آثار معرفت به خدا

تأثير معرفت در روان و رفتار آدمى

علم، مايه هاى فطرى وجود آدمى را فعليت داده بدانها سمت و سو مي بخشد و قواى فطرى او را بر مي انگيزد.بر همين پايه، معرفت به ذات، صفات، اسما و افعال الهى در بر انگيختن آن مايه هاى فطرى که با خداى متعال در ارتباطاند و نيز در پيدايش حالت هاى خاص الهى در روان انسان، تأثير ژرفى دارند و از اين رهگذر، در چارچوب شرايط خارجى، در رفتار آدمى تأثير مي گذارند.اين حالت ها و احساس ها به طور کلى، جنبه ادراکى دارند و حقيقت آنها يک حقيقت ادراکى است و نيز معلول معرفت انسان است.از اين رو است که قرآن کريم خشيت از خداوند را در کسانى که اهل علم و معرفت به او هستند، منحصر مي سازد (1) و از امام معصوم نقل شده است: «آن کس که به خدا داناتر باشد، از وى ترسان تر خواهد بود» . (2)

دل هاى نرم و دل هاى سخت

از اين نکته نبايد غفلت کرد که تأثير گذارى معرفت در ايجاد حالت هاى خاص، بر وجود پاره اى از شرايط توقف دارد و نمي توان نبايد معرفت را سبب تام و تمام براى ايجاد حالت هايى چون بيم و اميد و خضوع دانست.قرآن کريم مردم را دو دسته مي کند: آنانى که دلى نرم داشته از معارف و باورهاى خود اثر مي پذيرند و از اين رو، بيم و خشيت در دل هايشان و تحول مثبت در رفتارشان پديد مي آيد.دسته دوم کسانى هستند که دلى سخت همچون سنگ داشته مبتلا به بيمارى قساوت قلب اند، و به راحتى از علوم و معارف متأثر نمي شوند.

دل هاى نرم زود مي شکند و به رقت مي آيد و آنگاه چشم چون چشمه اى فيضان مي جوشد و زلال اشک از آن جارى مي گردد.قرآن کريم کسانى را که وقتى نزد پيامبر آمدند تا براى رفتن به نبرد با دشمنان اسلام از او، زاد و توشه بگيرند و پيامبر گفت: مرکبى باقى نمانده است، از اندوه چشم هاشان پر از اشک شد، مي ستايد. (3)

آري؛ گريستن و دل شکستگى، اگر بر اثر محروميت از لذايذ مادى دنيا باشد، فاقد ارزش است .

قساوت قلب

دلى که سخت شده، بيمار است.چنين دلى به درختى ماند که ريشه اش پوسيده و به طور کلى زمينه رشد در آن از ميان رفته و در واقع به چوبى خشک و بى جان بدل گشته است. (4)

اين حالت قلب مانع از آن مي گردد که علم و معرفت در پديد آوردن حالت ها و رفتارهاى خاص، مؤثر افتد.پس اگر مثلا گفته مي شود: علم به بزرگى و عظمت خداوند، خضوع و خشيت را در انسان بر مي انگيزد، در صورت نبودن موانع و فراهم بودن شرايط است.

آثار معرفت در دل هاى نرم

قرآن کريم حالت هاى روحى و روانى ويژه اى را به عنوان آثار معرفت و ايمان به خداوند بيان مي دارد، که مهم ترين آنها بدين قرار است:

1.اخبات

مقصود از اخبات، تقريبا همان احساس خضوع، در برابر خداى بزرگ است و اين حالتي است که بر اثر درک عظمت و استغناى الهى در انسان پديد مي آيد.براى فهم عظمت خداوند، نخست بايد اين معنا را در امور مادى مشاهده کرد و سپس با زدودن جنبه هاى مادى (تنزيه) آن را به خداوند نسبت داد.هر قدر ذهن آدمى مصاديق بزرگ تر و ژرف ترى را از عظمت خداوند درک کند و بيشتر آن را از ويژگي هاى مادى بپيرايد، معناى درست ترى از خداوند در ذهن خود آورده است.

