اصحاب على بن ابيطالب وكشتن عثمان

آيا اصحاب على بن ابيطالب ( ع ) در كشتن عثمان شركت داشته و او را به قتل رسانده ‏اند؟

پاسخ :

قبل از آغاز اين مقدّمه لازم است كه به اسباب و علل شوريدن امّت اسلامى بر عثمان بن عفان دقتّى كنيم. بحث خود را از ابتداى حكومت عثمان شروع مى كنيم: راه و روش و خط مشى اساسى كه عثمان بر طبق آن به حكومت رسيد، همان اقرار به پيروى از كتاب خدا و سنّت نبوى به اضافه روش حكومتى عمر و ابوبكر بود. ولى هنگامى كه عثمان به حكومت دست يافت به تقسيم سمت هاى حكومت، به نزديكانش و خاندان پدرش و منصوب كردن آن ها بر مسلمانان شتافت و اولين كسى كه اين را تبريك گفت، ابوسفيان بود كه به او گفت: جانشينى و خلافت پس از تيم و عدى به تو رسيده است، پس آن را همچو توپ پاس بده و ستون هايش را خاندان اميه قرار ده، هماناكه آن ملك و سلطنت است و اعتقادى به بهشت و جهنّم ندارم. [1]و در عبارت مسعودى آمده: اى خاندان اميه آن را همچو توپ بين خود پاس دهيد، سوگند به كسى كه ابوسفيان به او قسم مى خورد، آرزوى هميشگى من اين بوده و شما اين حكومت را حتماً به كودكانتان به ارث دهيد.[2]

با اين روش عثمان سياست خود را در مملكت به اجرا گذاشت، پليدان روى زمين را و دورشدگان از اسلام و كسانى كه خونشان مباح شده آنهم به دستور پيامبر اكرم صلّى الله عليه و آله و خاندان اميه و خاندان معيط امثال عبدالله فرزند ابى سرح و وليد فرزند عقبه و عبدالله پسر عامر را كه از پليدان روى زمين و دور شدگان از اسلام و كسانى كه خون شان به دستور پيامبر صلّى الله عليه و آله مباح شده است، به سمت هايى رساند. مروان بن حكم دورشده رسول الله صلّى الله عليه و آله را وزير اوّل خود قرار داد و او را تنها مشاور و معاون خود در اداره حكومت و پيشبرد امور دولت قرار داد. پس مسئله بيعت با اين شرايط موجب نزاع ميان حكومت احتكارى قريش كه با اسلام سخت جنگ و ستيز داشته و گروه هاى مردمى پيشتاز در پذيرش اسلام هنگام ظهور اسلام شده است. و كسانى كه زمينه را براى عثمان فراهم كردند، و بيعت او را تائيد كردند. از خلافت، امارت و سلطنت قريشى صرف را مى فهمند، بدون اين كه آن را مسئوليتى اسلامى و حامى مستضعفان و دستاوردهاى مردمى و مقبول اسلام بدانند. با واقعيت هايى كه بيان مى كنيم، مشخص مى شود، مردان قريش كه با پيامبر اكرم صلّى الله عليه و آله جنگ و ستيز داشته اند همان كسانى بودند كه عثمان را تأييد كردند و با او در يك صف ايستادند. مانند حكم فرزند ابى عاص، كسى كه پشت سر پيامبر اكرم صلّى الله عليه و آله راه مى رفت و ادا و مسخره مى كرد و به خانه هاى همسران پيامبر نگاه مى كرد و خيلى زود رسوا شد، پيامبر اكرم صلّى الله عليه و آله او را به طائف تبعيد كرد. پس از رحلت رسول الله صلّى الله عليه و آله عثمان از ابوبكر خواست كه او را بازگرداند كه ابوبكر نپذيرفت پس از آن كه عمر خليفه شد نيز با او صحبت كرد كه همانند گفته ابوبكر را پاسخ داد. وقتى كه عثمان به خلافت رسيد او را به مدينه آورد [3] و او را مسؤول جمع آورى زكات قضاعه كرد كه سيصد هزار درهم شد و هنگامى كه آن مبلغ را پيش عثمان آورد، عثمان تمامى آن ها را به او بخشيد. [4]آن گاه عبدالله فرزند ابى سرح را امير آفريقا قرار داد و يك پنجم غنيمت هاى آفريقا را به او اختصاص داد، [5] با وجود آن كه پسر ابى سرح از كسانى بودند كه پيامبر اكرم صلّى الله عليه و آله دستور قتل او را صادر نمودند حتّى اگر اين كه به پردة كعبه متوسل شود. [6]

