آيا آيه 54 سوره مائده[1] در باره ابوبكر و عمر نازل شده است ؟

قوله تعالى (وَعَدَ اللَّهُ الَّذِينَ آَمَنُوا مِنْكُمْ وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ لَيَسْتَخْلِفَنَّهُمْ فِى الْأَرْضِ كَمَا اسْتَخْلَفَ الَّذِينَ مِنْ قَبْلِهِمْ وَلَيُمَكِّنَنَّ لَهُمْ دِينَهُمُ الَّذِى ارْتَضَى لَهُمْ وَلَيُبَدِّلَنَّهُمْ مِنْ بَعْدِ خَوْفِهِمْ أَمْنًا يَعْبُدُونَنِى لَا يُشْرِكُونَ بِى شَيْئًا وَمَنْ كَفَرَ بَعْدَ ذَلِكَ فَأُولَئِكَ هُمُ الْفَاسِقُونَ) [2]

پاسخ:

خداوند به كسانى از شما كه ايمان آورده و كارهاى شايسته انجام داده اند وعده مى دهد كه قطعاً آنان را حكمران روى زمين خواهد كرد ، همان گونه كه به پيشينيان آنها خلافت روى زمين را بخشيد و دين و آيينى را كه براى آنان پسنديده ، پابرجا و ريشه دار خواهد ساخت و ترسشان را به امنيّت و آرامش مبدّل مى كند ؛ آن چنان كه تنها مرا مى پرستند و چيزى را شريك من نخواهند ساخت . و كسانى كه پس از آن كافر شوند ، آنها فاسقانند .

پاسخ :

اولاً : اگر آن چه را كه اهل سنت ادعا مي كنند صحت دارد ؛ پس چرا خود ابوبكر كه در سقيفه به هر چيزى استناد كرد ؛ به اين آيه استناد نكرد ؟

ثانيا : عايشه دختر ابوبكر به صراحت مي گويد كه هيچ آيه اى در قرآن در حق ما نازل نشده است :

ما انزل الله فينا شيئا من القرآن .[3]

هيچ آيه اى از قرآن كريم در باره ما خاندان نازل نشده است .

ثالثاً : خود علماى اهل سنت از اين آيه جواب داده اند . شوكانى از مفسرين بنام اهل سنت در اين باره مي نويسد :

( وعد الله الذين آمنوا منكم وعملوا الصالحات ) هذه الجملة مقررة لما قبلها من أن طاعتهم لرسول الله صلى الله عليه وآله وسلم سبب لهدايتهم ، وهذا وعد من الله سبحانه لمن آمن بالله وعمل الأعمال الصالحات بالاستخلاف لهم فى الأرض لما استخلف الذين من قبلهم من الأمم ، وهو وعد يعم جميع الأمة . وقيل هو خاص بالصحابة ، ولا وجه لذلك ، فإن الإيمان وعمل الصالحات لا يختص بهم ، بل يمكن وقوع ذلك من كل واحد من هذه الأمة ، ومن عمل بكتاب الله وسنة رسوله فقد أطاع الله ورسوله .

اين جمله در حقيقت تفسير و تأييد قبل است كه اطاعت و فرمانبردارى رسول خدا (صلى الله عليه وآله وسلم) سبب هدايت و راهنمايى آنان خواهد بود و اين وعده اى از جانب خدا براى كسانى كه مؤمن به خدا بوده و اعمال شايسته اى انجام دهند تا اسباب جانشينى و تسلط بر زمين را به دست آورند ؛ همان گونه كه در امت ةاى پيشين اين گونه بوده است ، اين وعده عام است و شامل همه امت اسلامى مي شود ، اگر چه بعضى گفته اند : اين وعده مخصوص صحابه است ؛ ولى اين سخن ارزش ندارد ؛ زيرا ايمان و عمل صالح مخصوص صحابه نيست ؛ بلكه هر يك از افراد امت اسلامى با تحصيل اين شرط وضعيت را مي تواند شامل شود ، و هر كس كه به د ستورات خداوند در قرآن و به سنت پيامبر عمل نمايد ، در حقيقت مطيع خدا و رسول است .