از همين رو است که وقتى کسى از پيامبر گرامى صلى الله عليه و آله درباره عظمت خداوند پرسيد، آن حضرت ابتدا عظمت جهان را يادآورى کردند و سپس فرمودند: «اين جهان را که مي بينى با آسمان ها و ستارگانش نسبت به آسمان دوم همانند حلقه انگشترى است که در بيابانى افتاده باشد.آسمان دوم نيز چنين نسبتى با آسمان سوم دارد و به همين ترتيب تا برسد به آخرين آسمان و از آن سو، همه آسمان ها با کرسى و کرسى با عرش همين نسبت را دارند» .آرى، وقتى عظمت جهان را يافتيم، بهتر مي توانيم عظمت آفريننده آن را دريابيم و آنگاه است که حالت اخبات، خضوع و خشيت در آدمى پديد مي آيد.قرآن کريم در معرفى مخبتان مي فرمايد:

فإلهکم إله واحد فله اسلموا و بشر المخبتين الذين اذا ذکر الله وجلت قلوبهم و الصابرين على ما اصابهم و المقيمى الصلوة و مما رزقناهم ينفقون ؛ (5) پس [بدانيد که ] خداى شما خداى يگانه است، پس به [فرمان ] او گردن نهيد و مخبتان [ فروتنان ] را بشارت ده.همانان که چون [نام ] خدا ياد شود، دل هايشان خشيت يابد و [آنان که ] بر هرچه بر سرشان آيد، صبر پيشه گانند و بر پاکنندگان نمازند و از آن چه روزيشان داده ايم؛ انفاق مي کنند.

2.محبت

همان گونه که شناخت عظمت الهى در پيدايش حالت اخبات در دل مؤثر است، شناخت صفات کمالى خداوند و توجه به اين که همه زيبايي ها و خوبي ها از او است و هر امر دوست داشتنى در او هست، محبت آن گرامى معبود را در آدمى پديد مي آورد.

محبت، حالتى است که در دل يک موجود آگاه نسبت به آن چه ملايم با وجود او و هماهنگ با خواست هاى او است، پديد مي آيد.مي توان گفت محبت يک جاذبه ادراکى است؛ شبيه جاذبه اى که مثلا ميان آهن و آهن ربا وجود دارد.

محبت داراى مراتبى است: يک مرتبه آن محبت ظاهرى و معمولى است که منشأ آن تناسب شکل و شمايل ظاهرى محبوب، با خواست ها و تمناهاى نفس است.مراتب بالاتر محبت به کمال هاى نامحسوس و ناديدنى مربوط مي شود.آدمى فطرتا فضيلت و کمال را دوست دارد و به کسى که از کمال هايى چون علم، شجاعت، سخاوت و مانند آن برخوردار است، محبت مي ورزد.اين نيز نوعى محبت است که به يک جمال و زيبايى معنوى نامحسوس، ولى مورد ادراک آدمى، تعلق گرفته است.

مقصود از زيبايى در اين جا همان صفت دل پسندى است که انسان با ادراک آن، انبساط خاطر يافته شادمان و خرسند مي گردد.بنابراين صفت جمال همواره در رابطه با فرد مدرک خاص و به لحاظ تناسب شي ء با خواست هاى او معنا مي يابد.البته بايد توجه داشت که زيبايي هاى معنوى، امورى نسبى نيستند، بلکه کمالاتى واقعى و حقيقى هستند و چه ما آنها را درک کنيم يا نکنيم، بخواهيم يا نخواهيم، ارزش واقعى خود را در دستگاه آفرينش دارند.هرچه معرفت و توجه انسان به اين امور بيشتر گردد، محبت و گرايش او بدانها بيشتر خواهد شد؛ و عکس آن نيز صادق است.

بحث درباره محبت به خداوند بسيار گسترده و داراى ابعاد متنوعى است که در اين نوشتار مجال طرح همه آنها نيست.قرآن کريم در آياتى چند، محبت انسان را به خداوند به عنوان امرى ارزنده و ستوده ياد کرده است. (6)

با تأمل در اين دسته از آيات دانسته مي شود:

1.بر خلاف کسانى که معتقدند محبت اساسا نمي تواند به خداوند تعلق گيرد ـ چرا که موجودى نامحسوس است ـ از نظر قرآن کريم محبت انسان به خداوند امرى ممکن و شدنى است.

2.محبت انسان به خداوند، بسيار ارزشمند و تحصيل آن ضرورى است.

