ابى حذيفه، عبدالرحمن بن عديس، محمّد بن ابي بكر، صعصعة بن صوحان عبدي، مالك اشتر و ديگران فريب افكار او را خورده و به او گرويدند، و در نتيجه اين تحريك ها، جماعتى از مسلمانان بر خليفه وقت قيام و شورش نموده و او را به قتل رساندند، و حتى همين گروه در جنگ جمل و صفين نيز دخالت اساسى داشتند… .[32]

تهمت انتساب شيعه به عبدالله بن سبأ

همان گونه كه قبلاً اشاره شد، هدف از جعل اين قضيه اتهمان وارد كردن به شيعه است در اين كه مؤسس آن، شخصى يهودي الأصل است كه با نشر افكار خود نه تنها فرقه اى را در جامعه اسلامى ايجاد نمود، بلكه سبب نشر افكار يهوديت و ايجاد تفرقه و تشتّت در ميان جامعه اسلامى گرديد. اينكه به برخى از افراد كه اين تهمت و وصله ننگين را به شيعه اماميه نسبت مي دهند اشاره مي كنيم:

1ـ ابوالحسن ملطى گويد: «زعيم اين فرقه ـ شيعه ـ عبدالله بن سبأ است. او همان شخصي است كه با يهود ارتباط داشت و بدين طريق بذر اول تشيع را در جامعه اسلامى كاشبت، تا از اين راه به جامعه اسلامى ضربه وارد كند».[33]

2ـ دكتر على سامى نشار مي گويد: «يهود [عبدالله بن سبأ] مؤسس عقيده شيعه غالي است».[34]

3ـ محمّد ابوزهره مي گويد: «طاغوت اكبر ـ عبدالله بن سبأ ـ كسى است كه مردم را به ولايت علي(ع) و وصايات او دعوت نمود و معتقد به رجعت پيامبر اكرم(ص) شد و در سايه اين فتنه ها مذهب شيعى نشأت گرفت».[35]

4ـ احسان الهى ظهير مي گويد: «دين اماميه و مذهب اثناعشري، مبتنى بر مبناهايى است كه يهود جنايت كار توسط عبدالله بن سبأ وضع نمود».[36]

5ـ دكتر ناصر بن عبدالله بن على قفارى مي گويد: «طليعه عقيده شيعه و اصول آن به دست سبأيّون ظهور كرد…».[37]

اقوال مورخان در مورد عبدالله بن سبأ

دكتر هويمل مي گويد: در خصوص عبدالله بن سبأسه نظريه مطرح است:

1ـ نظريه رايج نزد مؤرخان اسلامي، كه اثبات وجود او، و موقعيّت گسترده اش در فتنه هاست؛

2ـ نظر متأخرين از شيعه، كه انكار وجود او، و به طور كلى انكار موقعيّت او است؛

3ـ نظر متوسط و معتدل، كه اثبات وجود او، و ابطال موقعيت فعّال او در فتنه هاست، و اين همان نظريه اى است كه ما به آن تمايل داريم».[38]

ولي به تقسيمى ديگر مي توان گفت كه برخى مؤيّد، و بعضى تشكيك كننده و عده اى ديگر منكر وجود او باشند.

الف) مؤيدين

كساني كه عبدالله بن سبأ را شخصى حقيقى دانسته و برايش نقش و موقعيتى عظيم در فتنه قتل عثمان، جنگ جمل و صفين قائلند كه عبارتند از:

1ـ حسن ابراهيم حسن (تاريخ الإسلام السياسي، ج 1، ص 258)؛

2ـ أحمد أمين مصرى (فجر الإسلام، ص 269)؛

3ـ أحمد شبلى (مؤسوسة التاريخ الإسلامي، ج 1، ص 627)؛

4ـ عباس محمود عقاد (عبقرية عثمان)؛

5ـ ابوالحسن ملطى (التنبيه و الردّ على أهل الأهواء و البدع، ص 25)؛

6ـ دكتر على سامى النشار (نشأة الفكر الفلسفى فى الإسلام، ج 2، ص 18)؛

7ـ محمّد أبوزهره (المذاهب الإسلاميه، ص 46)؛

8ـ إحسان إلهى ظهير (الشيعة و السنه، ص 24)؛

9ـ دكتر قفارى (أصول مذهب الشيعه، ج 1، ص 78).