و در ادامه مي گويد :

ومعنى ليستخلفنهم فى الأرض : ليجعلنهم فيها خلفاء يتصرفون فيها تصرف الملوك فى مملوكاتهم ، وقد أبعد من قال إنها مختصة بالخلفاء الأربعة ، أو بالمهاجرين ، أو بأن المراد بالأرض أرض مكة ، وقد عرفت أن الاعتبار بعموم اللفظ لا بخصوص السبب ، وظاهر قوله ( كما استخلف الذين من قبلهم ) كل من استخلفه الله فى أرضه فلا يخص ذلك ببنى إسرائيل ولا أمة من الأمم دون غيرها .[4]

معناى استخلاف در زمين اين است كه : ما آنان را حاكمان زمين قرار خواهيم داد تا همان گونه كه پادشاهان و سلاطين در آنچه تحت تصرّفشان بود تصرف مي كردند آنان نيز تصرف كنند . وكسانى كه استخلاف را مخصوص به خلفاى چهارگانه يا به مهاجران دانسته اند و مقصود از زمين را هم در آيه زمين مكه دانسته آند سخنى دور از حقيقت گفته اند ؛ چون لفظ استخلاف عام است و شامل همه مؤمنان مى شود نه آن كه خاص باشد و بگوييم در امم پيشين هم به گروه خاصى مانند بنى اسرائل و يا امت خاصى اختصاص داشته است .

نسفى در تفسير خود مي نويسد :

(ليستخلفنهم فى الأرض ) * أى أرض الكفار وقيل أرض الكفار وقيل أرض المدينة والصحيح أنه عام لقوله عليه الصلاة والسلام ليدخلن هذا الدين على ما دخل عليه الليل .[5]

در باره معناى اين قسمت از آيه بعضى گفته اند : مقصود سر زمين مكه است و بعضى گفته اند سرزمين كفار است و نيز سرزمين مدينه هم گفته شده است ؛ ولى تفسير دقيق و صحيح آن است كه بگوييم معناى آن عام است ؛ به دليل فرمايش رسول خدا (صلى الله عليه وآله وسلم) كه فرمود : آنچه شب او را فرامي گيرد ، دين وارد آن خواهد و آن را فراخواهد گرفت .

و قرطبى از مفسرين بزرگ اهل سنت مي نويسد :

قوله تعالى : ( ليستخلفنهم فى الأرض ) فيه قولان : أحدهما ، يعنى أرض مكة ، لان المهاجرين سألوا الله تعالى ذلك فوعدوا كما وعدت بنو إسرائيل ، قال معناه النقاش . الثانى ، بلاد العرب والعجم . قال ابن العربى : وهو الصحيح ، لان أرض مكة محرمة على المهاجرين ، قال النبى صلى الله عليه وسلم : ( لكن البائس سعد بن خولة ) . يرثى له رسول الله صلى الله عليه وسلم أن مات بمكة . وقال فى الصحيح أيضا : ( يمكث المهاجر بمكة بعد قضاء نسكه ثلاثا ) .[6]

در باره معناى اين سخن خداوند : «ليستخلفنهم فى الأرض» دو قول و نظر است : يكى آن كه مقصود سر زمين مكه باشد ؛ زيرا مهاجران از خداوند تقاضاى امنيت و آرامش كردند و خداوند همانگونه كه به بنى اسرائيل وعده داده بود به آنان نيز وعده داده ، و اين قول از فردى به نام نقاش است . قول دوم اين است كه مقصود سر زمين عجم و عرب است و اين هم درست است و از ابن عربى است ؛ زيرا سرزمين مكه بر مهاجران حرام شده بود و در روايت صحيح آمده است كه مهاجرين پس از اداى مناسك حج سه روز مي تواند در مكه بماند ؛ ولى سعد بن خوله بدبخت كه پيامبر در حق وى اين چنين فرمود : آن قدر در شهر مكه ماند تا در همانجا از دنيا رفت .