3.حد نصاب محبت انسان به خداوند، آن است که او را بيش از هر موجود ديگرى دوست بدارد ..تکامل محبت انسان به خدا در آن است که دل او به تدريج از هر چه غير از خدا است کنده شده و محبتش اصالتا تنها و تنها به او تعلق بگيرد.

5.براى رسيدن به اين مرحله بايد معرفة الله در انسان هر چه ژرف تر و نافذتر گردد و آدمى توحيد را با همه وجودش ادراک کند. (7)

6.براى تحصيل محبت خدا دو راه وجود دارد که نخستين عمومي تر و آسان تر از دومين است .

الف.انديشيدن درباره نعمت هاى بي شمار خداوند.انسان به طور فطرى کسى را که به او احسان کرده، دوست مي دارد و هر چه اين احسان بيشتر باشد، محبت افزون ترى را در انسان بر مي انگيزد .اگر بينديشيم که اين خداوند است که نعمت هستى به ما داده، در طول زندگى ما را از خطرها رهانيده و نيازهايمان را بر آورده است و در واقع هر احسانى که ديگران به ما مي کنند، پرتوى از احسان و لطف او است، به او دل خواهيم داد و او را بيش از هر کس و هرچيز ديگرى دوست خواهيم داشت.

ب.شناخت ژرف و فهم کمال هاى بي نهايت خداوندى و آنگاه توجه، تمرکز و انديشه هر چه بيشتر درباره اين کمال ها.انسان وقتى به يک موجود محبت مي ورزد که کمالى در او يافته و توجه خويش را در آن کمال متمرکز ساخته باشد.

7.مانع اصلى رشد و شکوفايى محبت به خدا، محبت استقلالى به غير خدا است.از آن جا که آدمى يک قلب بيشتر ندارد، (8) براى آن که دل آدمى تنها جايگاه محبت خدا باشد و در آن محبت غير خدا مزاحم و معارض محبت خدا نگردد، بايد به خوبى دريابد که هيچ موجودى جز خدا، هيچ نوع استقلالى از خود نداشته و هر زيبايى و کمالى، در هر جا که هست، جلوه اى از جمال و کمال خداوندى است.در اين صورت است که انسان به هيچ موجودى مستقلا و اصالتا دل نمي بندد.البته اين مرتبه اى است که با عنايت خداوندى براى اولياى خدا حاصل مي گردد: «تويى آن که بيگانگان را از دل هاى دوستانت بر کنده اى، تا اين که جز تو را دوست ندارند» . (9)

8.محبت استقلالى به غير خدا، اى بسا موجب پيدايش حالت سردى و بي مهرى نسبت به خداوند گردد.اين دلزدگى در واقع به خاطر دلبستگى شديد به دنيا و مزاحم انگاشتن ايمان به خدا با تحقق خواست هاى نفسانى است.از اين رو کسانى که به آخرت ايمان ندارند و دلبستگي هايشان تنها متوجه امور مادى و دنيوى است، ياد حق، آنان را آشفته مي کند و از ياد ديگران خرسند مي گردند. (10)

4.آثار روانى و رفتارى معرفت به افعال الهى

معرفت به افعال الهى ـ که جلوه هايى از صفات الهى هستند ـ آثار ويژه اى در دل و روان وآنگاه در رفتار آدمى پديد مي آورد.اين افعال داراى چهره هاى گوناگونى بوده از آنها مفاهيم مختلفى مانند رازقيت، رحمانيت و مغفرت به دست مي آيد و با زمينه هاى گوناگون روحى انسان ارتباط پيدا مي کنند در نتيجه به تناسب، حالات و رفتارهاى خاصى را در انسان پديد مي آورند که در اين جا برخى از مهم ترين آنها را از نظر مي گذرانيم:

شکر و سپاس

انسان فطرتا نسبت به ولى نعمت خود، احساس خاص پيدا مي کند که منشأ شکر و سپاس از او مي گردد.حال اگر انسان توجه کند که هر آنچه از آن بر خوردار است ـ از نعمت هستى تا ديگر نعمت هاى بي شمارى که در اختيار اوست (11) ـ همه از جانب خداوند بوده ولى نعمت واقعى و حقيقى او خدا است، طبعا اين معرفت، آن احساس فطرى را در انسان بارور ساخته، حالت شکرگزارى و سپاس از خداوند را در وجود انسان شکوفا مي کند.هر چند اين معرفت بيشتر مورد توجه قرار گيرد، اين احساس، قوت و شدت بيشترى خواهد گرفت.