ب) تشكيك كنندگان

1ـ دكتر طه حسين مصري

او در قسمتى از سخنانش در مورد عبدالله بن سبأ مي گويد: «به گمان من كسانى كه تا اين حدّ موضوع عبدالله بن سبأ را بزرگ جلوه داده اند، بر خود و تاريخ اسراف شديدي نموده اند. زيرا نخستين اشكالى كه با آن مواجه مي شويم آن كه در مصادر مهمّ تاريخي و حديثى ذكرى از عبدالله بن سبأ نمي بينيم. در طبقات ابن سعد، أنساب الأشراف بلاذرى و ديگر مصادر تاريخى يادى از او نشده است. فقط طبرى از سيف بن عمر اين قضيه را نقل كرده و ديگر مورخان نيز از او نقل كرده اند ».[39]

همو در آخر سخنانش مي گويد: «به گمان قوى دشمنان شيعه در ايّام بني اميه و بني عباس در امر عبدالله بن سبأ مبالغه كردند، تا از طرفى براى حوادثى كه در عصر عثمان اتفاق افتاد منشأيى خارج از اسلام و مسلمين بيابند، و از طرفى ديگر وجهه علي(ع) و شيعيانش را خراب كنند و از اين منظر برخى از عقايد و امور شيعه را به شخصى يهودي نسبت دهند كه به جهت ضربه زدن به مسلمين، اسلام انتخاب كرد. و چه بسيار است تهمت هاى ناروايى كه دشمنان شيعه بر عليه شيعه وارد كرده اند.»[40]

2ـ محمّد عماره

وى در تاب خود چنين مي گويد: «… فقط در يك روايت به موضوع عبدالله بن سبأ اشاره شده و آن تنها مصدر، براى نقل بقيه مورخان شده است.»[41]

3ـ حسن بن فرحان مالكي

او در ردّ دكتر سليمان عوده مي گويد: «… او گمان كرده كه من وجود عبدالله بن سبأ را به طور مطلق انكار مي نمايم؛ البته اين چنين ادعايى ندارم، بلكه در مجله رياض و مقالات سابق خود اشاره نمودم كه من در وجود عبدالله بن سبأ به طور مطلق توقف نموده ام، ولو به شدّت موقعيت گسترده او را در فتنه ايّام عثمان انكار مي كنم.»[42]

ج) منكرين

برخي ديگر از مورّخان اصل وجود عبدالله بن سبأ را انكار كرده اند كه در نتيجه نزد آنان قضيه و نقش و موقعيت او نيز مردود است؛ اينكه به اسامى بعضى از آنان اشاره مي كنيم:

1ـ محمّد عبدالحيّ شعبان (صدر الإسلام و الدولة الإسلامية)؛

2ـ هشام جعيط (جدليّة الدين و السياسة فى الإسلام المبكّر، ص 75)؛

3ـ أحمد لواسانى (نظرات فى تاريخ الأدب، ص 318)؛

4ـ سيّد مرتضى العسكرى (عبدالله بن سبأ و أساطير أخري)؛

5ـ ابراهيم محمود (أئمة و سحرة عن مسيلمة الكذّاب و عبدالله بن سبأ، ص 192)؛

6ـ دكتر عبدالعزيز هلابي، (عبدالله بن سبأ دراسة للروايات التاريخية، ص 71)؛

7ـ نويسنده مصرى أحمد عباس صالح (اليمين و اليسار فى الإسلامي، ص 95)؛

8ـ دكتر على دردى (وعاظ السلاطين، ص 274)؛

9ـ دكتر شيبى (الصلة بين التصوف و التشيع، ج 1، ص 89).

انصاف درباره عبدالله بن سبأ

آنچه در مورد عبدالله بن سبأ و گروه سبأيّون گفته مي شود، كمى از آن صحيح و بقيه به طور كلّى باطل است.