رابعاً : خداوند در اين آيه وعده مي دهد كه تمام كسانى را كه ايمان آورده اند بر تمام زمين مسلط كند (لَيَسْتَخْلِفَنَّهُمْ فِى الْأَرْضِ) . و ارض نمي تواند اختصاص به يك مكان خاص داشته باشد ؛ بلكه شامل تمام كشور ها مي شود ؛ چنانچه بسيارى از علماى اهل سنت در تفاسير خودشان بر اين نكته تأكيد كرده اند كه مراد از « الارض » تمام كشورهاى جهان است .

ثعلبى در تفسير خودش مي نويسد :

والله ليستخلفنهم فى الأرض أى ليورثنهم أرض الكفار من العرب والعجم ، فيجعلهم ملوكها وسائسيها وسكانها .[7]

خداوند آنان را وارث زمين قرار خواهد داد ؛ يعنى سرزمين كفار از عرب و عجم را تحت سلطه آنان قرار خواهد داد و آنان فرماندار و سياست گذاران و ساكنان آن خواهد بود .

واحدى نيز مي گويد :

وعد الله الذين آمنوا منكم وعملوا الصالحات ليستخلفنهم فى الأرض ) * ليورثنهم أرض الكفار من العرب والعجم .[8]

منظور از اين آيه اين است كه خداوند آنان (صالحان) را وارث سرزمين كفار از عرب و عجم قرار خواهد داد .

و ابن جوزى مي گويد :

قوله تعالى : * ( ليستخلفنهم ) * أى : ليجعلنهم يخلفون من قبلهم ، والمعنى : ليورثنهم أرض الكفار من العرب والعجم ، فيجعلهم ملوكها وساستها وسكانها .[9]

معناى اين سخن خداوند (ليستخلفنهم) اين است كه آنان (صالحان) را جانشينان مردم پس از خودشان قرار خوهد و در حقيقت وارثان سرزمين كافر از عرب و عجم و پادشاهان و ساكنان آنان خواهد بود . و الغرناطى الكلبى در تفسير خود مي گويد : ( ليستخلفنهم فى الأرض ) * وعد ظهر صدقه بفتح مشارق الأرض ومغاربها لهذه الأمة .[10]

اين قسمت از آيه ، وعده اى است كه با آزاد شدن مشرق و مغرب زمين ، به دست امت اسلامى محقق خواهد گشت .

در حالى كه مي بينيم در زمان خلافت ابوبكر حتى تمام جزيرة العرب به تصرف مسلمين در نيامده بود ؛ چه رسد به تمام زمين.

پس قطعاً اين آيه شامل هيچ يك از خلفاى سه گانه نخواهد شد .

از اين نكته استفاده مي شود كه اين آيه اشاره دارد به زمان ظهور حضرت مهدى كه تمام مسلمين اتفاق دارند كه وقتى آن حضرت ظهور كند ، بر تمام زمين حكومت مي كند و كفر و الحاد را در سراسر زمين نابود مي كند .

خامساً : نكته ديگرى كه بايد به آن توجه كرد ، ذيل آيه است كه خداوند مي فرمايد : وَلَيُمَكِّنَنَّ لَهُمْ دِينَهُمُ الَّذِى ارْتَضَى لَهُمْ .

بسيارى از مفسرين اهل سنت گفته اند كه مراد از آن اين است كه خداوند دين اسلام را بر تمامى اديان غالب خواهد كرد و دين اسلام تنها دينى خواهد بود كه در سراسر عالم پيرو خواهد داشت و بقيه اديان همگى از بين خواهد رفت .

أبى عبد الله محمد بن عبد الله بن أبى زمنين در تفسير خود مي گويد :

( وليمكنن لهم دينهم الذى ارتضى لهم ) * أى : سينصرهم بالإسلام ؛ حتى يظهرهم على الدين كله ؛ فيكونوا الحكام على أهل الأديان .

به زودى به وسيله اسلام آنان را پيروز خواهيم كرد تا بر همه اديان مسلط و فرمانروايان بر ديگر پيروان اديان و مذاهب خواهند بود .