عبادت و بندگى

از ديگر آثار توجه به نعمت هاى خداوند، رغبت افزايى در عبادت است؛ تا بدين صورت ميل فطرى خود به شکر منعم را پاسخ گويد.کسانى که خداوند را به اين انگيزه مي پرستند، بسى برتر از آنان اند که به اميد بهشت و يا از بيم دوزخ، به عبادت خداوند روى مي آورند.

از يک نگاه مي توان کسانى را که خداوند را عبادت مي کنند، بر چند گروه تقسيم کرد، که به ترتيب فضيلت و برترى عبارتند از:

يکم: آنان که جلال و جمال خداوندى را در ژرفاى جان خويش دريافته در برابر او احساس خضوع و خشوعى وصف ناشدنى مي کنند.

دوم: آنان که خورشيد محبت، در دلشان شعله افکنده براى خشنودى محبوب خويش سر بر آستانش مي سايند.

سوم: کسانى که به نعمت هاى خداوند توجه کرده و حالت شکر و سپاس موجب گشته است که در پاسخ به آن نعمت ها او را عبادت کنند.

چهارم: آنان که براى رسيدن به بهشت و نعمت هاى آن، يا رهيدن از دوزخ و آتش سوزان آن، خدا را مي پرستند، که اگر نه آن بود و نه اين، ايشان را نيز با خدا کارى نبود. (12)

خوف

خداوند قادر است همه نعمت هايى را که در اين دنيا به انسان داده از وى بازستاند و او را در آخرت نيز از همه نعمت هاى خود محروم سازد.توجه به اين ويژگى، بيم فراوانى را در انسان پديد مي آورد.از آن سو، خداوند قادر است بر نعمت هاى خود در دنيا بيفزايد و در آخرت نيز آدمى را از نعمت هاى بي شمار و جاودان خود بر خوردار سازد.توجه به اين ويژگى اميد وصف ناپذيرى را در انسان پديد مي آورد.

بيم از محروميت هاى احتمالى آينده و اميد به آينده بهتر، ريشه در فطرت آدمى دارند و دو عامل نيرومند براى وادار ساختن انسان به تلاش و خودسازى به شمار مي روند.از اين رو قرآن کريم، به لحاظ نقش تربيتى آنها، در موارد فراوانى بر آنها تأکيد ورزيده است.

از بررسى آيات مربوط به بيم دانسته مي شود:

1.بيم و خشيت مي تواند در انسان تحولى شگرف ايجاد کند؛ به گونه اى که انسان بهترين خلق خدا گردد و خدا از او خشنود و او از خداوند خشنود باشد. (13)

2.کسانى که در نهان از پروردگارشان مي ترسند، آنان را آمرزش و پاداشى بزرگ خواهدبود . (14)

3.وجود حالت خوف و خشيت، شرط پذيرش دعوت پيامبران و هدايت الهى و تأثير پذيرى از انذارهاى آسمانى است؛ به گونه اى که:

ـ تنها آنان که خشيت الهى در دل دارند و از قيامت مي ترسند در پرتو انوار کتاب هاى آسمانى، حق را از باطل جدا مي سازند و با استفاده از پند و اندرزها به زيور تقوا آراسته مي گردند . (15)

4.ترس و بيم، عامل شتاب در انجام و نيز سرعت در کار خير است. (16)

5.تنها بايد از خدا ترسيد و نه از هيچ چيز ديگر. (17)

6.کسى از تاريخ و رويدادهاى آن عبرت مي گيرد که در مقام خشيت از پروردگارش باشد. (18)

گفتنى است که در قرآن کريم، واژه هاى گوناگونى براى اشاره به اين حالت خاص مؤمنان در برابر پروردگار به کار رفته است.اين واژه ها ـ هرچند هرکدام معنايى خاص دارند که بايد در جاى خود در آن تحقيق شود ـ همگى در اشاره به حالت بيم مشترک اند؛ مانند: خشيت، رهبت، (19) اشفاق (20) و وجل. (21)

رجاء

وقتى انسان را گمان اين باشد که در آينده نعمتى نصيب او خواهد شد، احساس شيرينى در اوپديدار مي شود که رجاء يا اميد خوانده مي شود.