آنچه صحت دارد اين كه شخصى به نام عبدالله بن سبأ درباره امام علي(ع) غلوّ مي كرد و مي گفت: او خداست ـ نعوذبالله تعالى ـ و من رسول اويم. اين موضوع چندان قابل انكار نيست و داعى بر انكار آن نيز وجود ندارد، زيرا در روايات معتبر كه از طرق اهل بيت(ع) وارد شده به وجود او اشاره شده است:

امام سجاد(ع) مي فرمايد: «نزد من يارى از عبدالله بن سبأ شد كه تمام موهاى بدنم راست شد، او ادعاى امرى عظيم نمود ـ خداوند او را لعنت كند ـ به خدا سوگند! علي(ع) بنده صالح خدا و برادر رسول خدا بود و به كرامت نرسيد مگر به سبب اطاعت خدا و رسولش».[43]

امام باقر(ع) مي فرمايد: «عبدالله بن سبأ ادعاى نبوت نمود. او گمان مي كرد كه اميرالمؤمنين(ع) خداست خداوند از اين حرفها بسيار بالاتر است».[44]

و نيز از امام صادق(ع) روايت شده كه فرمود: «خدا لعنت كند عبدالله بن سبأ را، او ادعاي ربوبيّت در حقّ اميرالمؤمنين(ع) نمود. به خدا سوگند! اميرالمؤمنين(ع) بنده مطيع خدا بود. واى بر كسى كه بر ما دروغ بندد…».[45]

از همين رو، به دليل وجود اين روايات مي بينيم كه رجاليين با فرض وجود او به طور صريح او را به غلو و كفر نسبت داده اند:

1ـ شيخ طوسي(ره) مي گويد: «عبدالله بن سبأ كسى است كه به كافر شد و اظهار غلو نمود».[46]

2ـ علامه حلّي(ره) مي گويد: «او غالى و ملعون است… او گمان نمود كه عليّ خدا و خود، نبى اوست. خداوند او را لعنت كند»![47]

3ـ ابوداود مي گويد: «عبدالله بن سبأ به كفر بازگشت و اظهار غلو نمود».[48]

و آنچه باطل است اين كه قضيه با اين حجم اش باطل بوده و به هيچ وجه قابل اثبات نيست، كه به حول و قوه الهى اين مطلب را توضيح خواهيم داد.

نقد نظريه مؤيّدين

1ـ ضعف سند

مؤيدين در ادعاى خود بر ضدّ شيعه به روايتى تمسك كرده اند كه طبرى و ديگران آن را نقل كرده اند.

اين حديث به چهار طريق نقل شده كه تمام طرق آن به سيف بن عمر مي رسد:

1ـ طريق طبري: «فيما كتب به إلى السرّي، عن شعيب، عن سيف، عن عطية، عن يزيد الفقعسي قال…»؛[49]

2ـ طريق ابن عساكر در تاريخ دمشق؛

3ـ طريق ذهبى در تاريخ الاسلامي؛

4ـ طريق ابن ابي بكر در التمهيد و البيان.

كه تمام اين طرق به سيف بن عمر ختم مي شود.

تحليل سند

الف) سيف بن عمر

سيف بن عمر تميمى اسيّدى متوفاى سنه 170 هجرى داراى دو كتاب به نام هاي: الفتوح الكبير و الردّة و الجمل و مسير عائشة و عليّ مي باشد كه طبرى و ديگران از اين دو كتاب روايات زيادى نقل كرده كه از آن جمله روايت مورد بحث است. او كسى است كه مورد طعن و لعن و مذمت تمام رجاليون اهل سنت واقع شده است.

يحيي بن معين او را ضعيف الحديث، و نسائى نيز ضعيف، متروك الحديث و غيرثقه معرفى كرده است.

ابوداورد او را كذّاب، ابن ابى حاتم او را متروك الحديث، و ابن السكن او را ضعيف معرفى كرده است.

ابن عدى مي گويد: او ضعيف است. برخى از احاديثش مشهور، ولى غالب احاديثش منكر است، لذا قابل متابعت نيست.

ابن حبان مي گويد: او، احاديث جعلى را نقل كرده و به موثّقين نسبت مي دهد. او متهم به كفر است.

حاكم مي گويد: او متروك و متّهم به كفر است.