و اين مفسر بزرگ اهل سنت براى اثبات اين نظريه ، اين روايت را به عنوان مؤيد نقل مي كند :

يحيى : عن عبد الرحمن بن يزيد ، عن [ سليم ] بن عامر الكلاعى قال : سمعت المقداد بن الأسود يقول : سمعت رسول الله يقول : لا يبقى على ظهر الأرض بيت مدر ولا وبر ، إلا أدخله الله كلمة الإسلام بعز عزيز أو ذل ذليل ؛ إما يعزهم الله فيجعلهم من أهلها ، وإما يذلهم فيدينون لها .[11]

 سليم بن عامر كلاعى مي گويد : از مقداد بن اسود شنيدم كه گفت : از رسول خدا (صلى الله عليه وآله وسلم) شنيدم كه فرمود : هيچ خانه اى در زمين باقى نماند ؛ مگر اين كه اسلام وارد آن خانه شده و با رغبت آن را پذيرا شدند و يا با ذلّت .

و سمعاني مفسر مشهور اهل سنت در اين باره مي گويد :

وقوله : * ( وليمكنن لهم دينهم الذى ارتضى لهم ) أى : ليظهرن دينهم على جميع الأديان .[12]

معناى اين سخن «وليمكنن … » اين است كه آئين و مذهب شما را بر همه اديان پيروز خواهيم نمود .

و ابن جوزى نيز مي گويد :

قوله تعالى : * ( وليمكنن لهم دينهم ) * وهو الإسلام ، وتمكينه : إظهاره على كل دين .[13]

معناى اين سخن خداوند «وليمكنن … » اين است كه آن دين اسلام و معناى تمكين آن غلبه و پيروزى آن بر اديان ديگر است .

و قرطبى نيز در تفسر خود مي نويسد :

( وليمكنن لهم دينهم الذى ارتضى لهم ) وهو الاسلام ، كما قال تعالى : ” ورضيت لكم الاسلام دينا “ [14]

مقصود از دين در اين آيه « وليمكنن » اسلام است به دليل اين سخن خداوند كه فرموده است اسلام را به عنوان دين براى شما برگزيدم .

و در ادامه اين روايت را نقل مي كند :

وروى سليم بن عامر عن المقداد ابن الأسود قال : سمعت رسول الله صلى الله عليه وسلم يقول : ( ما على ظهر الأرض بيت حجر ولا مدر إلا أدخله الله كلمة الاسلام بعز عزيز أو ذل ذليل أما بعزهم فيجعلهم من أهلها وأما بذلهم فيدينون بها ) . [15]

سليم بن عامر كلاعى مي گويد : از مقداد بن اسود شنيدم كه گفت : از رسول خدا (صلى الله عليه وآله وسلم) شنيدم كه فرمود : هيچ خانه اى در زمين باقى نماند ؛ مگر اين كه اسلام وارد آن خانه شده و با رغبت آن را پذيرا شدند و يا با ذلّت .

در حالى كه در زمان خلفاى سه گانه حتى تمام مردم مدينه مسلمان نبودند و غير مسلمان حتى در مدينه وجود داشت . خود اهل سنت اتفاق دارند كه قاتل عمر بن الخطاب مجوسى بوده و او را در مسجد كشته است . پس معلوم مي شود كه اين آيه هيچ ارتباطى با مشروعيت خلافت خلفاى سه گانه ندارد .

سادساً : بسيارى از علماى اهل سنت در تفسير اين بخش از آيه كه خداوند مي فرمايد : وَلَيُبَدِّلَنَّهُمْ مِنْ بَعْدِ خَوْفِهِمْ أَمْنًا .

گفته اند كه مراد از امنيت در آيه ، امنيتى است كه تمام مردم جز از خداوند از هيچ كسى ديگرى نترسند ؛ به طورى كه حاكم اسلامى بتواند در ميان جمعيت عظيمى بدون سلاح حركت كند و هيچ گزندى به او نرسد . و نيز گفته اند كه اگر كسى از صنعا تا حضرموت حركت كنند ، هيچ چيزى آن ها را تهديد نكند .