در آيات متعددى درباره اميد سخن گفته شده است: اميد به خدا، (22) اميد به لقاى خدا (23) ، اميد به روز بازپسين، (24) اميد به رحمت پروردگار (25) و اميد به حساب. (26)

از مطالعه آيات قرآنى دانسته مي شود:

ـ نشانه آشکار اميد به خدا و روز قيامت، انجام عمل صالح و خوددارى از شرک به خدا است . (27)

ـ آنان که اميد به لقاى خداوند ندارند، به دنيا دل بسته، به آن خرسند بوده از خدا و آيات او در غفلت اند؛ اعمال زشت مرتکب شده طغيان و سرکشى مي کنند، بهانه ها مي جويند و درخواست هاى بي جا مي کنند. (28)

ـ منشأ اميد نداشتن به لقاى پروردگار، غفلت از خدا و آيات او است (29) و از آن جا که منشأ غفلت عدم معرفت صحيح است، بايد شناخت درست را مقدمه و شرط لازم در پيدايش اميد دانست.

ـ از مجموع آيات مربوط به رجاء بر مي آيد که اميد پايه همه تلاش هاى مفيد و پر ثمر انسانى و منشأ اصلاح امور خلق در جامعه و رسيدن انسان به سعادت ابدى است؛ چنان که نا اميدى و يا قطع اميد از پروردگار و روز قيامت ريشه همه فسادها، تبه کاري ها و گرفتار شدن به شقاوت ابدى است. (30)

چند نکته

1.اگر انسان مؤمن در عمق جان خود باور کند که خير و شر او تنها به دست خدا است، در اين صورت فقط از خدا مي ترسد و فقط به او دل مي بندد و در نتيجه، خوف و رجاى او تنها به خدا تعلق مي گيرد.

2.بيم از خدا و اميد به او براى کسى که خواستار کمال است، دو صفت لازم و ضرورى است و فقدان هر يک، نقصى در خصال انسانى به شمار مي رود.خوف و رجاء در واقع دو بال براى پرواز به سوى کمال اند که بدون آن دو، انسان ره به جايى نمي برد.

3.بيم و اميد بايد متعادل و برابر باشند.اين نکته از آياتى که آن دو را در کنار هم آورده (31) قابل استفاده است.در متون روايى از معصوم عليه السلام نقل است: «بنده مؤمنى نيست جز آن که در دل او دو نور وجود دارد: يکى نور ترس و ديگرى نور اميد، که اگر آن دو را بسنجند هيچ يک بر ديگرى نمي چربد» . (32)

4.نقطه مقابل خوف، احساس ايمن بودن از عذاب خدا و حالت تجرى (بي باک بودن در ارتکاب گناه) است و نقطه مقابل رجاء، يأس و نااميدى از رحمت خدا است که هر دو از گناهان کبيره به شمار مي روند.

خوف و رجاء، دو امر وجودي اند و هيچ کدام نقطه مقابل و نفى ديگرى نيست؛ با اين حال بر يکديگر مؤثرند.اگر ترس از مقدار لازم بيشتر شود، اميد را در انسان ضعيف مي کند و به عکس.از اين رو است که امام صادق عليه السلام فرموده اند: «آن اندازه به خدا اميدوار باش که تو را بر نافرماني اش گستاخ نسازد، و آن اندازه از خدا در هراس باش که تو را از رحمت او نااميد نسازد» . (33)

خشوع

خشوع تقريبا متلازم با خوف و خشيت و به معناى دل شکستگى است و حالت انعطاف پذيرى دل را نشان مي دهد؛ در برابر قساوت که سنگ دلى و عدم تأثر دل است.