ابن حجر نيز بعد از نقل روايتى كه در سند آن سيف بن عمر است، مي گويد: در آن راويان ضعيف وجود دارند كه از آن جمله سيف است.[50]

خصوصيات دو كتاب سيف

با مراجعه به دو كتاب سيف بن عمر مي توان به اين خصوصيات پى برد:

1ـ او براى رسول خدا(ص) اصحابى جعل كرده كه وجود خارجى نداشته اند؛

2ـ حوادثى را تحريف و كم يا زياد كرده است؛

3ـ حوادثى كه اصلاً وجود خارجى نداشته نقل كرده است؛

4ـ براى مشوّة جلوه دادن عقايد مسلمانان، خرافاتى را ميان آنان رواج داده است.[51]

به همين جهت است كه مي بينيم مستشرقان توجه خاصى به احاديث سيف بن عمر نموده و آنها را در كتاب هايشان منتشر نموده اند، تا از اين راه چهره مقدس اسلام را در ميان جوامع بشرى كريه و مشوّه جلوه دهند.

ب) عطيه

عطيه نيز از جمله كسانى است كه در سند داستان عبدالله بن سبأ قرار دارد. در مورد وى دو احتمال وجود دارد:

احتمال اول: مراد از او عطيه عوفى متوفاى سنه 110 است كه اين احتمال بعيد مي باشد. به دليل آن كه عطيه عوفى از تابعين بوده و سيف بن عمر او را درك نكرده است. خصوصاً آن كه در رجال هر دو مورد جرح و تعديل قرار گرفته اند.

احتمال دوّم: مراد از وى عطية بن قيس كلابى شامي، كه ارتباطى با سيف نداشته است.

ج) يزيد فقعسي

با مراجعه به كتاب هاى رجال پى خواهيم برد كه شخصى به نام يزيد كه ملقّب به فقعسي باشد وجود ندارد.

در رابطه با عبدالله بن سبأ از غير طريق سيف بن عمر نيز رواياتى نقل شده كه هم سند آنها ضعيف است و هم دلالتشان ناتمام. و تنها در برخى از آنها اسم او آورده شده و ذكرى از حوادثى كه به او نسبت داده مي شود نيامده است. و در برخى نيز نام ابن السوداء آمده كه قابل انطباق بر عبدالله بن وهب رواسبى است؛ زيرا او را با اين عنوان مي خواندند.

2ـ مخالف با سيره سياسى عثمان

با مراجعه به سيره سياسى عثمان بن عفان پى خواهيم برد كه او مسائل سياسى بسيار سخت گير بود و بر هيچ معترض امتيازى قائل نبود. ولذا با هر كسى كه از سر مخالفت با او در مي آمد با شدّت تمام و به هر نحو ممكن به مقابله مي پرداخت.

حال چگونه ممكن است كه انسان باور كند شخصى يهودى از «صنعاء» يمن وارد مركز حكومت اسلامي؛ يعني مدينه منّوره شود، و با تحريكاتش عقل هاى بسيارى از بزرگان صحابه را تخدير كرده و آنان را مريد خود گرداند و نيز افرادى را به كشورها و شهرهاى مختلف اسلامى بفرستد و در نتيجه جمعيت زيادى را دور خود جمع كرده و با تحريك او مردم بر عليه حكومت وقت يعنى عثمان بن عفان قيام كرده و او را به قتل برسانند. آيا اين فرضيه با نظريه عدالت صحابه كه اهل سنت به آن قائلند سازگارى دارد؟ آيا اين فرضيه با قداست صحابه سازگارى دارد؟ آيا اين فرضيه با شدّت و خشونت عثمان نسبت به مخالفان و سخت گيرى او در سياست سازگار است؟

آيا عثمان همان كسى نبود كه ابوذر غفارى را به دليل اعتراض هايش بر ضدّ عثمان در كيفيت تقسيم بيت المال از مدينه به ربذه تبعيد نمود؟[52]

آيا عثمان كسى نبود كه وقتى مقداد بن عمرو و عمار بن ياسر و طلحه و زبير با جماعتى از اصحاب رسول خدا(ص) بر او نامه نوشته و بر بدعت هايش اعتراض كردند با شدّت تمام بر عمار حمله كرده و به او ناسزا گفت؟ آن گاه به غلامانش دستور داد تا دست و پايش را كشيده و سپس با دو پاى خود آن قدر به او كتك زد كه غش كرد و به مرض فتق مبتلا شد.[53]