همچنان كه وليد پسر عقبه را كه به نص قرآن فاسق است بر كوفه منصوب كرد. او در آشكارا شراب خوارى مى كرد و با مستى امام جماعت مى شد. روزى نماز صبح را چهار ركعت خواند و گويند كه سجودش را طولانى كرد و گفت: بياشام و برايم بريز. مردى كه عتاب فرزند عيلان ثقفى بود و پشت سرش و در صف اوّل ايستاده بود به او گفت: چرا سخن هرزه مى گويي؟ خداوند خيرى به تو ندهد، به خدا كه از كسى كه تو را به اين جا فرستاده و تو را بر ما امير قرار داده در عجبم. [7]

سرانجام عثمان او را عزل كرد و امام على عليه السّلام پيش چشم عثمان حد الهى را بر او جارى ساخت. [8]سپس سعيد فرزند عاص را به جاى او گماشت كه كارهاى زشتى را مرتكب شد. طبق نظر خود اموال را خرج مى كرد و در يكى از روزها گفت: همانا كه عراق باغ سرسبز قريش است. مالك اشتر به او گفت: آيا چيزى كه خداوند آن را با ضربه هاى شمشيرهايمان به ما بخشيده را باغى براى خود و قومت قرار مى دهي. هم چنين عثمان، مروان پسر حكم اين دور شدة رسول خدا صلّى الله عليه و آله را وزير اوّل خود و تنها معاون خود قرار داده است و او را مسلط بر مسلمانان كرد و دخترش را به عقد او درآورد و دستور داد كه يك پنجم بيت المال به داده شود. [9]

اين است حال وضع اميران، اكثر آنان قوم و خويش عثمان و خاندان اميه از طايفه ابى العاص هستند. اموال و سرزمين هايى آباد و خانه هاى اشرافى به ايشان داد. اموال زيادى از مسلمانان را براى خود قرار دادند و بسيارى از آن را خرج و حيف و ميل ساختند.

بخارى در صحيح بخارى، كتاب جهاد بخش فراوانى اموال رزمنده ج 5، ص 21 آورده است: يكى از اين اشخاص زبير پسر عوام 11 خانه در مدينه، دو خانه در بصره، يك خانه در كوفه و يك خانه در مصر به ارث گذاشت. چهار زن داشت كه بعد از جدا كردن ثلث اموالش براى هر كدام از زنانش مبلغ يك ميليون و دويست هزار ارث رسيد. يعنى پنجاه ميليون و دويست هزار. و دومين نفر: طلحه فرزند عبدالله تميمى خانه اى در كوفه بنا ساخت كه در كناس به خانه دو طلحه معروف است. محصولى كه از عراق به او اختصاص داشت هر روز هزار دينار بود. در ناحية سرات بيش تر از اين مبلغ داشت. هنگامى كه عثمان را محاصره كردند به او گفت: نفرين من بر طلحه پسر حضرميه، با اين كه به او آن قدر سكه طلا دادم، خون مرا مباح كرده و مردم را بر عليه من مى شوراند. [10]نفر سوّم: سعد پسر ابى وقاص است، كه ابن سعد در طبقاتش ج 3، ص 105 و مروج الذهب، ج 2، ص 165 مى نويسد: هنگامى كه سعد فرزند ابى وقاص در گذشت دويست و پنجاه هزار درهم به ارث گذاشت، او در كاخ خود در كنار رودخانه مرد.

امّا آن چه كه عثمان براى خود برداشته است، خيلى شفاف گفته شده است، ابن سعد در طبقاتش مى گويد: در بيت المال صندوقى كه در آن جواهر و مرواريد بود. مقدارى از آن را عثمان برداشت و بعضى از همسرانش را زينت كرد. مردم او را ملامت و سرزنش كردند و به حدّى با او پرخاش كردند كه او خشمگين شد و گفت: مال خداوند است به هركس كه بخواهم مى دهم. هيچ كس حق دخالت ندارد. [11]

مورخان ارثى را كه عثمان گذاشت اموال زيادى برشمرده اند كه اين جا به خاطر طولانى نشدن مطلب نمى توان ذكر كرد. كه همه را از بيت المال برداشته بود. براى اين كه توزيع ناعادلانه بيت المال بين بنى اميه مخفى بماند زيد فرزند ارقم را شلاق زد تا كليدهاى بيت المال مدينه را به عثمان بدهد.و همين گونه عبدالله پسر مسعود كليدهاى بيت المال كوفه را به عثمان برگرداند.[12]

در حالى كه مى گفت: گمان مى كردم كه من نگه بان و كليددار مسلمانان هستم امّا وقتى كه براى شما كليددارى و نگه بانى مى كنم پس نيازى بدان مسؤوليت ندارم.