قرآن کريم مؤمنان را به خشوع و تواضع در برابر کلمات خدا، آيات الهى، کتاب هاى آسمانى، حق و حقيقت ترغيب مي کند و از ايشان مي خواهد رفتارهاى خود را بر اساس اين امور سامان دهند و سخت دلانى را که تورات بر آنان فرود آمد، اما در زندگى آنان تأثيرى ننهاد، بلکه دل هاشان سخت تر شد و به فسق و فجور پرداختند، نکوهش مي کند. (34)

تضرع و استکانت

تضرع و استکانت حالتى است که در پى خوف و خشيت پديد مي آيد.تضرع در لغت به معناى کوچکى کردن و تذلل است، و اثرش گريه و زارى نمودن است؛ هر چند امروزه به معناى خود گريه و زارى به کار مي رود.

منشأ پيدايش اين حالت توجه کردن به ضعف و کوچکى خود واماندگى در برابر حوادث و مشکلات زندگى است.محروميت، بيمارى، سيل، زلزله و مانند آن، انسان را به خود آورده از غفلت و غرور بيرونش مي آورد و حالت تضرع در او پديد مي آورد.از اين رو است که به گفته قرآن، خداوند براى پيدايش اين حالت ستوده، امت هاى پيشين را به دشواري ها مبتلا مي ساخت؛ اما بسيارى از ايشان در اثر سخت دلى، متأثر نمي شدند و به خود نمي آمدند. (35)
پي نوشت ها:

.1 انما يخشى الله من عباده العلما . (سوره فاطر، آيه 28)

.2 من کان بالله اعرف کان من الله اخوف . (بحار الانوار، ج 7، ص 393، ح 64)

.3 و لا على الذين اذا ما اتوک لتحملهم قلت لا أجد ما احملکم عليه تولوا و أعينهم تفيض من الدمع حزنا الا يجدوا ما ينفقون . (سوره توبه، آيه 92)

.4 کأنهم خشب مسندة . (سوره منافقون، آيه 4)

.5 سوره حج، آيه 34 و 35، قرآن کريم در دو آيه ديگر از مخبتان ياد کرده است: سوره حج، آيه 54 و سوره هود، آيه .23

.6 ر.ک: سوره مائده، آيه 54؛ سوره بقره، آيه 165؛ سوره توبه، آيه 24 و سوره آل عمران، آيه 31 و .32

.7 در توضيح اين نکته يادآور مي شويم که محبت الهى در دل انسان ها سه صورت مي تواند داشته باشد:

يکم.محبت خدا به صورت يک نيروى محرک ناآگاهانه که در عمق فطرت و درون نفس انسان جاى دارد؛ هر چند خود انسان از وجود آن غافل است.اين محبت، نظير معرفت فطرى به خداوند حقيقتى است که انسان هر چند به سوى آن جذب مي شود و آثارى بر آن مترتب مي سازد، ولى آگاهى روشنى از وجود آن در ضمير خود ندارد.

دوم.محبت خدا به صورت آگاهانه که همه مؤمنان کم و بيش از آن برخوردارند.مؤمنان خدا را به خاطر نعمت هايى که به آنان داده و رنج هايى که از آنان دور ساخته، دوست دارند.با اندکى تأمل دانسته مي شود، متعلق اين محبت نه خداوند، بلکه نعمت هاى او و در نگاهى دقيق تر، همان خواست هاى خود انسان بوده، اسناد آن به خداوند با واسطه مي باشد.چنين کسانى، در واقع بقاى زندگى و کمال هاى خود را دوست دارند و خدا را نيز، چون علت بقاى حيات و اعطا کننده آن کمال ها دانسته اند، دوست مي دارند.حتى آنان که خدا را عبادت مي کنند تا به بهشت روند و از آتش دوزخ رها گردند، در واقع سعادت خود را دوست دارند و در پى تحصيل آنند و توجه و محبت آنان به خداوند در مرحله دوم قرار مي گيرد.اين نوع محبت براى ابرار، حسنه و براى مقربان، سيئه به شمار مي رود.تا انسان براى خود ذاتى مستقل مي بيند، گريزى از خود دوستى ندارد و به خداوند، جز بدين گونه نمي تواند محبت ورزد.