آيا عثمان كسى نبود كه به جهت شركت كردن عبدالله بن مسعود در دفن اباذر او را چهل ضربه شلاّق زد؟[54]

آيا عثمان كسى نبود كه مالك اشتر و گروهى از صالحان كوفه را به پيشنهاد سعيدبن عاص به جهت مخالفت با دستگاه حاكم به شام تبعيد نمود؟[55]

مگر پيامبر(ص) در حق ابوذر نفرموده بود: خداوند عزوجل مرا به دوست داشتن چهار نفر امر نموده است: علي، ابوذر، مقداد و سلمان.[56]

مگر پيامبر(ص) در حقّ عمار نفرمود: همانا عمار با حقّ و حقّ با عمار است.[57]

علامه اميني(ره) در اين باره مي فرمايد:

«اگر عبدالله بن سبأ تا اين حدّ در جامعه فتنه نموده، و مردم را تحريك كرده است، تا جايى كه با ايجاد اغتشاش بين مسلمانان حكومت را ساقط نمود، چگونه عثمان او را دستگير نكرد تا به جهت جنايت هايش او را محاكمه و مورد ضرب و شتم قرار داده و در اعماق زندان ها جاى دهد؟ چرا او را اعدام نكرد تا امّت از شرّ و فساد او راحت گردند، همان گونه كه اين رفتار را با صالحان امت داشت؟…»[58]

تشيّع، روح اسلام اصيل

بر فرض كه اين قصه صحيح باشد، آنچه جاى سؤال دارد آن است كه چه ارتباطى است بين اين قضيه و بين اين كه عبدالله بن سبأ مؤسس مذهب شيعه باشد، زيرا ـ همان گونه كه در جاى خود ثابت شد و ما نيز به اثبات خواهيم رساند ـ مؤسس شيعه در حقيقت ذات خداوند متعال با تعليمات خود در قرآن كريم است. پيامبر (ص) نيز در طول 23 سال اين درخت ريشه دارى را كه قرآن در جامعه اسلامى كاشته، آبيارى نموده است، چه در زمان پيامبر(ص) و چه بعد از وفات آن حضرت افراد و گروه هايى به اين مذهب گرويده و به ولايت و وصايت و امامت اهل بيت(ع) در رأس آنها علي(ع) اعتقاد پيدا نمودند.

عبدالحليم محمود ـ شيخ أزهر ـ مي گويد: «به نظر ما سبب پيدايش تشيع به ايرانيان، زمانى كه در دين اسلام داخل شدند باز نمي گردد. و نيز به يهوديّت كه نماينده آن عبدالله بن سبأ بوده باز نمي گردد؛ بلكه مبدأ آن از اين قضايا پيش تر است. سابقه آن از طرفى به شخصيّت على ـ رضى الله عنه ـ و از طرفى ديگر به شخص رسول خدا(ص) مرتبط است».[59]

همو در جاى ديگر مي گويد: «امّا عبدالله بن سبأ كه او را به شيعه مرتبط مي دانند و يا آن كه شيعه را به او نسبت مي دهند؛ اين كتاب هاى شيعه است كه به تمام معنا به مقابله با او پرداخته، او را لعن مي كنند و از او برائت مي جويند. و كمترين كلمه اى كه در حقّ او مي گويند آن كه او ملعون تر از آن است كه يادى از او شود».[60]

استاد مغنى داود مي گويد:

«شايد يكى از بزرگ ترين خطاهاى تاريخ كه به دست اين پژوهشگران اتفاق افتاده و به آن تفطّن پيدا نكرده اند، اين تهمت هايى است كه بر علماى شيعه وارد نموده، حتّي اين كه به آنها قصه عبدالله بن سبأ را نست داده اند».[61]

سؤال 1

چرا شيعه به عبدالله بن سبأ نسبت داده مي شود؟ و هدف از جعل اين گونه قصه ها چيست؟

جواب

1ـ شيعه در باب امامت معتقد به عقايدي، همچون: قول به وصيت و نص و عصمت است. اين دو عقيده از اصول تشيع است كه با آن، از گروه اهل سنت جدا مي شوند. عامه با مستأصل شدن و نداشتن دليل بر انكار اين دو اصل مهمّ درصدد بر آمده اند تا اين دو اصل را ـ كه از اصول تشيع است ـ به يهوديت نسبت دهند، تا از اين راه بر عقول عوام مردم مسلط شوند، و مردم را از تأمل در اين مذهب باز دارند.