 اين گونه عثمان، خشم امّت را با تفريط و بى مبالاتى در اموال مسلمين و تقسيم آن بر اطرافيان و طرفداران منحرف از اسلام، برانگيخت. و جلودار آنان، خاندان اميه است. و به خاطر اهانت و آزار و اذيت و تبعيد و ضرب و شتم مؤمنان و پرهيزگاران از صحابه رسول الله صلّى الله عليه و آله اشخاصى مثل ابوذر غفارى و عبدالله ابن مسعود و عمار ياسر و ديگر پرهيزگاران امّت، كسانى كه از او انتقاد كردند و به دست برداشتن از اعمال سوء و بدش نصيحت نمودند از او خواستند اميران بدكار و ناكار از نزديكانش از خاندان اميه همچون معاويه از شام، و عبدالله ابن ابى سرح برادر رضاعى عثمان از مصر، و وليد ابن عقبه و عبدالله ابن عامر كسى كه او را در حال زنا با زنى شوهردار در بصره، يافتند بركنار كند.[13]

امّت اسلامى از رفتار او و واليانش به ستوه آمدند در نتيجه به سركردگى بكرة ابيها شورشى شروع شد و به مدينه رسيد. و مالك نخعى از كوفه با 200 مرد روانه شد و حكيم فرزند جبله عبدى با يك صد مرد از اهل بصره و اهل مصر ششصد مرد به سركردگى عبدالرحمن پسر عديس بلوى كه در ميان آن ها، محمّد، فرزند ابى بكر بود و اين قوم در موضعى به نام ذى خشب [14] اجتماع كردند.

سپس با نارضايتى به سوى خانه عثمان هجوم آوردند و از او انجام شرطهاى زير را خواستند:

1) رعايت قانون مساوات و برابر در توزيع كه رسول الله صلّى الله عليه و آله عمل مى كرد، بدون هيچ تبعيضي.

2) پاك سازى دستگاه حاكم از واليان ستمگر، خصوصاً مروان فرزند حكم و معاويه و سوءاستفاده هاى پنهانى آن دو و پيشبرد غلط تمام جوانب حكومت.

3) ايستادگى با قاطعيت در برابر خواسته هاى خاندان اميه و خاندان عاص و گرفتن ثروت ها و مناسب از آن ها. منصوب كردن حاكمان و اميران صالح و باز نگذاشتن دست آن ها براى تصرف در اموال مسلمين [15] . اين مطالب به عثمان رسيد، ولى او هيچ ترتيب اثرى نداد و بلكه به كلى آن را به فراموشى سپرد.

در نتيجه غضب معترضان و انقلابيون خيلى شديد شد، عثمان از خشم آن ها ترسيد و دنبال امام على عليه السّلام فرستاد و از او خواهش كرد كه به پيش آنان برود و هر آن چه كه مى خواهند از جانب عثمان ضامن شود. امام على عليه السّلام به سوى آنان رفت و انقلابيون سخن امام را قبول كردند. و آنان را دستور به انصراف و متفرّق شدن نمود. هنگامى كه به محلى به نام بحسمى رسيدند، غلامى را بر شتر ديدند كه به مدينه نزديك مى شود. كمى تأمل كردند كه معلوم شد او (ورش) غلام عثمان است. او را مجبور به توضيح دادن كردند و او هم به آن ها نامة پسر ابى سرح را نشان داد كه در آن آمده است (اگر جماعت به پيش تو آيند دست فلانى را قطع كن و فلانى را بقتل برسان و چنين كن به فلانى و از اكثر كسانى كه در گروه شورشى بود. نام برد) گروه شورشى يقين پيدا كردند كه دستخط مروان است.

بلافاصله به مدينه برگشتند و عثمان را در خانه خود محاصره كردند و او را از آب منع و بازداشتند. عثمان بالاى خانه آمد و گفت: آيا كسى نيست كه به ما آبى دهد؟ اين مطلب به گوش امام على عليه السّلام رسيد، برايش 3 مشك آب فرستاد به دست او نرسيد تا اين كه امام عليه السّلام چند نفر از بنى هاشم از جمله دو فرزندش امم حسن و امام حسين عليهما السّلام را فرستاد و دستور داد تا او را از حملة مردم حفظ كنند، و زبير پسرش عبدالله را فرستاد، و طلحه پسرش محمّد را فرستاد. در ميان مردم درگيرى رخ داد كه امام حسن عليه السّلام مجروع شدند و سر قنبر زخمى شد. قوم از ترس اين كه بنى هاشم جدى وارد عمل شوند، خانه عثمان را رها كردند. سپس جماعتى از آنان به خانه گروهى از انصار رفتند و از ديوار خانه بالا رفتند، يكى از اشخاصى كه به عثمان رسيد محمّد پسر ابى بكر بود، او محاسن عثمان را گرفت، عثمان به او گفت: اى محمّد! بخدا كه اگر پدرت تو را مى ديد از اين كار تو، ناراحت مى شد. آن گاه محمّد بن ابى بكر عثمان را رها كرد و از خانه خارج شد و دو مرد وارد شدند، عثمان را گرفتند و كشتند.[16] بلاذرى از ابن سيرين نقل مى كند كه بديل، نزد عثمان آمد و شمشيرى با خود داشت در حالى كه مى گفت: حتماً او را مى كشم. پس پيش عثمان رفت و او را يك ضربه زد، [17] امام حسن و امام حسين عليهم السّلام و همراهانشان وارد شدند، ديدند كه مرده است. خبر به گوش امام على عليه السّلام رسيد. به سوى او آمد و به دو فرزندش فرمود: كيف قتل و أنتما على الباب؟ لطم الحسن و ضرب صدر الحسين و شتم محمّد بن طلحة و لعن عبدالله بن الزبير… [18]: چگونه كشته شد با اين كه شما بر در خانه بوده ايد؟ به صورت امام حسن عليه السّلام و سينه امام حسين عليه السّلام زد، محمّد بن طلحه را ملامت كرد و عبدالله پسر زبير را نفرين كرد.