سوم.مرتبه کامل محبت خدا هنگامى براى انسان حاصل مي گردد که به توحيد ذاتى دست يابد و به طور شهودى دريابد که غير از ذات پاک ربوبى، هيچ موجود مستقلى در گستره هستى نيست .در اين مرتبه است که تنها يک محبت اصيل در ژرفاى وجود انسان شکل مي گيرد که متعلق به ذات خداى متعال خواهد بود و ديگر محبت هاى وى، هر چه باشد، و به هر کس و هر چيز تعلق گرفته باشد، به منزله فروع و شاخه هاى محبت او به خدا خواهد بود؛ تا آن جا که حتى خود دوستى انسان نيز اصالت خود را از دست مي دهد، چرا که آدمى با اين بينش و شهود، خود را نيز شأنى از شؤون خداى سبحان و جلوه اى از جلوه هاى او مي بيند.

.8 ما جعل الله لرجل من قلبين فى جوفه . (سوره احزاب، آيه 4)

.9 انت الذى ازلت الاغيار عن قلوب احبائک حتى لم يحبوا سواک . (دعاى عرفه) البته بسيارى از مؤمنان بدين پايه نمي رسند و در کنار محبت به خدا، دل بستگي ها و تعلق هاى ديگرى نيز دارند، اما همان گونه که در بند سوم اشاره شد، مادامى که محبت خداوند بر آنها غالب باشد و امر خدا را بر پيروى از ديگر خواست هاى خود مقدم دارند، آسيب و زيانى به ايمان آنان وارد نمي آيد.

.10 و اذا ذکر الله وحده اشمأزت قلوب الذين لا يؤمنون بالاخرة و اذا ذکر الله من دونه اذا هم يستبشرون ؛ و چون خدا به تنهايى ياد شود، دل هاى کسانى که به آخرت ايمان ندارند منزجر مي گردد، و چون کسانى غير از او ياد شوند به ناگاه آنان شادمانى مي کنند. (سوره زمر، آيه 45)

.11 و ان تعدوا نعمت الله لا تحصوها . (سوره ابراهيم، آيه 34)

.12 در متون روايى ما اشارات فراوانى از امامان معصوم به مطالب بالا شده ک نمونه هايى از آن را نقل مي کنيم:

ـ إن قوما عبدوا الله رغبة فتلک عبادة التجار و ان قوما عبدوا الله رهبة فتلک عبادة العبيد و ان قوما عبدوا الله شکرا فتلک عبادة الاحرار. (بحار الانوار، ج 78، ح 69) ـ ان العباد ثلاثة قوم عبدوا الله ـ عز و جل ـ خوفا فتلک عبادة العبيد و قوم عبدوا الله تبارک و تعالى طلب الثواب فتلک عبادة الاحرار و قوم عبدوا الله عز و جل حبا له فتلک عبادة الاحرار و هى افضل العبادة. (بحار الانوار، ج 70، ص 255) ـ انى اکره ان اعبد الله و لا غرض لى الا ثوابه کالعبد الطمع، ان طمع عمل و الا لم يعمل و اکراه ان [لا] اعبده الا لخوف عقابه فاکون کالعبد السوء ان لم يخف لم يعمل.قيل فلم تعبده؟ قال لما هو اهله باياديه على و انعامه. (بحار الانوار، ج 70، ص 210)

.13 ان الذين آمنوا و عملوا الصالحات اولئک هم خير البرية

جزاؤهم عند ربهم جنات عدن تجرى من تحتها الانهار خالدين فيها ابدا رضى الله عنهم و رضوا عنه ذلک لمن خشى ربه . (سوره بينه، آيه 7 و 8)

.14 ان الذين يخشون ربهم لهم مغفرة و اجر کبير . (سوره ملک، آيه 12)

.15 و لقد آتينا موسى و هارون الفرقان و ضياء و ذکرى للمتقين

الذين يخشون ربهم بالغيب و هم من الساعة مشفقون . (سوره انبياء، آيه 48 و 49) و نيز ر .ک: سوره يس، آيه 11؛ سوره طه، آيات 3ـ 1؛ سوره نازعات، آيه 45؛ سوره فاطر، آيه 18 و سوره اعلى، آيات 11ـ .9

.16 ان الذين هم من خشية ربهم مشفقون و الذين هم بآيات ربهم يؤمنون و الذين هم بربهم لا يشرکون و الذين يؤتون ما آتوا و قلوبهم وجلة انهم الى ربهم راجعون اولئک يسارعون فى الخيرات و هم لها سابقون . (سوره مؤمنون، آيات 61ـ 57)