2ـ مورخان با مراجعه به تاريخِ اواخر حكومت عثمان و حكومت امام علي(ع) و جنگ هايى كه عليه او تحميل شد، و خصوصاً با در نظر گرفتن اين كه عده زيادى از صحابه در آن شركت داشتند، صحابه اى كه قائل به عدالت تمام آنند نتوانستند اين قضيّه را تحليل كنند؛ از همين رو اصل اين شورش و جنگ ها را به شخص اسطوره اى نسبت دادند، تا صحابه را از اين جنايت ها مبرّا گردانند.

3ـ پوشش دادن انگيزه هاى اصلى در شورش بر ضدّ عثمان و كشتن او؛ زيرا آنچه از تاريخ صحيح استفاده مي شود اين است كه اعمال ناشايست عثمان و واليانش سبب شورش بر عليه او بوده است.

سؤال 2

آيا عبدالله بن سبأ همان صحابى معروف عماربن ياسر است؟

برخي مورّخين همانند دكتر على وردى معتقدند كه عبدالله بن سبأ همان عماربن ياسر است. او در استدلال بر مدعاى خود مي گويد:

1ـ عبدالله بن سبأ معروف به ابن السوداء بود كه همين كنيه عمار نيز بوده است.

2ـ عماز از قوم سبأ در يمن است.

3ـ او محبت زيادى نسبت به على بن ابي طالب(ع) داشته و مردم را به بيعت با او دعوت مي كرده است.

4ـ عمار در مصر مردم را به شورش برعليه خليفه تحريك مي كرده است، همان گونه كه همين كار را عبدالله بن سبأ نيز نسبت داده اند.

5ـ نقل است كه عبدالله بن سبأ عثمان را خليفه به ناحق معرفى مي كرده، و صاحب خلافت شرعى را على بن ابي طالب مي دانسته است، كه همين اعتقاد و عمل را به عمار بن ياسر نيز نسبت داده اند.

دكتر على وردى با ذكر ادله اى ديگر به اين نتيجه مي رسد كه عبدالله بن سبأ كسى غير از عمار بن ياسر نيست. قريش عمار را سردسته انقلابيّون و شورشيان عليه عثمان مي دانست، ولى از ابتدا نمي خواست كه به اسم او تصريح كند، لذا به صورت رمزى به او كنيه ابن سبأ يا ابن السوداء مي داد.[62]

اين رأى را دكتر كامل مصطفى شيبى در كتاب «الصلة بين التصوف و التشيع» پذيرفته است. و ادله او را قانع كننده و منطقى مي داند.

از عبارات دكتر على سامى نشار نيز تمايل به اين قول استفاده مي شود. او در كتاب خود «نشأة الفكر الفلسفى فى الاسلام»[63] مي گويد: «محتمل است كه عبدالله بن سبأ شخصيّتى جعلى باشد، يا اينكه اين اسمِ رمزى اشاره به عماربن ياسر باشد…».

جواب

اين رأى و نظر تنها احتمالى است كه نه تنها دليل قانع كننده ندارد، بلكه مي توان دليل برخلاف آن اقامه نمود، از باب نمونه:

1ـ اين احتمال هنگامى صحيح است كه رواياتى كه درباره عبدالله بن سبأ وارد شده صحيح السند باشند، در حالى كه به اثبات رسيد كه همه آنها وهميّاتى بيش نيست.

2ـ مورّخين مواقف عمّار و معارضات او با عثمان را به طور صريح ذكر كرده اند، با اين حال احتياج به رمزگويى نبوده است.

3ـ مورّخين عبدالله بن سبأ را به عنوان يهوديى كه در عصر خلافت عثمان اسلام آورده معرفى كرده اند، در حالى كه عمار از سابقين در اسلام است.

