آغاز غزوه قینقاع ۱۵ شوال سال دوم هجرى قمرى

پس از آن که پیامبر(صلی الله علیه و آله) به مدینه هجرت و نظام حکومتى اسلام را پایه ریزى نمود، با یهودیان مقیم این شهر و حوالى آن، پیمان همزیستى مسالمت آمیز امضا کرد و از آنان تعهد گرفت که با دشمنان اسلام همکارى نکرده و بر علیه اسلام و مسلمانان، هیچ دسیسه و فتنه اى ایجاد نکنند.

اما قوم یهود، هر گاه احساس مى کرد که پیامبر اسلام(صلی الله علیه و آله) و حکومت اسلامى در مدینه منوره، در معرض خطر قرار گرفته است، خوشحال شده و در صدد همکارى با دشمنان اسلام بر مى آمدند و پیمان نامه خویش را نقض مى کردند.

یکى از قبایل یهود مدینه، طایفه “قَیْنُقاع” بود، که افراد آن، در حوالى مدینه مى زیسته و به کار تجارت و بازرگانى مى پرداختند و از داشتن زمین هاى زراعى، باغستان و دام دارى محروم بودند.

آنان در محله خویش، بازار بازرگانى مهمى داشتند که بسیارى از عرب ها، اعم از مسلمان، مسیحى، یهود، مشرک و بت پرست، در آن جا خرید و فروش مى کردند.

روزى، یکى از بانوان مسلمان در آن جا مورد اهانت و استهزا قرار گرفت و همین امر، موجب درگیرى و زد و خورد میان مسلمانان و یهودیان حاضر گردید و در این میان، یک تن از یهودیان و یک تن از مسلمانان کشته شدند. هم چنین پس از پیروزى سپاه اسلام بر مشرکان قریش در “نبرد بدر” و کشته و اسیر شدن بسیارى از مشرکان مکه، یهودیان مدینه از این پیروزى غرور آفرین مسلمانان، احساس ناراحتى و حسادت مى کردند و از هر راه ممکن در صدد دشمنى با مسلمانان و تحقیر آنان بر مى آمدند. تا این که روزى رسول خدا(صلی الله علیه و آله) وارد بازار آنان گردید و آنان را گرد آورد و به موعظه و اندرزشان پرداخت و آنان را به یاد پیمان نامه هایشان انداخت و از اختلاف و دشمنى، آنان را بر حذر داشت و سرانجام به آنان فرمود: یا معشر یهود! أسلموا، فوالله انّکم لتعلمون أنّى رسول الله، قبل أن یوقع الله بکم مثل وقعه قریش.

یعنى: اى جماعت یهود! تسلیم شوید (و گردنکشى و دشمنى نکنید) سوگند به خدا، شما مى دانید که من رسول خدا هستم (زیرا در کتاب مقدستان، به آن بشارت داده شده است) پس متوجه باشید به سرنوشتى که قریش دچار شده اند، شما را خدا به آن دچار نسازد.

یهودیان به پیامبر(صلی الله علیه و آله) پاسخ هاى ناهموار داده و گفتند: اگر در جنگ با مردمى که شیوه نبرد نمى دانند، پیروز شده اى، مغرور مشو. به خدا سوگند، اگر با ما نبرد کنى ما را خواهى شناخت.

خداوند سبحان، در این هنگام، این آیه را بر رسول خدا(صلی الله علیه و آله) نازل کرد: و اِمّا تَخافَنَّ مِنْ قَوْمٍ خِیانَهً فَانْبِذْ اِلَیْهِمْ عَلى سَواءٍ، اِنّ اللّهَ لا یُحِبّ الْخائنینَ.(۱)

یعنى: هر گاه (با ظهور نشانه هایى) از خیانت گروهى بیم داشته باشى (که عهد خود را شکسته و حمله غافلگیرانه کنند)، به طور عادلانه به آنها اعلام کن که پیمانشان لغو شده است؛ زیرا خداوند، خائنان را دوست نمى دارد.

پس از نزول این آیه، پیامبر اسلام(صلی الله علیه و آله) دستور حمله به سوى طایفه قینقاع را صادر کرد. آن حضرت، “ابولبابه بن عبد المنذر” را در مدینه به جاى خویش گمارد و به همراه هفت صد مرد جنگى که سیصد تن از آنان، زره بر تن داشتند در ۱۵ شوال سال دوم قمرى، به سوى قینقاع حرکت کرد و یهودیان این محله از ترس رویارویى با مسلمانان، وارد دژ خویش شده و آن را از پشت بستند. پیامبر(صلی الله علیه و آله)، آنان را محاصره کرد و به مدت ۱۵ روز به این محاصره ادامه داد، تا این که یهودیان تسلیم شدند. مسلمانان، آنان را دست بستند و قصد اعدامشان نمودند.

ولى عبدالله بن ابى بن سلول، سر دسته منافقان مدینه که با یهودیان حشر و نشر داشته و سابقاً با طایفه آنان هم پیمان بود، از آنان در نزد پیامبر(صلی الله علیه و آله) شفاعت کرد و اصرار و تاکید فراوان نمود، تا آن حضرت از کشتن آنان، درگذشت. ولى شرط نمود که آنان باید تمام ابزارهاى جنگى و دارایى هاى خویش را واگذارند و به همراه زنان و فرزندان خویش، این سرزمین را ترک گویند و به سوى شام هجرت کنند.

یهودیان، به ناچار تمام دارایى هاى خویش را گذاشته و به همراه زنان و فرزندانشان، مدینه را ترک و به خیبر رفتند. در آن جا، تعدادى ماندنى شده و بقیه به “اذرعات” مجاور سرزمین اردن، در سرزمین شام، هجرت کردند و مسلمانان را از شرارت ها و دشمنى هاى خویش رها ساختند. پیامبر(صلی الله علیه و آله) اموال و دارایى هاى آنان را به غنیمت گرفت و خمس آن ها را براى خویش برداشت و بقیه را میان مبارزان تقسیم کرد. این، نخستین موردى بود که پیامبر(صلی الله علیه و آله) از غنیمت جنگى، خمس گرفته بود.(۲)

۱- سوره انفال(۸)، آیه ۵۸
۲- المغازى (واقدى)، ج۱، ص ۱۷۶؛ تاریخ ابن خلدون (ترجمه عبدالمحمد آیتى)، ج۱، ص ۴۰۸؛ البدایه و النهایه (ابن کثیر)، ج۴، ص ۴؛ التنبیه و الاشراف (مسعودى)، ص ۲۰۶