سپس به دنبال همسر عثمان نائله دختر فرافصه فرستاد و به او گفت: بگو ببينم چه شد؟ گفت كه ابتدا محمّد پسر ابى بكر وارد شد. محمّد گفت: راست مى گويد و گفت: به خد بر او وارد شدم و قصد كشتن او را داشتم، ولى هنگامى كه با من سخن گفت، بيرون رفتم و از دو مردى كه به جاى من آمدند خبر نداشتم، او كشته شد و من از كشتن وى خبر ندارم [19] . و گفته اند كه مدّت زمان محاصره عثمان در خانه خود چهل و نه روز بوده است. و ذكر شده است كه قاتل او كنانه فرزند بشر يخيبى بود كه ضربه اى به پيشانى او زد و سپس سعد پسر حمران مرادى با شمشير به شانه اش زده است.

درود باد بر كسى كه پيرو حق بوده و از خود انصاف داشته باشد و كينه توزى و تعصب كور را از خود دور نگه داشته است.

 پى نوشتها:

[1] . ابن اثير در اُسد الغابة، ترجمه ابن عبدالبردر الاستيعاب و ابن حجر در الاصابة و الكامل فى التاريخ، ج 2، ص 96.

[2] . مروج الذهب، مسعود، ج 2، ص 343، چاپ دارالهجرة؛ مختصر تاريخ دمشق، ابن عساكر، ج 11، ص 67.

[3] . الانساب، بلاذرى، ج 5، ص 27؛ مروج الذهب، ج 2، ص 334، چاپ دارالهجرة.

[4] . تاريخ يعقوبى، ج 2، ص 164، چاپ دار صادر.

[5] . تاريخ يعقوبى، ج 2، ص 164، چاپ دار صادر.

[6] . تاريخ يعقوبى، ج 2، ص 336، چاپ دارالهجرة.

[7] . مروج الذهب، ج 2، ص 335؛ تاريخ يعقوبى، ج 2، ص 165، چاپ دار صادر.

[8] . مروج الذهب، ج 2، ص 336، چاپ دارالهجرة.

[9] . تاريخ يعقوبى، ج 2، ص 166، چاپ دار صادر؛ الملل و النحل، شهرستانى، ج 1، ص 57، دارالمعرفة، بيروت.

[10] . طبقات ابن سعد، ج 3، ص 158، چاپ تهران.

[11] . طبقات ابن سعد، ج 3، ص 40، چاپ ليدن؛ انساب البلاذرى، ج 3، ص 4؛ الاستيعاب فى ترجمة عثمان، ج 2، ص 476.

[12] . تاريخ يعقوبى، ج 2، ص 169، دار صادر.

[13] . على فى الكتاب و السنه، ج 3، ص 201، چاپ شاكري.

[14] . مروج الذهب، مسعودى، ج 2، ص 344، چاپ دارالهجرة.

[15] . طبقات ابن سعد، ج 3، ص 49، چاپ ليدن؛ الامامه و السياسة، ابن قتيبه، ج 1، ص 34؛ الصواعق المحرقة، خوارزمى، ص 69.

[16] . مروج الذهب، ج 2، ص 344، چاپ دارالهجرة، طبقات ابن سعد، ج 3، ص 51.

[17] . انساب الاشراف، بلاذرى، ج 5، ص 72، 82، 83، 92، 97، 98؛ تاريخ طبرى، ج 5، ص 125، 131، 132؛ حياة الحيوان دميرى، ج 1، ص 54؛ الاصابة، ج 2، ص 215.

[18] . مروج الذهب، ج 2، ص 346، چاپ دارالهجرة.

[19] . تاريخ يعقوبى، ج 2، ص 176، دار صادر؛ مروج الذهب، مسعودى، ج 2، ص 346.