4ـ عبدالله بن سبأ را اين گونه معرفى كرده اند كه اميرالمؤمنين(ع) او را بعد از دعوت به توبه و نپذيرفتن آن آتش زد يا به مدائن تبعيد نمود، در حالى كه عمار بن ياسر در جنگ صفين به شهادت رسيد.

5ـ طبرى در خبرى عمار را از جمله كسانى معرفى مي كند كه دعوت عبدالله بن سبأ را پذيرفته و او را در تحريك مردم بر عليه عثمان و كشتن او مساعدت نموده است.[64]

اينها همگى دلالت بر اين دارد كه عمار بن ياسر شخصيتى جداى از عبدالله بن سبأ بوده است.

شيعه شناسي و پاسخ به شبهات، على اصغر رضواني، ج 2، ص: 97ـ110

پي نوشت ها:

[1] . متولّد 1365 ه‍

[2] . سيّد رشيد رضا، الشيعة و السنة، ص 4-6

[3] . ص 5 از چاپ مصر سال 1348 ه‍ .

[4] . وى احمدبن على مقريزى متوفى به سال 845 ه‍ . مي باشد.

[5] . پيش از احمدامين، رشيد رضا اين نعمه را در «الشيعه و السنة» آغاز كرده است.

[6] . «آنان را كه زر و سيم اندوخته و در راه خدا نمي بخشند مژده ده كه افزارى از آتش براي داغ كردن پيشانى و پهلوهاى ايشان آمده است.»

[7] . هر دو از صحابه پيغمبرند و شرح حالشان در آخر كتاب مي آيد.

[8] . هر دو از صحابه پيغمبرند و شرح حالشان در آخر كتاب مي آيد.

[9] . همه اين نسبتها به ابوذر دروغ و ساخته سيف بن عمر دروغگو مي باشد. ابوذر را با ثروتمندان كارى نبود و با ايشان سخنى نداشته است، بلكه سخن او با معاويه و ديگر واليان بني اميه بود! ايشان به بيت المال مسلمانان دست درازى كرده، بودجه ولايات را به دلخواه خود تصرف مي نمودند، و هيچ كس را ياراى سخن با ايشان نبود، مگر چند تن مانند عمّار و ابوذر كه از خود گذشته بودند. سيف بن عمر در راه دفاع از بني اميّه، اين دروغها را ساخت تا دامن پاك اينان را لكه دار سازد!

[10] . در نامه اى كه مؤلّف به عالم مصرى شيخ محمود ابوريه درباره عقيده شيعه به مهدي موعود(عج) نوشته قسمتى از دليل بر اين عقيده نگاشته شده است. قسمتى از اين نامه در صفحه 192 از كتاب «اضواء على السنة المحمدية» تأليف عالم نامبرده چاپ صور لبنان سال 1383 ه‍ . ق. ثبت شده است.

[11] . كتاب «فجرالاسلام» و «تاريخ الاسلام السياسي» از مدراك درس تاريخ اسلام در دانشگاههاى دنيا مي باشد. تاريخ شيعه را در دانشگاهها چنين مي آموزند! حال، براي فهماندن تاريخ صحيح وسايلى در دست هست؟!!

[12] . طبرى چاپ اروپا، بخش يكم ص 2859

[13] . ج 5/ 406

[14] . در صفحه 43 و 45 از كتاب تاريخ ابن عساكر و در صفحه 42 و 49 و 52 و 187، از تهذيب ابن عساكر، و در صفحه 34 و 35 از تمهيد استفاده نموده است.

[15] . فقط يك بار به اين لفظ روايت كرده است. رجوع شود به صفحه 1/2055 چاپ اروپا.

[16] . اخبرنا ابوالقاسم السمرقندى عن ابي الحسين النقور عن ابي طاهر المخلص، عن ابي بكربن سيف، عن السري بن يحيى عن شيعيب بن ابراهيم، عن سيف بن عمر…

[17] . اين موضوع را مؤلّف به ترجمه فارسى اضافه نموده است.

[18] . ج 2/122ـ128.