.17 و تخشى الناس و الله احق ان تخشاه . (سوره احزاب، آيه 37) و نيز: سوره مائده، آيه 3 و 24؛ سوره احزاب، آيه 39؛ سوره بقره، آيه 150 و سوره توبه، آيه .13

.18 فاخذه الله نکال الاخرة و الاولى و ان فى ذلک لعبرة لمن يخشى . (سوره نازعات، آيه 25 و 26)

.19 ر.ک: سوره بقره، آيه 40؛ سوره نحل، آيه 51؛ سوره اعراف، آيه 154 و سوره انبياء، آيه .90

.20 ر.ک: سوره انبياء، آيه 28 و 49؛ سوره مؤمنون، آيه 57 و سوره شورا، آيه .18

.21 ر.ک: سوره انفال، آيه 2؛ سوره حج، آيه 35 و سوره مؤمنون، آيه .60

.22 سوره احزاب، آيه 21 و سوره ممتحنه، آيه .6

.23 سوره کهف، آيه 110 و سوره عنکبوت، آيه .5

.24 سوره عنکبوت، آيه 36 و سوره احزاب، آيه .21

.25 سوره زمر، آيه 9 و سوره بقره، آيه .218

.26 سوره نبأ، آيه .27

.27 فمن کان يرجو لقاء الله فليعمل عملا صالحا و لا يشرک بعبادة ربه احدا . (سوره کهف، آيه 110)

.28 ان الذين لا يرجون لقاءنا و رضوا بالحيوة الدنيا و أطمأنوا بها و الذين هم عن آياتنا غافلون اولئک مأواهم النار بما کانوا يکسبون . (سوره يونس، آيه 7 و 8) و نيز: سوره يونس، آيه 11 و 15 و سوره فرقان، آيه .21

.29 سوره يونس، آيه 7 و .8

.30 بايد توجه داشت که رجا در برخى از آيات تنها به معناى انتظار تحقق چيزى است، خواه به سود انسان باشد يا به زيان او.در تمام آياتى که «رجاى روز قيامت» آمده احتمالا مقصود مطلق انتظار است.درباره آياتى که در آن رجاى لقاى پروردگار آمده دو احتمال وجود دارد : يکى آن که مقصود از لقاى پروردگار مرتبه اى از تقرب به خداوند باشد که تنها براى اولياى خدا حاصل مي شود و دوم آن که مطلق مواجهه با خداوند که در قيامت براى همه کس روى مي دهد، مراد باشد.در صورت اخير، مراد از رجاى لقاى پروردگار مطلق انتظار آن مي باشد که بازگشت آن به باور داشتن به قيامت است.

.31 يحذر الاخرة و يرجو رحمة ربه . (سوره زمر، آيه 9) و نيز:

يدعون ربهم خوفا و طمعا . (سوره سجده، آيه 16)

.32 اصول کافى، ج 2، ص 57، ح .13

.33 بحار الانوار، ج 70، ص 394، ح .39

.34 الم يأن للذين آمنوا ان تخشع قلوبهم لذکر الله و ما نزل من الحق و لا يکونوا کالذين اوتوا الکتاب من قبل فطال عليهم الامد فقست قلوبهم و کثير منهم فاسقون.

(سوره حديد، آيه 6) از اين آيه استفاده مي شود که تحصيل خشوع تا اندازه اى اختيارى است و آدمى مي تواند با انجام برخى کارها و تمهيد مقدماتى اين حالت را در خود پديد آورد .براى مطالعه آيات قرآنى درباره اين حالت ستوده بنگريد به: سوره احزاب، آيه 35؛ سوره بقره، آيه 46؛ سوره زمر، آيه 22 و 23؛ سوره مريم، آيه 58 و سوره اسراء، آيه 107 و .109

.35 و لقد ارسلنا الى امم من قبلک فأخذناهم بالبأساء و الضراء لعلهم يتضرعون. فلو لا اذا جاءهم بأسنا تضرعوا و لکن قست قلوبهم و زين لهم الشيطان ما کانوا يعملون . (سوره انعام، آيه 42 و 43) و نيز سوره اعراف، آيه 94 و سوره مؤمنون، آيه .46

منبع:اخلاق اسلامى و مبانى نظرى آن، على شيروانى