قرطبى در تفسير خود مي نويسد :

وجاء فى معنى تبديل خوفهم بالأمن أن رسول الله صلى الله عليه وسلم لما قال أصحابه : أما يأتى علينا يوم نأمن فيه ونضع السلاح ؟ فقال عليه السلام : ( لا تلبثون إلا قليلا حتى يجلس الرجل منكم فى الملا العظيم محتبيا ليس عليه حديدة ) . وقال صلى الله عليه وسلم : ( والله ليتمن الله هذا الامر حتى يسير الراكب من صنعاء إلى حضرموت لا يخاف إلا الله والذئب على غنمه ولكنكم تستعجلون ) .[16]

در باره تبديل ترس و وحشت به امنيت و آرامش اين چنين نقل شده است كه : پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) به اصحابش فرمود : آيا روزى نخواهد رسيد كه با آرامش و راحتى زندگى كنيم و اسلحه را كنار بگذاريم ؟ سپس فرمود : طولى نخواهد كشيد كه يك نفر از شما در ميان جمع زيادى بدون سلاح قرار بگيرد . و فرمود : به خدا سوگند كه اين آرامش فراخواهد رسيد آن كه گونه كه سواره اى از صنعا تا حضرموت از هيچ چيز نترسد مگر از خدايش و از گرگ بر گوسفندانش؛ ولى شما عجله مي كنيد.

اين روايتى كه قرطبى به آن استدلال مي كند در بسيارى از كتاب هاى اهل سنت ؛ از جمله اين كتاب ها آمده است .

صحيح البخارى ، البخارى ، ج 8 ، ص 56.

مسند احمد ، الإمام احمد بن حنبل ، ج 5 ، ص 111 و ج 6 ، ص 395.

عمدة القارى ، العينى ، ج 16 ، ص 144 و ج 16 ، ص 146 و ج 24 ، ص 99 .

السنن الكبرى ، النسائى ، ج 3 ، ص 450 .

صحيح ابن حبان ، ابن حبان ، ج 7 ، ص 157 و ج 15 ، ص 91 .

المعجم الكبير ، الطبرانى ، ج 4 ، ص 63 و …

در حالى كه همگى مي دانند كه چنين امنيتى در زمان هيچ يك از خلفاى سه گانه وجود نداشته است . بهترين شاهد بر اين مطلب كشته شدن عمر بن الخطاب خليفه دوم در مركز كشور اسلامى ( نه در صنعا و حضرموت ) و در مسجد رسول خدا و كشته شدن عثمان بن عفان به دست اصحاب رسول خدا است .

چنين امنيتى ، تنها و تنها در زمان ظهور حضرت مهدى عج الله تعالى فرجه الشريف برقرار خواهد شد و احدى غير آن حضرت قادر به برقرارى چنين امنيتى كه در اين روايت آمده است ، نيست .

پس اين آيه هيچ دلالتى بر صحت خلافت خلفاى سه گانه ندارد .

مؤسسه تحقيقاتى حضرت ولى عصر (عج)

پاورقی:

[1] . « وَعَدَ اللَّهُ الَّذِينَ آَمَنُوا مِنْكُمْ».

[2] . النور:55.

[3] . صحيح البخارى ، البخارى ، ج 6 ، ص 42 .

[4] . فتح القدير ، الشوكانى ، ج 4 ، ص 47 .

[5] . تفسير النسفى ، النسفى ، ج 3 ، ص 154 .

[6] . تفسير القرطبى ، القرطبى ، ج 12 ، ص 299 – 300.

[7] . تفسير الثعلبى ، الثعلبى ، ج 7 ، ص 114 .

[8] . تفسير الواحدى ، الواحدى ، ج 2 ، ص 768 .

[9] . زاد المسير ، ابن الجوزى ، ج 5 ، ص 372 .

[10] . التسهيل لعلوم التنزيل ، الغرناطى الكلبى ، ج 3 ، ص 71 .

[11] . تفسير ابن زمنين ، أبى عبد الله محمد بن عبد الله بن أبى زمنين ، ج 3 – ص242 – 244 .

[12] . تفسير السمعانى ، السمعانى ، ج 3 ، ص 544 – 545 .

[13] . زاد المسير ، ابن الجوزى ، ج 5 ، ص 372 .

[14] . المائدة : 3 .

[15] . تفسير القرطبى ، القرطبى ، ج 12 ، ص 299 – 300 .

[16] . تفسير قرطبى ، ج 12 ، ص299 .