[19] . ذهبى در نقل آن دو روايت، نخست در صفحه 122ـ123 چنين مي گويد: «و قال سيف بن عمر عن عطية عن يزيد الفقعسى قال: لما خرج ابن السوداء…». و پس از اين در روايت دوم صفحه 123ـ124 چنين گويد: «و قال سيف عن مبشر و سهل بن يوسف عن محمدبن سعدبن ابي وقاص قال: قدم عماربن ياسر مصر…»

[20] . علامه سيد مرتضى عسكرى كتابى بنام «صد و پنجاه صحابى ساختگي» آنها را معرفي نموده اند.

[21] . مثلاً سيف، در افسانه هاى خود قهرمانان مزبور را فرمانده لشكر معرّفى نموده است و اين دليل بر آن شده كه آن قرمانان از اصحاب پيغمبر بوده اند! زيرا به گفته خود سيف رسم چنين بود كه فرماندهان و سران لشكر از صحابه انتخاب مي شدند.

[22] . كتاب الضعفاء، ج 2، ص 245.

 تهذيب التهذيب، ج 4، ص 295 رقم 506.

 الضعفاء الكبير، ج 2، ص 175 رقم 694.

[23] . الضعفاء و المتروكين، ص 51 رقم 265.

[24] . تهذيب التهذيب، ج 4، ص 295 رقم 506.

[25] . الحرج و التعديل، ج 7، ص 136 رقم 762.

تهذيب التهذيب 7، ج 4، ص 295.

[26] . المجروحين، ج 1، ص 345.

تهذيب التهذيب، ج 4، ص 296.

[27] . تهذيب التهذيب، ج 4، ص 296.

[28] . تهذيب التهذيب، ج 4، ص 296.

[29] . تهذيب التهذيب، ج 4، ص 296.

[30] . تهذيب التهذيب، ج 1، ص 344 رقم 633.

[31] . تقريب التهذيب، ج 1، ص 344 رقم 633.

[32] . ر.ك: تاريخ طبري، ج 3، ص 378؛ كامل ابن اثير، حوادث سنه 30، ص 36 و…

[33] . التنبيه و الردّ على أهل الأهواء و البدع، ص 25.

[34] . نشأة الفكر الفلسفى فى الإسلام، ص 18.

[35] . المذاهب الاسلاميّة، ص 46.

[36] . الشيعة و السنه، ص 24.

[37] . اصول مذهب الشيعه، ج 1، ص 78.

[38] . صحيفة الرياض.

[39] . الفتنة الكبري، ص 132.

[40] . همان، ص 134.

[41] . الخلافة و نشأة الاحزاب الاسلاميه، ص 151.

[42] . صحيفه الرياض.

[43] . رجال كشي، ج 1، ص 323.

[44] . همان.

[45] . همان.

[46] . رجال طوسي(ره)، باب اصحاب علي(ع)، رقم 76.

[47] . خلاصة الاقوال، ص 236.

[48] . رجال ابي داود، ص 254.

[49] . تاريخ طبري، ج 3، ص 378.

[50] . ر.ك: تهذيب التهذيب، ج 2، ص 470.

[51] . ر.ك: سيد مرتضى عسگري، عبدالله بن سبأ.

[52] . شرح ابن أبى الحديد، ج 2، ص 316؛ الاستيعاب، ترجمه ابي ذر.

[53] . أنساب الأشراف، ج 5، ص 49؛ شرح ابن ابى الحديد، ج 1، ص 239.

[54] . شرح ابن أبى الحديد، ج 1، ص 237.

[55] . انساب الاشراف، ج 5، ص 39ـ43.

[56] . صحيح ترمذي، ج 2، ص 213.

[57] . طبقات ابن سعد، ج 3، ص 187.

[58] . الغدير، ج 9، ص 219.

[59] . التفكير الفلسفى فى الاسلام، ص 176.

[60] . همان.

[61] . مقدمه كتاب عبدالله بن سبأ، ص 18.

[62] . رعّاظ السلاطين، ص 274ـ278 به نقل از كتاب (الصلة بين التصوف و التشيع) ج 1، ص 36.

[63] . نشأة الفكر الفلسفى فى الاسلام، ج 2، ص 27.

[64] . تاريخ طبري، ج 3، ص 379.